تشکیک در جمهوریت نظام
محسن صنیعی (مدرس دانشگاه)
۱- صفحه اول

۲- سیاست

۳- سیاست

۴- جامعه
۵- ویژه شهرستان
۶- اقتصاد
۷- فرهنگ و هنر
۸- صفحه آخر

1798

کارگاه در آتش

خیام واحدیان (نویسنده)

بعد از ‌‌این‌که‎‌ شام بی‌‎‌مزه و چرب و در ظاهر آبگوشت را خوردیم و روی تخت‌‌ها‎‌ مشغول تماشای تلویزیون بودیم، مختار از شرایط زندگی‌اش گفت و قسم خورد که اگر تا فردا ظهر حقوقم را ندهند کاری می‌‎‌کنم که به یادگار بماند و دامن همه را بگیرد. من خنده بلندی زدم و صدای تلویزیون را کوتاه کردم و خوابیدم. 
صبح مختار سر کار نیامد و مستقیم به حسابداری رفت و تا ظهر گویا همانجا مانده بود و چیزی دستگیرش نشد. پنج ماهی بود که آه در بساط نداشت برای خانواده‌اش ببرد و دیگر آرام و قرار برایش نمانده بود. نزدیک‌‌ها‎‌ی غروب که برگشتم دیدمش و فهمیدم که حوصله و اعصاب حرف زدن ندارد و باید کمی رعایتش را بکنم. فندکی در دستش بود و آن را بالا می‌‎‌انداخت و دوباره می‌‎‌گرفت. 
حدود ربع ساعتی این کار را تکرار کرد و من هم نگاهش می‌‎‌کردم تا وقتی کمی آرام شد به سراغش بروم و اگر توانستم دلداری‌اش دهم. فایده نداشت؛ به خوابگاه رفت و خودش را به خواب زد.
 ساعت یک نیمه شب بود و من هم که از شدت خستگی خوابم می‌‎‌آمد و نای حرف زدن نداشتم، دیدم مختار بلند شده و پارچه‌ای در دست دارد و از در اتاق بیرون رفت. 
نمی‌دانم چرا خودم را به او نرساندم. گرم خواب بودم که با فریاد و غوغای کارگران کارگاه از خواب بلند شدم؛ دو ساعتی از رفتن مختار گذشته بود و جایش خالی بود که دیدم دود همه جا را گرفته است و آتش زبانه کشیده و از سوله بزرگ و پارکینگ ماشین‌‌ها‎‌ی سنگین آتش و دود به هوا می‌‎‌رود و همه به تماشا ایستاده‌اند. هر چه گشتم مختار را ندیدم.