سانسور آدم‌کشی به شیوه اسراییلی و اروپایی
طاهر اکوانیان (روزنامه نگار)
۱- صفحه اول

۲- سیاست

۳- سیاست

۴- جامعه
۵- ویژه شهرستان
۶- اقتصاد
۷- فرهنگ و هنر
۸- صفحه آخر

1688

می‌‌ترسم، پس هستم

سعید مسعودی (شاعر)

دکارت می‌گوید:«من فکر می‌کنم پس هستم‌‌»؛ حسین پناهی می‌گوید:‌‌«ما می‌‌ترسیم، پس هستیم‌‌». هدف این نیست که دو شخص با هم مقایسه شوند، بل هدف ماقال دو شخص است. انسان بدوی اولین باری که با پدیده تفکر مواجه شد ترسید و اولین باری که ترسید احتمالا قبل از پدیده تفکر بوده است. پس ترس غریزی در وجود ما نهادینه است. شاید هم این دو رابطه‌ای شبیه مرغ و تخم مرغ دارند، اما آنچه از متون علمی برآمده گواه این است چنین نظریه‌ای که اول انسان‌ها وقتی با پدیده تفکر مواجه شدند، گمان می‌کردند خدایان در سرشان نشسته‌اند و با هم حرف می‌زنند! به هر شکل، ترس چیزی غریبی است. داشتم به این مسئله فکر می‌کردم تا آنا پناهی شعری از پدرش ‌‌«حسین پناهی‌‌» و کتاب ‌‌«نامه‌هایی به آنا‌‌» را به اشتراک گذاشت. اول ترسش آنجا بود که سربازهای دو به دو و سهبه‌سه ایستاده در گوشه‌های خیابان‌ها را به ‌‌«سینا‌‌»هایی (پسرش) سرتراشیده تشبیه کرده بود که عشق به ‌‌«ویسواوا‌‌» را به چکمه‌ها و لباس‌های ببری معامله کرده بودند. جلوتر که می‌آید، می‌گوید: ‌‌«ما بیشتر عمرمان را ترسیده‌ایم/ما می‌‌ترسیم پس هستیم/ما بی‌هیچ جرمی می‌‌ترسیم/ما خوبیم و می‌‌ترسیم/خوب‌‌ترینیم و می‌‌ترسیم‌‌». و به نظرم یکی از زیباترین فیلسوفانه‌های پناهی این چند جمله در مورد ترس است. ما همواره و دائما در حال ترس از گذشته، حال و آینده‌ایم و خنده‌آور ‌‌این‌که هیچ جرم و جنایتی هم مرتکب نشده‌ایم. ما بیش از ترس به شک نیاز داریم اما متاسفانه ترس و زمان رابطه مستقیم و بی‌رحمانه‌ای با هم دارند و هرچه سنمان بالاتر می‌رود و تعلقاتمان بیشتر، ترس خود را نیز ناخواسته بیشتر کرده‌ایم. شاید آن جمله معروف نیچه ناشی از همین باشد؛ ‌‌«شاید کودکان به خاطر نترسیدن و عدم رویش ترس در اقیانوس ناخودآگاهی‌شان است که با جدیت هر موضوعی را یاد می‌گیرند‌‌». گوستاو فلوبر در مقدمه کتاب ‌‌«بووار و پکوشه‌‌» می‌گوید: ‌‌«شاعران آدم‌هایی لاقیداند. این لاقیدی را سال‌هاست که در موردش فکر می‌کنم. بارها تجربه اش کرده ام به هر شکل. فوئنتس کتابی دارد به نام ‌‌«آب سوخته‌‌»، او خون را به آبِ سوخته تشبیه کرده و این ترسناک‌‌ترین، بی‌قید و بندترین و ترسناک‌‌ترین تعبیری بود که از خون دیده بودم. پناهی در اواخر شعرش دخترش را به بدبینی و روی آوردن به کتاب خواندن برای تقویت این بدبینی دعوت می‌کند. این حجم از تحیر است که آدم را می‌‌ترساند. به نظرم ما تا می‌‌ترسیم از فکر کردن فرار می‌کنیم و تا فکر می‌کنیم به سمت ترس گام برمی‌داریم. هر چه هست نمی‌دانم این دو چگونه مرا به بازی گرفته‌اند.