صبر انقلابی چقدر باید تمدید شود؟
کامران طباطبایی (روزنامه‌نگار)
۱- صفحه اول

۲- سیاست

۳- سیاست

۴- جامعه
۵- ویژه شهرستان
۶- اقتصاد
۷- فرهنگ و هنر
۸- صفحه آخر

1832

برای نودوسومین زادروز ویگن دردریان

وقار پاپ

همدلی| پریسا قاسم‌زاده| وقتی می‌خواند انگار صدا قل می‌خورد و از حنجره‌اش بیرون می‌ریخت. فریادی که می‌گفتند: بغض فروخورده دوران کودکی‌اش بوده. اشک خشکیده سال‌ها محرومیت و رنج که چون گل‌بوته‌های سرخ و زرد بر شاخه‌های ملودی می‌شکفت. با آوازش سه نسل خاطره دارند. ویگن از اولین‌های نوع خودش بود. با قامتی بلندبالا روی سن می‌ایستاد، گیتار به دست می‌گرفت و شوخ‌وشنگ اجرا می‌کرد. چهره جدی و ارمنی تبارش هیچ به واقعیت درونش شبیه نبود. به‌ظاهر سرسخت و در باطن مهربان و احساساتی. اوج که گرفت یادش نرفته بود روزهای دو ریالی و بی‌ارزش گذشته. روزهای دردناک فقر و دل‌تنگی. زیر نورهای‌ هزار رنگ صحنه‌ها، میان پچ‌پچ متملقان همیشه ساده بود و فروتن. لبخند گشاده‌دستی روی لبش همیشه تاب می‌خورد. دست و دل‌باز و خوش‌مشرب بود. تا دلت بخواهد رفیق‌باز و لوطی.
جنگ نخست جهانی پدر ویگن را به ایران کوچانده بود. نسل‌کشی ارامنه را به چشم خودش دیده بود و تا دم مرگ از خاطرش نرفت. از راه ترکیه به همدان آمده بودند. معلوم نیست پدرش به چه طریقی از باغ پدربزرگ مادری ویگن سر درمی‌آورد اما بعدها عاشق دختر صاحب باغ می‌شود. حاصل عشقشان هشت فرزند بود. دوتاشان سرشناس و معروف شدند؛ کارو شاعر و ویگن خواننده که فرزند چهارم خانواده بود. هنر در ذاتشان بود. اینکه چطور قسمت می‌شود پدرشان آن ژن‌های هنرمند را از گیرودار جنگ نجات می‌دهد، از همان دسته سؤالات عجیب تقدیر است. از قول کارو نقل کرده‌اند که پدرش از ترس انقراض نسل ارامنه این‌همه فرزند به دنیا آورده بود؛ چیزی که کارو نمی‌فهمیدش.
پدرش تاجر فرش بود و به جهت مسائل کاری اول به اراک رفته بود و بعد بروجرد. دو سال از اقامتشان در شهرستان بروجرد نگذشته بود که ذات‌الریه گرفت و خانواده‌اش را در فقر و تنگ‌دستی رها کرد. کارو دراین‌باره می‌نویسد؛
«کشیدیم بار گرسنگی را شهر به شهر، خانه به خانه/ و سر کشیدیم شرنگ می‌ شهد آفرینش را پیمانه پیمانه و بعدازآن هر چه بود درد بود، درد بی‌پدری/ بعدازآن هر چه بود حسرت بود، آه بود و احتیاج و دربه‌دری.»
زندگی در چنان شرایطی به‌سختی می‌گذشت. روزگار دشوار زندگی‌شان مصادف شده بود با جنگ دوم جهانی؛ همان زمان که ایران در اشغال متفقین درآمده بود. دو سال اول جنگ روسیه بسیاری از ارامنه را در اردوگاه‌های کار اجباری به کار واداشته بود. بعدها طی پیگیری‌های یک افسر ارمنی آزادشان کردند و مثل سیل قحطی‌زدگان به ایران روانه شدند؛ بیمار و دردمند. آن‌قدر گرسنگی کشیده بودند که چند نفرشان با غذاهای چرب میزبانان شمالی که از روی محبت خوراکشان داده بودند، مردند. بعد از چند ماه قرنطینه به اصفهان منتقل شدند. دخترانشان در میان ایرانی‌ها نورچشمی شدند. بلوندهای اروپایی که خیلی از آن‌ها با افسران عالی‌رتبه حکومت پهلوی ازدواج کردند. در میان سیل هجوم آورده از ارمنستان جوان خوش قد و بالایی به نام «باریس» قسمت «هلن» خواهر بزرگ ویگن شد. آشنایی با «باریس» نقطه روشنی در زندگی قحطی‌زده‌شان شد.
کارو می‌گفت: «در مراغه بودیم که گیتار اهدایی استالین به خانه ما راه یافت. گیتار را جوان برازنده‌ای به نام باریس با خود به آشیانه تهی از دانه و بیگانه با ترانه ما آورد. از تصادف روزگار بود که باریس به تب عشق هلن دچار شد. گیتار با نغمه‌های شب‌زنده‌دار، پنجره‌های حنجره ویگن را به‌سوی آفتاب باز کرد. در همین روزها بود که ویگن، «ویگن شدن» را آغاز کرد».
اکنون او با گیتارش گه گاه چراغ روشن خانه تاریک و غم‌زده می‌شد. لحظه‌های دردناک روزهای ماتم‌زده خانواده که در حنجره ویگن فریاد می‌کشید. این فریاد خام تحمل مصائب را برایشان آسان می‌کرد. روزهایی که شبیه گذشته نبودند. به تبریز رفتند مدتی بعد. آنجا بود که نواختن گیتار برای اولین بار در کنار «لئون گرگوریان» آغاز شد. لئون او را با آثار بزرگان ارمنی تباری چون «کومقیاس و سایات نوا» آشنا کرد.
آثاری که با سرگذشت ارمنستان همدرد بود و بی‌شباهت با زندگی آن‌ها نبود. مراسم ازدواج باریس و هلن اولین صحنه‌ای بود که ویگن در حضور غیر اهل خانه اجرا می‌کرد. اجرایی که دستان تماشاگران را به مدتی طولانی در تشویق ویگن بند کرد. مادرش با افتخار اشک می‌ریخت و اهل خانه مبهوت او را تماشا می‌کردند. با بهبود نسبی وضعیت مالی به تهران رفتند و ویگن توانست در دبیرستان ثبت‌نام کند.
همان زمان با دختر همسایه‌شان به نام «گوهار» آشنا شد که در آینده عروس خانواده‌شان شد. آغاز فعالیت حرفه‌ای خوانندگی و آشنایی با موسیقی جاز آنجا برایش اتفاق افتاد. «نیکول الوندی» شوهر خواهرش از جازنوازان حرفه‌ای بود. ویگن در کافه شمیران و باشگاه ارامنه اجرا می‌کرد و پولش را تا ته خرج دوستانش می‌کرد.
معروفیتش کم‌کم دامن‌گیر حوضه موسیقی شد و به‌زودی کاست‌ها پر شد از صدای «ویگن». سلطان جاز ایران لقب گرفته بود. سال‌ها بعد در لس‌آنجلس به علت بیماری سرطان درگذشت؛ به تاریخ ۴ آبان ۱۳۸۲. روزنامه‌ها نوشتند: «سلطان جاز ایران با جامعه موسیقی خداحافظی کرد».