فوتبال، بازی نیست!
فضل‌الله یاری (سردبیر)
۱- صفحه اول

۲- سیاست

۳- سیاست

۴- جامعه
۵- ویژه شهرستان
۶- اقتصاد
۷- فرهنگ و هنر
۸- صفحه آخر

2074
جهت اشتراک در روزنامه همدلی ایمیل خود را ثبت فرمائید


نگاهی به شعر «آویزان یادهایی گریزان از عشا در بادها» از معصومه فتحی

گاه میان چیزی به رنگ خواب

فیض شریفی (منتقد و پژوهشگر ادبیات)

۱
«آویزانِ یادهایی گریزان از عشا در بادها/که با  ران ها به تکانه ی هم عشا را به ناوَرِ حضورِ هِل هِله کنان/همان چنان هوا از تو وَرَم می داشت که روزگار لب گَرده نمی کرد به هوا/ای حالتِ نامِ تو یعنی این بر مان ها !/کاریزهای تاقباز بر سَریرِ حالِ هَوَیانِ تو افشانه تا ریزه های هَوار تو بر سر/باز تورانی با پاره های کدام رانی پَرِه های حواسِ این رانِ مان را پراند؟/که آرش میان لَق لَقِه های شقیقه بر گُرده ها به ناوَرد لرزان/چه واحه ها از ویرانی سرازیر/تو همانی! مایِ در به در!ای ویرانِ آفتاب! میعاد سایه بر گاهِ یادها!
۲
«اگر بیدار این میان درنگ/گاه میان چیزی به رنگ خواب/بعدش چه مبهوت حضوری بینا!/که این بیدار در این بین/به عشایِ در گذار همین بس به ریشه ها رِخنه خواهد کرد!/و بینابین تریشه ها/در آن یادها دل را نبستن به دوش/ای ملکوتِ مَلال مُرده انگیز!/چیزی به مداومِ خواب!/از لق لقه های شقیقه بر پس مانده ها/اگر فرو نمی روی پس آنی ضِماد بر زخم های این متروکه ران مان/همین بس خواهد درنگ/اگر خمِ چشمان از دهان خواب یاز/چنان نادر بر دوش مایِ در به در چیزی به هیات ملکوت/متروک از خمیازه ها خواهد آمد این میان آفتاب
اگر...
۳
چه فقرعظیمی از این گاه/ چه واهی از دست‌های دور/چه زنجِموره در دهانِ دوش/چه چرخش خوابی هان! هوا پس است!/پس به‌ارواح‌ زنجَره ها بر‌ ما‌ دهانی اند به رَجَز های زجر/که زخم بر زبان وُ خم بر ابر‌و تا لب گَرده می کنند/در پسِ هوا ای هَمانیان! آن ها این را به‌ ها بستند به ما/بستند که دمار از جان به داران فرو به تنی می رود به آن/ای چگونه به دوش ها آلوده خفته ای وُ در عشا با تو به دورِ باطلی/ای چگونه جرعه به تَرک های زبان وعده را بَلوا/ای چگونه چرخ دنبال وِقفِ مراد شما می گردد وُ بال میان چرخ گَرد/ای چگونه پرسه های گردن افراشته که ناهموار بر گُرده ها آویزان/ که آویزانی مان از سر می چرخد و می چرخد/ وآن گاه  فراز لب های این مای در به در/هر سپیده دمان نیله می شود.»
گویا همه سطرهای این شعر بلند برای تشریح، سطر نخست آمده اند. ران ها به تکانه اند و در هلهله، هوا ورم کرده، کاریزها تاقباز(طاق باز) افشانه، ريزه های هوار بر سر، پره های حواس بر سر، آرش به ناورد لرزان، واحه ها از ويرانی سرازیر، تو ما دربدر، آفتاب‌ ویران، ... راوی میان خواب و بیداری، مبهوت حضوری بینا شده است خطاب می کند به «ملکوت ملال مرده انگیز» و صفت فاعلی «مرده انگیز» را صفت مفعولی کرده، یعنی «مرده انگیخته» چيزی از خواب مدام راوی نمانده است. مرهمی بر زخم های متروکه کهن ران های خويش می مالد، زبانش ترک خورده است و از ملکوتی اعلا هم ضمادی و امید معجزتی نمی بیند و نمی آید، پرسه می زند، می چرخد، مثل سطر نخست‌ از سر آویزان است، حیران است و دربدر و برمی خیزد از خواب و سپیده دمان را نیلی می بیند.شعر یک شکل دورانی/ دايره ای دارد، آنچه در مطلع آمده در مقطع تکرار می شود. راوی، جان بر لبش آمده و دور خود می چرخد. شعر«متامدرن» این گونه‌ است .طنين واژه ها چون پر ترا بر می دارد، می چرخاند، میان خواب بیداری می نشاند و مصوت بلند می برندت به عالم ملکوت، خالی ات می کنند و بر می گردانند «آویزان، یادها، بادها، هوا، برمان ها؟! پاره ها، آرش ...» صامت بدون هيچ تمهیدی پشت سر هم در یک حال و هوای شاعرانه و موهوم می آیند «ران و تتکان، ريشه و تریشه، ملال و ملکوت و مرده، لق لقه و شقيقه، ضماد و زخم، خم و خواب، رنجموره، زنجره و رجز، و ...» این کلمات غیر مترادف پشت سر هم آمده‌ اند، چرا؟ برای اینکه نغمه حروف ایجاد کرده اند و راوی انگار بی هوا همه‌ آنها را در کم حواسی و هذیانی، کنار هم می‌گذارد. انگار در شعر صدای وز وز زنبور می آید.باری در شعر فارسی‌، هیچ شعری نمی تواند بی معنی بیاید چون از تعاطی و برخورد این کلمات بالاخره معنایی ایجاد می شود. شعرهای اخیر معصومه فتحی را بیشتر باید حس کرد و خواند و لذت برد. او سيکل شعرهای پیشین را شکسته است و وارد شعر «متامدرن» شده است. شعری که دال و مدلول ندارد، این نوع اشعار جوهریت و موسیقی و موزیک ترا به پیش می راند. شاعر در این شعر کلماتی می آورد که معنا ندارد  «ناور، بر مان ها، هویان، اين ها را به (ها)بستند؟...»آنچه باعث شده است که کلماتی چون اینها در شعر بیاید آوای صامت ها و مصوت هاست.مثلا کلمه «آرش» هم مرا  به سمت «آرش کمانگیر» نمی برد، چون تلمیحی و تناسبی و مرزی و رمزی میان کلمات وجود ندارد، فقط ریتم کلمه «آرش» را به معرکه آورده است.