نان مردم را آجر نکنید
محسن صنیعی (مدرس دانشگاه)
۱- صفحه اول

۲- سیاست

۳- سیاست

۴- جامعه
۵- ویژه شهرستان
۶- اقتصاد
۷- فرهنگ و هنر
۸- صفحه آخر

1865

خانه‌ی کنارِ اتوبان

ستاره جهاندیده (نویسنده)

زمانی که به مدرسه می‌رفتم، دختری در سرویس مدرسه‌مان بود که کمی عقب‌مانده بود. این دختر مشکلات بسیاری داشت. در کلاس ما نبود، اصلاً هم‌سن من نبود ولی برای من عجیب بود که چطور اصلاً به مدرسه‌ی عادی می‌آید. 
مشکلات حرکتی بسیاری داشت، بد و ناموزون راه می‌رفت و بسیاری از حرکاتش تند و غیرارادی بودند، حتی در سوارشدن در سرویس هم به کمک پدرش احتیاج داشت. آب دهانش همیشه آویزان بود و سرش کمی به سمت کج متمایل بود. حتی حرف هم نمی‌توانست بزند، یا شاید هم می‌زد، گاهی چیزهای نامفهومی می‌گفت، فکر می‌کنم سلام و خداحافظی می‌کرد، راستش هیچ‌کدام از ما با او هم‌کلام نمی‌شدیم تا متوجه شویم. ما نه‌تنها سعی نمی‌کردیم با او دوست شویم، بلکه حتی کمی از او می‌ترسیدیم، به نظرمان حرکاتش چندش‌آور بود و حضورش در سرویس برایمان سخت بود، همچون موجودی عجیب و غیرعادی به او نگاه می‌کردیم، کسی که از فضا آمده و نه یک دختر معمولی، یک موجود عجیب‌وغریب و البته حرکات عجیب سروصورتش و صداهای نامفهومی که درمی‌آورد هم کمکی به این موضوع نمی‌کرد. خانه‌ این دختر کنار کمربندی بود، جای عجیبی برای یک‌خانه بود چون درست کنار اتوبان بود. خانه به نظر دست‌ساز می‌آمد، نه‌چندان خوب، دوطبقه‌ی زهوار دررفته‌ی قهوه‌ای‌رنگ که روی‌هم سوار شده بودند و طبقه‌ی زیرین احتمالاً مغازه‌ی پدرش بود. همیشه پدر و مادرش را می‌دیدیم. هر دو، دست‌به‌سینه، هر روز صبح منتظر آمدن سرویس بودند.
 بیرون خانه‌ کاغذی دوطبقه‌شان می‌ایستادند، با شور و شوقی عجیب و غیرقابل درک. پدر همیشه خندان و آماده بود، پیرمردی بود، حالا که فکر می‌کنم خیلی هم پیر نبود ولی برای اینکه دختری به سن ما داشته باشد پیر بود. با شور و شوق و قدرشناسی فراوان دخترش را سوار تاکسی می‌کرد، به ما سر تکان می‌داد، گویی که از حضور دخترش کنار ما بچه‌های عادی بسیار خوشحال است. گاهی وقت‌ها زنش هم کنارش بود، زنی نسبتاً قدکوتاه با مانتوی بلند مشکی، کمی دمغ و اخمو که در کنار شوهرش دست‌به‌سینه می‌ایستاد. این تصویر همیشه در ذهن من باقی است، این زوج که هر روز با اصرار دخترشان را سوار سرویس می‌کردند که به مدرسه‌ی عادی برود و جلوی خانه‌شان، خانه‌ دوطبقه‌ی زهوار دررفته‌شان در کنار کمربندی منتظر می‌ماندند.
 امید و انتظارشان، نگاهشان به ما، چیزی که هرگز از جانب ما پاسخ داده نشد و امیدشان برای دوستی دخترشان با ما که هرگز به ثمر نرسید. هنوز در ذهن من آن‌ها همان‌جا ایستاده‌اند، امیدوار و منتظر. زوج پیر، خانه‌شان و دختری که با گردن کج و آب دهان آویزان، سوار بر گردن پدرش، هر روز با شادی سوار سرویس می‌شود و به ما صبح به خیری نامفهوم و گوش‌خراش اما بی‌جواب می‌گوید.