تشکیک در جمهوریت نظام
محسن صنیعی (مدرس دانشگاه)
۱- صفحه اول

۲- سیاست

۳- سیاست

۴- جامعه
۵- ویژه شهرستان
۶- اقتصاد
۷- فرهنگ و هنر
۸- صفحه آخر

1798

خواجه‌ شیراز و چریک پنجشیر

هجیر تشکری (نویسنده)

آنچه‌ سرانجام می‌ماند زیبایی‌ست و هنر.(داستایفسکی)
الف) بیستم مهرماه در تقویم رسمی ایران «روز بزرگداشت حافظ» است. به رغم این‌که سخن گفتن از حافظ آن هم به اختصار و «ام‌پی‌تریزه» سخت است و نوعی خودزنی فرهنگی‌! امّا به بهانه این روز می‌توان با او نرد عشق باخت! حافظ نه حد ماست چنین لاف زدن‌ها، امّا گاهی پای را می‌توان از گلیم خویش بیشتر کشید!او را اگر چه کسروی در جهالتی سنجیده «پرت‌و‌پلاگو» خوانده‌ست، امّا حافظ، حافظه‌ تاریخ ماست. قرن‌هاست که او در خاک خفته، ولی هم‌چنان از عمق جانِ شیرین خود با ما سخن می‌گوید.او بخفت و بخت و اقبالش نخفت.
حافظ، در ناملایمات گره از کار فروبسته ما می‌گشاید و در گرانبارترین نومیدی و فروبسته‌ترین دشواری، جسم ما به مدد شعر او جان می‌گیرد و تاب می‌آورد دشوارِ زندگی را. ما خود را در آیینه دیوان او می‌نگریم و می‌آراییم. با فال و قال او رویاهایمان را صورت‌بندی می‌کنیم و زین سبب او را لسان‌الغیب می‌خوانیم؛ و باورمان شده‌ست که او به تعبیر ندوشن«به وجدان آگاه ایرانی نقب زده.» حافظ از دل خبر دارد؛ درختش گل‌های تر دارد؛ دکانش شکر دارد؛ اهل دل است و دیوان او پر ز گُل است. یار و ندیم او  صُراحی و شراب و کتاب بود به استشهاد شعر او. صراحی پنهان می‌کشید و چنان رند بود که مردم آن را دفتر انگارند. مست بود و در حق او کس این گمان نمی‌برد. طریق رندی را از محتسب آموخته بود. توصیه می‌کرد به نشاندنِ بیخِ نیکی و جستنِ ره تحقیق. دلق آلوده‌ صوفی را به می ناب شست‌و‌شو می‌داد و خط بطلان بر خرقه‌ سالوس می‌کشید. جهان را سفله‌طبع می‌نامید که نباید بر کَرَم‌اش تکیه کرد؛ در عین حال امّا، این‌جهانی، این‌جایی و اکنونی بودن را می‌ستود. گرچه، هُش‌دار می‌داد که عروس جهان در عقد کس نمی‌آید.
مجموعه‌ مراد او عشق و شباب و رندی‌ست و با این تریلوژی که جمع معنای زندگی‌ست، گوی بیان توان زد! 
حافظ جسم را در کنار جان می‌نشانَد و حلاوت تن را به طراوت جان می‌آراید. عشق متعارف را پهلو به پهلوی عشق متعالی می‌نشاند و از عالم و عامی دلبری می‌کند. نه چون مولانا عشقش سراسر آسمانی‌ست و نه چون سعدی مهرش لبالب زمینی‌ست Ambivalence است: دوگانه است. نیمی ز ترکستان نیمی ز فرغانه. حُسنش آن و این دارد. «اشاره‌اش به دورگاه آسمان است و چشم و دلش در زمین می‌گردد.» (ابتهاج، حافظ به سعی سایه، ص ۱۹)  هم از این رو قصه‌اش متمایز است. خرقه‌اش تردامن است و سجاده‌‌‌اش شراب‌آلوده و به می رنگین. آدمیان در انسان‌شناسی او متوسط‌الحال‌اند. نه قدیس، نه ابلیس. نه رومی روم، نه زنگی زنگ. نه سیاه، نه سفید. در نظم پریشان شعرش، عشق به خوش‌ترین وجه و بهترین نحو عیان و بیان می‌شود. 
حافظ آن ساعت که این نظم پریشان می‌نوشت
طایر فکرش به دام اشتیاق افتاده بود
او عشق را خوش‌ترین صدا می‌داند؛ همان یادگاری که در این گنبد دوار بماند. حافظ حلقه به گوش در میخانه‌ عشق است. «در ستایش عشق زمینی» شعر می‌گوید و فن شریف عشق‌ورزی را پیشه‌ و اندیشه‌ خود می‌سازد‌؛ با علم به این که، درد عاشق نشود به، به مداوای حکیم. بدون علم به این‌که، این گوهر مقصود، امواج خون‌فشان دارد؛ و آسان می‌نماید اول، ولی مشکل‌ها ز پی دارد. در اندرون دل خسته‌ حافظ، او که در فغان و غوغاست، عشق است و بس. دل او با آتش نامیرای عشق شعله می‌کشد و این آتش به هزار‌گونه سخن در دهان و لب او رو به بالا و رها از ابتذال، بیان می‌شود. به رغم مدعیانی که منع عشق می‌کنند، عشق، دُردانه‌ حافظ است. او غواص این طریقِ عجیب‌خطرناک و دریا میکده‌ پرآشوبِ شاعر در این وادی‌ست. منزل عشق جان‌مایه‌ سخن حافظ است. با همه‌ خطرها که در اوست، حافظ جهان فانی و باقی را فدای شاهد و ساقی می‌کند. ناعاشق در مکتب او مرده‌ای بیش نیست. مردگان زنده‌ای که به فتوای او نیازمند نمازند. چراغ دل حافظ به نسیم کوی یار روشن است و در این راه، حضرت حافظ هم‌نفسِ جام باده و همراز حضرت عشق است؛ بی‌اعتنا به کمانِ ملامت. 
ناصحم گفت که جز غم چه هنر دارد عشق
گفتم ای خواجه‌ عاقل هنری بهتر از این؟
و او نمی‌گفت جز آن‌چه را استاد ازل گفت بگو.
حافظ قهرمان مبارزه با رذایل، خاصه ریاست. من و هم‌صحبتی اهل ریا دورم باد. عاشق‌وشِ او نیز در نفاق نمی‌افتد. حافظ از دست زهد ریایی به میِ صوفی‌افکن پناه می‌برد و با آب چشمه‌ خرابات خرقه را از عُجب خانقاهی می‌شوید.
 ریا، عدم انسجام دورن و بیرون است. روان‌شناسان و فیلسوفان اخلاق، وجود آدمی را واجد ساحاتی چند می‌دانند. ریا، عدم تطبیق و تطابق ساحات و ابعاد چندگانه‌ وجود آدمی‌ست. صداقت و عقلانیت نیز هماهنگی و انسجام این لایه‌هاست. از قضا یکی از رموز مانایی حافظ این است که (به تعبیر استاد ملکیان) «با همه‌ی این وجود آدمی سر و کار داشته است.» حافظ از آفات ریا آگاه بود.
آتش زهد و ریا خرمن دین خواهد سوخت
حافظ این خرقه‌ی پشمینه بینداز و برو
او با شناختی ژرف از این صورت‌بندی مدرن، با رندیِ تمام جام می‌گیرد؛ از اهل ریا دور می‌شود؛ پاک‌دلی می‌گزیند. گشودن در خانه‌ زهد و ریا و تزویر را نکوهش می‌کند و اشاعه‌ این رذیلت را با تازیانه‌ طنز و طعن و نقد می‌نوازد!
بشارت بر به کوی می فروشان
که حافظ توبه از زهد و ریا کرد
او هزار جامه‌ی تقوی و خرقه‌ پرهیز را فدای پیرهنِ چاک و چاکِ پیرهن ماه‌رویان می‌کند و دلق ریا به آب خرابات بر‌می‌کشد. در منظومه‌ معرفتی حافظ؛
باده‌نوشی که در او روی و ریایی نبود 
بهتر از زهدفروشی که در او روی و ریاست
حافظ بوی خیر از زهد ریا نمی‌شنید؛ و دام‌ تزویر نکرد چون دگران قرآن را، این رند خراباتِ بیزار از زاهد شهر.
به تعبیر کدکنی «حق این است که حافظ تنها هنرمندی‌ست که با عرضه کردن پارادایم تصوف و عرفان بر هر دو بلیه‌ اجتماعی که استبداد و ریاکاری‌ست شوریده و با ظرافت هنری‌اش به گونه‌ای به میدان آمده که هم از «محتسب» روزگار خویش، در امان مانده و هم از خودکامگان دوره‌های بعد.» (این کیمیای هستی، ج اول، صص ۵۰)

پیر ما مروج شادی بود. مرا عهدی‌ست با شادی که شادی آنِ من باشد. طرب را بر تعب ترجیح می‌داد. کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد؟ شادی و امید را بر حزن و حرمان اولی می‌دانست و مژده می‌داد که ایام غم نخواهد ماند و بار دگر زندگی چون شکر آید. غم نخوردن را به صراحت تجویز می‌کرد و جنت را بر دوزخ برتر می‌‌نشاند. با گفت‌و‌گو ماجراها داشت. سر زلف قلم را شانه می‌زد و تعلیم‌ می‌کرد آسایش دو گیتی را که تفسیر دو حرف بود: با دوستان مروت با دشمنان مدارا. من‌حیث‌المجموع «شعر وی، قصر مجّللی را می‌ماند که آن را از همه سو با پرده‌ها و نقش‌های هوش‌ربا و چلچراغ‌های درخشان، آذین بسته‌اند. نورهای خیره‌کننده و نقوش بهت‌آور، بیننده را چنان به حیرت می‌افکند که جز تحسین و تجلیل طریقی نمی‌بیند، و بلکه در مقام تحسین هم زبانش به عجز و اضطراب می‌افتد و تصدیق می‌کند که هرگونه ستایشی بر بالای موزون شعر وی کوتاه می‌آید.» (قصه ارباب معرفت، ص ۳۲۱) زیرا او نه شاعری، که ساحری کرده است.حافظ جمع نقیضین است. استاد تناقض و تنافر. و به همین دلیل خود او (به تعبیر خرمشاهی) «کاملاً انسان است نه انسان کامل.»
●●●
انسان نمی‌تواند چیزی یا کسی را دوست داشته باشد مگر این‌که خویش را در او ببیند.(اریک فروم)
ب) در کشاکش جنگ و نیرنگ طالبان با احمدشاه مسعود، ایشان با محمد‌حسین جعفریان مستندساز و روزنامه‌نگار ایرانی گفت و شنفتی در خصوص شعر داشت. در میان آن همهمه، شعر زمزمه می‌کرد و در میانه‌ قیل و قال و جنگ و جدال و گفت‌و‌گو، از جست‌و‌جو در کتاب شعری که در دست داشت، غفلت نمی‌کرد. در رزم هم اهل بزم بود. او با شعر عجین بود. عحیب است به غایت: «صدای بی‌سیم باز بود....به من با چشم و ابرو اصرار می‌کردند بحث را تمام کن...‌.من با اشاره و حرکات لب می‌گفتم...خودش ادامه می‌دهد. ملا قربان را که مسعود با او صمیمی‌تر بود، جلو فرستادند....گفت: آمرصاحب بسیار ببخشید، امی حالی (الان) وقت عملیات است نه ادبیات.» در دوردست جنگ جاری بود و همزمان صدای انفجارها می‌آمد. «گفت: کل این عملیات... از خاطر این ادبیات است.»(فرمانده مسعود به روایت نزدیکان، دوستان و همرزمانش، ژیلا بنی‌یعقوب، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب پارسه، ۹۸، ص۲۷۹: گفت‌و‌گو با جعفریان)
احمدشاه مسعود ادبیات فارسی خاصه شعر را بسیار دوست می‌داشت«چیزی که خیلی خوشش می‌آمد، ادببات بود، شعر بود.» (پیشین، ص ۲۷۸( «او به شعر نو به دیده‌ نقد و تردید می‌نگریست.» (نک: پیشن، ص ۲۷۶) «بیشتر اوقات برای این‌که عیش‌مان تکمیل شود، شوهرم، اشعار حافظ را که به آن علاقهی خاصی داشت، از حفظ می‌خواند.» (احمدشاه مسعود، روایت صدیقه مسعود: شکیبا هاشمی و ماری فرانسواز کولومبانی، ترجمه‌ی افسر افشاری، تهران: نشر مرکز، ص۲۳۹)احمد فرزند مسعود، به کرات گفته است که از کودکی:«پدرم با من شعر کار کرد... برایم شعر می‌خواند...علاقه‌مند به...شعر و ادب بود... همیشه ما را تشویق می‌کرد به سرودن شعر...برای من شعر فارسی با همان طنینی به یادم هست که او می‌خواند.»
احمدشاه فرزندانش را «به خواندن شعر، به خصوص اشعار حافظ و مولانا ترغیب می‌کرد و بین آنها مسابقه‌ی شعرخوانی راه می‌انداخت.» (احمدشاه مسعود روایت صدیقه مسعود، ص ۲۱۲) 
در نظرگاه کسی که کل آن عملیات را در جهت پاسداشت این ادبیات می‌دید و می‌فهمید، حافظ جایگاه خاصی داشت. خداوندگاری رند، بنشسته بر قله‌های بلند شعر و خرد. خوشا پرنده که بی‌واژه شعر می‌گوید!علاقه‌ زایدالوصف او به حافظ سبب شد تا مقبره‌اش را شبیه تربت حافظ، این زیارتگاه رندان جهان بسازند. چنین شباهت و قرابتی دلخواه او بود. خود نیز یحتمل طرحی معمارانه‌ برای آرام‌گاهش در ذهن داشت. احمدشاه مسعود را پس از شهادت، در گوری ساده در تپه‌ سریچه پنجشیر به قعر و قلب خاک سپردند. در دولت اصلاحات، پس از یک پیشنهاد، به توصیه‌ سیدمحمد خاتمی یکی از معماران ایرانی مقبره‌ای شبیه حافظیه بر سر مزار شریفِ شیر پنجشیر طراحی و اجرا کرد. تو خود حکایت مفصل بخوان از این مجمل. حکایت عشق آشکار شاهِ پنجشیر با شعر شمس‌الدین!
بر این مبنا، مسجل و مسلم است که او آستین بر آستانِ حافظ داشت. شاید با اندکی تسامح بتوان گفت: ولی‌فقیه احمدشاه مسعود، خواجه شمس‌الدین حافظ شیرازی بود. حافظ گفته بود کجاست شیردلی کز بلا نپرهیزد، و مسعود یکی از آن شیردلانِ بلاناپرهیز بود. گوهری قابل داشت و از حافظ مستفیض و مستِ فیض می‌شد.
گوهر پاک بباید که شود قابل فیض
ورنه هر سنگ و گِلی لولو و مرجان نشود
هر دو با قرآن بسیار مانوس بودند. امّا توامان مخالف قشری‌گری. حافظ سنی بود و مسعود نیز هم. حافظ شافعی بود هر چند گفته بود که از شافعی مپرسید امثال این مسائل؛ و مسعود حنفی بود هر چند شهید محراب را بر صدر می‌نشاند. مسعود از میان سازها نی را دوست می‌داشت و حافظ از میان تنعمات می را! (بدون قصد قیاس) و در این امتزاج افق‌ها، مسعود ارادتی نمود و سعادتی برد. سعادت موانست و مجالست با شعر حافظ. قدسیان گویی که شعر حافظ از بر می‌کنند! او نیز شُست اوراق را که‌ هم‌درسِ حافظ بود. او به سانِ حافظ (بدون قصد مقایسه و از سر مقارنه) طاق و رواق مدرسه و قیل و قال علم و تحصیل معماری را رها کرد؛ امّا نه برای جام و ساقی‌ِ مَه‌رو، که در راه مبارزه و آزادی وطن. حافظ ولی جان را بدان دو نرگس جادو سپرد و دل را بدان دو سنبل هندو بداد و چشم طلب بدان دو گوشه‌ی‌ ابرو و بنیاد بر کرشمه‌ی جادو نهاد. 
کلام حافظ قهار بود و مسعود مقهور آن. مسعود خود نیز مسرور بود از این اظهار و اقرار. یاری آشنا بود و مخاطبِ سخنی آشنا. شعر حافظ همه بیت‌الغزل معرفت است و این معرفت، چشم رضا و تسلیم مسعود را باز کرد و مفتاح دعا را بر او گشود. او از سخن شاعر متنعم، و چون حافظ در مقام رضا بود. وجوه اگزیستانسیالیستی شعر حافظ روح مسعود را بی‌قرار می‌کرد. و حافظ دست خود را از سر او برنمی‌داشت. او اهل دعای نیم شب و گریه‌ سحری بود. در حضور حضرت حافظ نشان مرد خدا عاشقی‌ بود. این نشان را احمدشاه با خود داشت. حافظ با استبداد زمان رندانه جنگید. مسعود با استعمار و استحمار زمان مردانه رزمید. یکی با امیرمبارزالدین و دیگری با ملا_روس‌ها! یکی با واژه پشت‌گرم بود و دست بر قلم می‌برد و دیگری با ایمان سخت‌رو شد و دست از جان شست؛ و یک‌سواره کوفت بر جیشِ شهان!در منظومه‌ معرفتی حافظ، خدا عطابخش و خطاپوش است و در باورداشت‌های مسعود نیز خدا خطابخش است و پوزش‌پذیر.مسعود این دوگانه‌ی مروت با دوستان و مدارا با دشمنان را مانیفست خود می‌دانست و به لوازم آن ملتزم بود. او چو بید بر سر ایمان خویش می‌لرزید. به جد. حافظ شاید به طنز! قرینه‌ این جدیت و ایمان خائفانه‌ غزالی‌وار، مطالعه‌ کیمیای سعادت امام‌محمد‌ غزالی و توصیه‌‌ آن به فرزندان خود است. زاهد با ترس می‌تازد به پا.حافظ امّا در ایمانش نیز عاشق بود. عاشقان پرّان‌تر از برق و هوا!
زندگی هر دو تجلی این مصرع بود: ای کوته‌آستینان تا کی درازدستی؛ و اراده‌ی هر دو نیز معطوف به آزادی و رهایی انسان.احتراز از معاشرت ناجنس در مکتب حافظ نخستین موعظه‌ پیر مغان است. کیمیای هستی نیز جدایی از هم‌صحبتی با بَدان است. 
بیاموزمت کیمیای سعادت 
ز هم‌صحبت بد جدایی جدایی
چریک پنجشیر این کیمیای سعادت را که قارون کند گدا را، به نیکی آموخته بود و از معاشرت ناجنس پرهیز می‌کرد. مرتجعین و افراطی‌ها ناجنسان روزگار مسعود بودند. حافظ کد انسان ایرانی مسلمان است و مسعود با رندی از این کد رمزگشایی می‌کرد. او در کلبه‌ محقر خود حافظ می‌خواند و صد ملک سلیمان در زیر نگین داشت و قیمت ملک را می‌دانست. بیزار بود از تکفیر و تعزیر. چونان حافظ. پنهان خورید باده که تعزیر می‌کنند. صد هنر داشت امّا توکل می‌کرد و باکی از اهریمن نداشت. راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش. هر دو دشمن مشترکی داشتند: پشیمنه‌پوشِ تندخو کز عشق نشنیده‌ست بو!
مسعود عاشق صلح بود و بیزار از جنگ و با خیال صلح، بارها با همسرش پری‌گل گپ زده بود. حافظ نیز هم. ای نور دیده صلح به از جنگ و داوری. هر دو بنده‌ عشق بودند و از هر دو جهان آزاد. آزاد ز هر چه رنگ تعلق پذیرد. غماز مسعود و افغانستان نیز چونان حافظ خانگی بود.  شکایت از که کنم خانگی‌ست غمازم. مسعود هم از  خاک و فرهنگ و فلات و تمدن ایران بود. او قدر این قمیتی دُرّ لفظ دریِ حافظ را در همسایگی ناصرخسرو قبادیانی بلخی به خوبی می‌دانست. مسعود نمی‌رنجید، حتی از دشمنان کینه‌توزش. به سان حافظ، که در طریقت ما کافری‌ست رنجیدن.احمدشاه، در ابرگفتمان فرهنگ ایرانی و فارسی در کنار غزلیات حافظ شاخه‌ای بود که در سیاهی جنگل به سوی نور فریاد می‌کشید.او همان مرد حافظ بود کز طرفی برون آمد از خویش و کاری کرد تا نگویند که شهر خالیست ز عشاق.
مسعود این دو بیت حافظ را بسیار دوست می‌داشت:
خرم آن روز کز این منزل ویران بروم
راحت جان طلبم و از پی جانان بروم
گر چه دانم که به جایی نبرد راه غریب
من به بوی سر آن زلف پریشان بروم 
روان‌شاد رضا بابایی گفته‌ است:«حافظ یک فرد نیست، یک فرهنگ است.» و چریک پنجشیر نه به یک فرد که به یک فرهنگ عشق و دلبستگی داشت و آن را پاس می‌داشت. زیرا او نیز از دیار حبیب بود نه از بلاد غریب‌.
مرا تا عشق تعلیم سخن کرد
حدیثم نکته‌ هر محفلی بود