24میلیونی که حیف شد
عادل جهان‌آرای (روزنامه‌نگار)
۱- صفحه اول

۲- سیاست

۳- سیاست

۴- جامعه
۵- ویژه شهرستان
۶- اقتصاد
۷- فرهنگ و هنر
۸- صفحه آخر

1746

نگاهی به شعر زهره یوسفی و فروغ فرخزاد

و اینجا ... پروانه‌‌ها

فیض شریفی (منتقد و پژوهشگر ادبیات)

‌«و این جا چيزی برای تو/برای دست‌هایت تیر می‌کشد و کشته می‌شوی/در ازدحام طولانی‌ترین خاطره‌/لبريز از گرد و غبار تن‌ات/بیرون می‌روی در آلزایمری ممتد/که ترجيح می‌دهد تعاملی به تعادل نرسد/در مرز این اتفاق آن جا در دورترين اتفاق ممکن‌ لبخند می‌زنی/و من چشم‌هایت را چشم‌هایت را/در نزدیک‌ترین ترانه‌ زندگی‌ام جای می‌دهم/فریادم بر باد می‌رود و بال غزل می‌سوزد در امتداد شمعی ساکت/نزدیک‌تر بیا/پروانه‌ها همیشه جایی با تکیه بر عشق می‌سوزند/گوشه لبخندهای تو جایی که آغاز بودن است...‌». فروغ در شعر ‌«هديه‌» می‌گويد: ‌«من از نهایت شب حرف می‌زنم/من از نهايت تاريکی/و از نهایت شب حرف می‌زنم/اگر به خانه‌ من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور/و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم‌».شعر فروغ مثل شعر ‌«و اینجا و پروانه‌ها‌» زهره یوسفی، ترسیم‌ناپذير است، ولی از نظر تراکم احساس و قدرت تأثیرگذاری، شعر یوسفی در مرتبه‌‌ای والاتری از شعر ‌«هديه‌» قرار می‌گیرد. به نظر می‌آید هردو شعر هنگام اضطراب و موقعیتی همسان سروده شده‌‌اند. بخش نخست شعر یوسفی بر‌خلاف شعر فروغ، با بیان سوم شخص و دانای کل آغاز می‌شود و بعد به سمت دوم شخص حاضر و غایب و پس از آن باز به سمت شخص اول می‌رود. شاعر دارد با کسی حرف می‌زند. بند نخست بیان این شعر مثل بند اول شعر فروغ انگار در شبی غليظ و ظلمتی فراگير استارت می‌خورد؛ مخصوصا وقتی که یوسفی در آغاز شعر با تاکید بر حرف ربط ‌«و‌» شروع می‌کند. این ‌«واو قطعیت‌» را حافظ با وجه‌ شدیدتری آورده است: ‌«دفتر دانش ما جمله‌ بشوييد به می/که فلک دیدم(و) در قصد دل دانا بود‌». حافظ با این‌«واو‌» که به معنی‌«باور کنيد، می‌دانم و تجربه کرده‌ام که روزگار هماره در قصد دل افراد داناست و به دانایان رحم نمی‌کند. همین‌طور یوسفی این ‌«واو‌» را بر پیشانی مطلب می‌آورد. یعنی پیش از این هم این‌گونه بوده است و ‌«قطعا‌» هنوز ادامه‌ دارد که در این ظلمات، چيزی برای دست‌های تو تیر می‌کشد. تو در ازدحام طولانی‌ترین خاطره‌ که در ذهن من چرخ می‌خورد، می‌میری. تنت مثل گردوغبار در اینجا و در این زمان پراکنده شده و عشق تو مثل آلزایمری ممتد است که ترجيح می‌دهد این آلزایمر ادامه داشته باشد و من دوست دارم تعادلم به همین صورت به هم بخورد.چه چیز عامل به هم خوردن تعادل راوی در این شب سياه شده است‌؟ لبخندی که در دورترين اتفاق ممکن‌ دیده می‌شود. لبخندهایی که گویا نه بر لب، که بر چشم‌های کسی، از دور بر ‌«نزدیک‌ترين ترانه‌ زندگی‌» راوی روییده است. انگار شاعر در خواب به سر می‌برد یا در زیر آب فریاد و بال بال می‌زند و در عشق خود خاکستر می‌شود. غزل در اینجا به معنی اصلی‌اش نیامده است. اینجا و این گاه خبری از معاشقه افلاتونی نیست. این گاه و در این مکان: ‌«معاشقه زن با مرد کلید می‌خورد‌». شاعر بدون آنکه از شب سخن بگوید، با ‌«شمع‌» شب را هم در خود مستتر می‌کند. یوسفی در همان آغاز کلام ‌«اینجا‌» را به‌ معنی‌«مکان و زمان‌» می‌آورد. سپهری می‌گفت:‌«آدم اینجا تنهاست‌». او با آوردن ‌«اینجا‌» به شعر، فرم می‌دهد. آدم اینجا و در این زمان و همیشه تنهاست. یوسفی با همین ‌«اینجا‌» که معنی ‌«این زمان و همیشه‌» هم می‌دهد می‌خواهد بگويد که ‌«اوضاع و وضع روحی من همیشه همین گونه است و می‌خواهم همین گونه ادامه‌ داشته باشد‌». فروغ هم در سطر سوم شعرش با آوردن ‌«واو قطعيت‌» به محبوب خويش می‌گويد:‌«باید باور کنی و بپذیری من اصلا دروغ نمی‌گویم و تظاهر نمی‌کنم. من از اعماق این ظلمت فشرده از تو می‌خواهم به من کمک‌ کنی. در این وضعیت بغرنج، زیباترین هديه براي من این است که چراغی از آرزو و آرمان بیاوری و یک دریچه که بتوانم در ازدحام این کوچه‌ به مردم آرام و خوشبخت بنگرم.» فروغ به طنز می‌گويد: ‌«خوشبخت‌» مقصود او بدبخت است. یوسفی می‌گويد: ‌«به جای دریچه لبخندهایت را می‌خواهم. لبخندهایی که هم مرا در لهیب عشق می‌سوزاند و هم زندگی می‌بخشد.»