در فضیلت جذب فاضلان
ولی‌الله شجاع پوریان (مدیرمسئول)
۱- صفحه اول

۲- سیاست

۳- سیاست

۴- جامعه
۵- ویژه شهرستان
۶- اقتصاد
۷- فرهنگ و هنر
۸- صفحه آخر

1869

خوانش دفتر شعر «با چشم‌‌های دزدیده شده» حسن فرخی سیاهی، خلاصه‌ مرگ است

فیض شریفی (منتقد و پژوهشگر ادبیات)

فرخی در پیشانی کتاب نوشته است:«برای خواهرانم که از خواب‌‌های جهان مراقبت می‌کنند.» شعر نخست فرخی یک شعر ۵ صفحه‌ای است به نام «پیشا متن: مجلس آخر در کجا»:«حالا که حرف مرگ پیش آمد ماسک بزنيد، لطفن! بگذاريد کمی نفس بکشم.» این شعر بلند ۱۵ مجلس دارد و یک مجلس آخر که تمام محور این شعر زیبا بر مرگ و در مرگ می‌گذرد:«اینجا آنچه واقعيت دارد تنها مرگ است در خیابان‌‌ها.../فقط خبر مرگ است که دست به دست می‌شود.../اینجا قاتل‌‌ها سرگرم کسب و کار خویش‌اند و مدام شناسنامه‌‌ها را باطل می‌کنند...» اشارات شاعر به کتاب «مرگ کسب و کار من است» است و اسماعیل که به اذن حق از مرگ گریخت. ظاهرأ شاعر می‌خواهد بگوید مگر در اینجا دراین شب سیاه و آلوده، در ویرانگری موشک‌‌ها، بمب‌‌ها و درین دخمه و در چکاچک ضربات مداوم چاقو و در هوایی که جایی برای نفس کشیدن نیست، معجزه‌ای آدمی را از چنگال مرگ برهاند. شعر بلند «مجلس آخر» در یک حال و هوای گوتیکی سیر می‌کند:»حالا دست در دست خودم میان گورهای ناشناس قدم می‌زنم/و استخوان‌‌هایی را که از خاک بیرون افتاده‌اند دوباره‌ زیر زمین برمی گردانم، همین!/گفتم بگذارید کمی نفس بکشم.»اشعار فرخی عمدتا در یک فضای تيمارستانی و هذیانی با کلمات برشته و سرخ شکل گرفته است:»زیر شکنجه‌ ظلمات زود بود هذیان انکار به وقت دلربا/به شعر قسم به نقطه‌ پایان جهان گنجشکی مانده‌ است/آدمی در انجماد احساس گرفتار آمده است.../سیاهی خلاصه‌ی مرگ است/عمر در انکار می‌گذرد و ساعت کهنه دیری ست از کار افتاده است» مرگ در هر رنگ در اشعار فرخی رخ می‌نمایاند. مرگ آرمانگرایانه و عارفانه منصور حلاج، مرگ سیاسی، مرگ ارادی و هر مرگ دیگری.شاعر چنان به مرگ نزدیک است که دست مرگ را می‌خواند:»وقت مردنم به نخلی می‌اندیشم که بر دوش کشيده ام به سال‌‌ها.../وقت مردن ام دست مرگ را می‌خوانم ...»گویا در هرکجا کسی به نام مرگ در کمین و تعقیب شاعر است:»پنجه بر دیوار می‌کشم/می ترسم دست خونین ناکسی دامن مرا بگیرد/قناری گلرنگ من لب پنجره نشسته‌ است‌ خواندن نمی تواند/پرواز خیال پرنده‌ کت بسته‌ای ست و شعر ناتمام من است» شاعر در این شب سياه می‌خواهد با واژه‌‌ها آدم کشان را به کیفر اعمالشان برساند. شاعر در شعر «چشم‌‌های دزدیده شده» می‌گويد:» -ساکت باشید!/ترسم را نمی توانم فریاد کنم/و هيچ کاری از دستم بر نمی آید/چشم‌‌هایم را می‌دزدند ماموران تو، خود تو، در هرکجا.../من داغی سرد شده در سينه دارم،تو هم از هوش رفته ای/و نمی توانی باور کنی که مرگ همین جا سراغت می‌آيد» کشتن ادامه دارد ولی مردمان مرگ خويش را باور نمی کنند. صادق هدایت مرگ‌اندیش گفته بود:» اگر مرگ نبود، همه آرزویش می‌کردند» و سهراب سپهری گفت:»اگر مرگ نبود، دست انسان پی چیزی می‌گشت.» فرخی اما وقتی دست مرگ را توی حنا می‌گذارد پی چیزی می‌گردد:»باید در خاورمیانه بوده باشی تا بدانی کشتن یعنی چه؟/تا بدانی شمشیر سودمند تر از کلمه است...» شاعر «سر هر پیچ ماموری ايستاده» می‌بیند که می‌خواهد او را به دره پرتاب کند. برای آنکه از این آتمسفر بیمناک، خود را برهاند به عشق پناه می‌برد:»پنجره‌‌ها را باز می‌کنم و گوشه آسمان نام تو را می‌نویسم محبوب من!/تا همگان بتوانند غزل عاشقانه‌ای به کف آرند.» فرخی یک شاعر دوست باز، گذشته باز، سخی و مهربان است؛ شاعری که نصيبش شامل همه می‌شود حتا گل سرخی که به رنگ آتش‌ در پياده رو دلبری می‌کند: «گلی سرخ کنار پیاده رو/گفتم آبی روی این آتش بریزم» پایان بندی‌‌های فرخی حرف ندارند.برخی شعرهایش مثل همین شعر ساده بالایی یک نمای بیرونی و یک نمای درونی دارند. تمام کلمات این شعر کوتاه در دو نما به دیده می‌آیند:»آن گل سرخی که دادی در فضای سينه پژمرد.» او نمی خواهد این گل پژمرده شود. شاعر از کنایه «آب بر آتش‌ ریختن» به زیبایی استفاده کرده است. فرخی شاعری مجرب، کاربلد و دنيا دیده‌ای است. در اشعار او انديشه و احساس به خوبی در هم آغشته شده‌اند.زبان فرخی نیز سنگلاخی و آشفته نیست و روایت‌‌هایش دقیق، اساسی و مدرن است. شعرهای او تصنعی نیست. فرخی در شعرهای فرمیک خود به خوبی توانسته‌ ریشه و تنه و شاخه‌‌ها را به هم پیوند دهد.»من»‌‌های شعری فرخی فراگیر اجتماعی و گاهی فلسفی‌ می‌شوند:»این تصویر زن است در ماه/یا تصویر ماه است در چشمان من/هلا هلا زیبا! موهایت ریخته در شب من» با اجازه شاعر «ای» علمت ندا را پیش از زیبا برداشتم تا زیباتر شود.