برخی مسئولان وتلاش برای ایجاد نارضایتی
فضل الله یاری (سردبیر)
۱- صفحه اول

۲- سیاست

۳- سیاست

۴- جامعه
۵- ویژه شهرستان
۶- اقتصاد
۷- فرهنگ و هنر
۸- صفحه آخر

2027
جهت اشتراک در روزنامه همدلی ایمیل خود را ثبت فرمائید


کجا می‌توانم پیدایت کنم؟

فیض شریفی (منتقد و پژوهشگر ادبیات)

گفتم: ‌‌«تو نمی‌دانی امروز، روز تولد توست؟ می‌خواهم کیکی برای تو بخرم، کجا می‌توانم پیدایت کنم؟‌‌» سکوت کرد. فکر کردم گوشی را زمین گذاشته یا اینترنت قطع شده، گوشی را مقابل چشمم گذاشتم. دوباره‌ پرسیدم. بی‌مقدمه با صدایی گرفته‌ و رسمی گفت:‌‌«خودم می‌آیم منزل، با شما کار هم دارم. استادم دو دُز کرونا هندی زده ولی...‌‌» بغض گلویش را گرفته‌ بود. 
سعی می‌کرد با دست، آن را بیرون بیاورد. عصبانی شدم و خداحافظی کردم. عکسی خندان گذاشته بود، از استادش، دکتر فرح، جراح قلب کودکان، توی استوری‌اش بود. یک شعر را هم از خودش درکنار عکس با مهارت گنجانده بود.برایش پیامی فرستادم و تسليتی و عزت زیاد! جواب نداد.
 انگار اینها برای او فرح نمی‌شد. خون بالا آورده بود و تمام جگرش له شده بود. هیچ وقت او را چنین ندیده بودم. نوشته بود: ‌‌«هرکسی برای خودخواهی‌‌‌ها و رفع عقده‌‌‌‌هایش مرا می‌خواهد. من دیگر از سايه خودم هم می‌ترسم...‌‌» از مردها بدش آمده بود. از بیمارستان، از آدم‌‌‌هایی که با لبخند از کنار او می‌گذرند متنفر شده بود. توی صدایش بوی بهبود نبود، بوی عشق نبود؛ در طنین صدايش رنگ مهر نبود. 
با من هم با غیظ و خشم و حالتی رسمی حرف می‌زد. می‌شود زن آدم هم با مردش این جوری حرف بزند؟ من که او را وقف بیمارستان کرده بودم. آخر من هم نیاز به یک همدم دارم. درست است که به او گفته بودم برود به این خلق نگون‌بخت کمک کند، درست است به او گفته بودم اشکال ندارد مسئول بخش کرونای بیمارستان بشود و درست است که گفته بودم به فکر من نباش ولی آیا درست است که این جوری جوش بیاورد:‌‌«ببخشایید که نتوانستم به محبت‌‌‌های شما! به موقع پاسخ می‌دهم. خیلی ممنون! ‌»بلند شدم رفتم توی باغ‌کوچه‌‌‌های انار و لیمو و گل‌فروشی‌‌‌های همت شمالی قدم زدم.
چند بار از این طرف خیابان به آن طرف رفتم. یکی صدایم زد:‌ ‌‌«آقای دکتر! کارتان دارم...‌‌» یک پلاستیک بزرگ گردوی تازه‌ به من داد: ‌‌«من چشم به چشم می‌کردم که شما را ببینم و کاری برایتان بکنم. از وقتی که شما قلب مرا...‌‌» دستم را بوسید و داد زد: ‌‌«دکتر! اين، باغ من است. مرگ من هر وقت خواستید به ما سری بزنید. انگور منقا، انار میخوش و گردو هرچه خواستيد. مرگ من! این آب انار را بخورید، حالتان جا می‌آید.‌‌» واقعا حالم جا آمد. 
رفتم منزل و برای همسرم نوشتم:‌‌«مرسی به خاطر همه‌ خوبی‌‌‌هایی که در این مدت در حق من روا داشتی، ترا به خیر و مرا به سلامت، دیگر مزاحمت نمی‌شوم.‌‌» موبایلم را خاموش کردم و گریستم. شاید کمی خجالت کشیدم و با خودم گفتم، توی این موقعیت وحشتناک باید به او امید بدهی، چرا آخر این طوری؟ برو سری به او بزن. 
بعد با خودم گفتم، این جوری نمی‌توان زندگی کرد. غلتی زدم و پتوی پلنگی‌‌‌‌‌‌ام را عاشقانه در آغوش گرفتم و گفتم:‌‌«زنده باد پت مت! که کشته و واله همدیگر هستند. این چه زندگی سگی است که برای خودم درست کرده‌‌ام؟ هی پول روی پول تلنبار کن، هی خانه‌ روی خانه‌، هی از این نمایشگاه به آن نمایشگاه ماشین برو، اینها برای فاطی تنبان نمی‌شود.‌‌» 
هرچه نان و پنیر را سق می‌زدم، لذتی نداشت. یک چایی خوردم و موبایل را روشن کردم. ده بار زنگ زده بود. دوباره زد: ‌‌«می‌دانم تو هيچ کاری را بی‌ملاحظه انجام نمی‌دهی. تو تصمیم خودت را گرفته‌ای، من هم دیگر با این همه‌ کار نمی‌توانم به تو برسم. 
تو را به خدا اگر آزارت دادم مرا ببخش. اگر اوضاع مساعد شد دوباره به سویت برمی‌گردم.‌‌» فقط گوش دادم. وقتی حرف‌‌‌هایش تمام شد، بلند شدم و تمام عکس‌‌‌های جفتی و جوایزی که به دیوار زده بود، درآوردم و توی کمد پرتاب کردم. یکی از قاب‌‌‌ها از بالا روی میز شیشه‌‌‌‌ای افتاد و شکست. دو عکس‌ پشت عکس‌‌‌‌ها روی زمین افتاد. هر دو می‌خنديدند. چه اهمیتی داشت که حالا به رگ غیرتم بخورد؟ به حمام رفتم و دوش آب سرد را باز کردم و مدت مدیدی روی صندلی نشستم. زنگ می‌زدند. زنگ تلفن، موبایل؛ همه را خاموش کردم و روی مبل لم دادم.