برخی مسئولان وتلاش برای ایجاد نارضایتی
فضل الله یاری (سردبیر)
۱- صفحه اول

۲- سیاست

۳- سیاست

۴- جامعه
۵- ویژه شهرستان
۶- اقتصاد
۷- فرهنگ و هنر
۸- صفحه آخر

2027
جهت اشتراک در روزنامه همدلی ایمیل خود را ثبت فرمائید


درباره کتاب «چنین زیبا مباش» از سیروس نوذری

پنهان درون روشنا

امین فقیری (نویسنده)

«چنین زیبا نباش
من آینه توأم
بیش از این تاب نمی‌آورم»
این شعر ما را به سرزمینی اثیری که وجود دارد ولی پنهان است رهنمون می‌شود. اشاره‌ای است به کم‌طاقتی انسان در قبال زیبایی‌ها. این زیبایی می‌تواند در تمامی اشیا و در گل‌ها و طبیعت نیز وجود داشته باشد. پیشینیان ما از واژه «مدهوش شدن» استفاده کرده‌اند. سعدی می‌گوید: «شمایل تو بدیدم، نه عقل ماند و نه هوشم» در این شعر نوذری از غیر سخن به میان نمی‌آورد بلکه کم‌طاقتی خود را، گم کردن دست‌وپا را نیز شامل ماجرا می‌داند. چراکه وجود شاعر در آن زیبایی حل‌شده، زیبا می‌شنود، زیبا می‌بیند، زیبا می‌بوید. نوذری راه و رسم کوتاه گویی را برگزیده است و آن‌چنان دل به این کار سپرده و در آن سرآمد شده است که کتاب مرجع «کوتاه سرایی» را به چاپ رسانده است. پیشرفت نوذری را در کوتاه نویسی می‌توان در هر اثر تازه‌اش مشاهده کرد؛ و اکنون به مرحله‌ای از شناخت رسیده است که اجباری برای به دوش کشیدن بار هایکو (که یک گونه شعر وارداتی است) ندارد. در حقیقت این نوع شعر را با زیباشناسی عرفان ایرانی (نه به شکل ظاهری آن) پیوند زده و طریقی تازه در آن افکنده است. در این 232 سروده شعری را پیدا نمی‌کنیم که برخلاف اندیشه و ایده شاعر سروده شده باشد. هر شعر آینه‌ای است که در آن به‌جای شعر شاعر را می‌بینیم اما با هیاتی نگران، نگران آنچه از دست رفتنی است. هر زیبایی که در بادی توفنده اختیاری از خود ندارد و نمی‌تواند ذات وجودی خود را پاس بدارد. نکته ظریفی که در شعر نوذری خود را نشان می‌دهد پوشاندن خلق‌وخوی انسانی بر عوامل طبیعی است و این‌گونه است که باد در اغلب اشعار نقشی مهاجم ایفا می‌کند: «از بید تو را به یاد می‌آورد/پیوسته است و/ همراه باد.» بید که خود به ترسویی تشبیه شده است همیشه باد او را به رنج می‌افکند: «دچار شد/درمان نجست/سپیدار که در باد.» مظلوم این قصه سپیدار است، همچون گوسفندی که به‌سوی مسلخ می‌برند اختیاری از خود ندارد. «جویای باد بود شکوفه‌ی بادام/تا فروافتد بر شانه‌ات.» شکوفه بادام به مرگی خودخواسته تن در می‌دهد و از که یاری می‌طلبد؟ از باد! «تندباد ناگهان/برد هر چه را/مگر هوای او.» باد توفنده بر سر راه خود همه‌چیز را می‌برد اما نمی‌تواند به ساخت «عشق» ورود کند. شاعر در 24 شعر هم‌نشین باد شده است؛ اما در هیچ‌کدام مفهوم آرامش و سکون را از باد نمی‌بینیم، هر چه هست ویرانگری است.
گفته‌اند و دیده‌ایم که شاعر با ماه الفت دیرینه‌ای دارد و این سیاره دلربا و نورانی را به‌صورت همزادی می‌شناسد: «ببین سکوت ماه را/تو آن بگو/که او نگفت.» دادن نقشی انسانی به ماه به‌عنوان شاهد زیباست. «در ازل ماه بوده‌ای/پیش از آنکه زیبات کند/عشق.» «ماه بود/ما دو تن نبودیم/و هیچ‌کس عاشق نبود.» «نه ابرهای سیاه/نه زاغان شامگاه/چگونه مستور مانده ماه.» شاعر در 17 شعر با ماهی که ویژه اوست به در د دل نشسته است. با ستاره‌ها که در سکوت هم چشمک می‌زنند و پولک وار به تن آسمان چسبیده‌اند حرف‌ها دارد: «کنار هم‌اند اختران/هزار سال نوری/دو شمعدان.» «دیدمت ستاره‌ی دور/شب‌تاب بودی/ روان بر آب.» «نیازش نیست ببینی/او که می‌بیندت/ستاره سحری.» «مگر چند ستاره می‌شناسی به نام؟/جز آن‌ها/همه تویی.» در شعرهای نوذری تاریک چه مفهومی دارد؟ گاه از خود می‌گوید که درون روشنایی با روانی تاریک می‌زید و خواهش می‌کند مرا نخواهید، مرا نپایید؛ که من درون روشنایی‌های ظاهری حل شده‌ام. شاعر تاریکی را ظلمتی می‌بیند که از درونش می‌تراود. این هشداری است به آنانی که او را نمی‌شناسند: «جست‌وجو نکن/تاریک‌ترینم/پنهان درون روشنا.» «برهنگی/ بتاب/ درون تاریکی.» «چشم بر هم گذارد/می‌بینی‌ام/ایستاده درون تاریکی.»