تشکیک در جمهوریت نظام
محسن صنیعی (مدرس دانشگاه)
۱- صفحه اول

۲- سیاست

۳- سیاست

۴- جامعه
۵- ویژه شهرستان
۶- اقتصاد
۷- فرهنگ و هنر
۸- صفحه آخر

1795

نگاهی به دو خروج تاریخی؛ از رضاشاه و تا اشرف غنی

جهانگیر ایزدپناه (فعال اجتماعی)

اگرچه شخصیت فردی رضاشاه با اشرف غنی و نحوه به قدرت رسیدنشان متفاوت است، اما در سرانجام و نحوه پایان حکومتشان شباهت‌هایی نظیر بی‌تفاوتی مردم، تسلیم ارتش و دیگر نیروهای تحت امرشان و رویگردانی غربی‌ها از آن‌ها وجود دارد. این شباهتِ فروپاشی و سقوط ریشه در عدم پیوند حکومت با مردم دارد. دو شخصیت از دو بعد مختلف و به ظاهر متفاوت قابل بررسی‌اند اما سرانجام و عاقبت امر، شباهت‌ها را برجسته‌تر می‌سازد. سردارسپه نظامی مقتدری بود که می‌خواست با زور، دستور و سرکوب مخالفان و محدودکردن آزادی‌های دمکراتیک و عدم مشارکت مردم در سرنوشت خویش و با مجلسی فرمایشی به جامعه سروسامانی دهد. بنابراین علی‌رغم اقدامات اصلاحی و تجددخواهی‌اش در بطن جامعه تغییرات و آگاهی‌های لازم صورت نگرفت و پیوندی محکم بین مردم وحکومت ایجاد نشد که در زمان هجوم متفقین از حکومت دفاع کنند. اشرف غنی اما تحصیل‌کرده‌‌ای پایبند به آزادی‌های دمکراتیک و شرکت مردم در سرنوشت خویش بود که حکومتش برآمده از دخالت بیگانگان در جامعه افغانستان بود و بعد از حوادث گوناگون با کمک آمریکا و دیگر قدرت‌ها به قدرت رسید و در واقع به طور طبیعی از دل جامعه خود نجوشیده و بر نیامده بود و پیوندی طبیعی و مستحکم بین وی و مردم جامعه خویش وجود نداشت. با این وجود در دوره مدرن‌تر، مثل رضاخان، فساد اداری در تاروپود حکومتش ریشه دوانده بود. در نتیجه این اقدامات، طالبان به راحتی بر افغانستان حاکم شدند. در برهه پایانی سلسله قاجارها شرایط جهانی و موقعیت سوق‌الجیشی ایران به گونه‌‌ای بود که قدرت‌های جهانی برای ایران حکومتی متمرکز را ضروری دانستند تا هم به ملوک‌الطوایفی پایان دهند و هم در برابر نفوذ روزافزون همسایه نوظهورشمالی ایران سدی ایجاد کنند. قبای این رسالت را برازنده تن نظامی مقتدر و خشنی چون رضاخان یافتند. با شناخت از روح و روان و قدرت‌طلبی و غرور رضاخان  این رسالت با ظرافتی خاص از جمله در شب‌نشینی‌های شاپورجی (شاپور ریورتر) مستقیم و غیرمستقیم به سمع رضاخان رسید و جرقه و شعله تلاش برای قبضه قدرت در وجود او برافروخته شد. طرحی ظرافتمندانه بود زیرا رضاخان از چنان ابهت و تحکمی برخوردار بود که تا روزگاران بعد هم مردم می‌پندارند که سردار سپه فرشته‌‌ای برای نجات ایران از چنگ هرج و مرج و ملوک‌الطوایفی بود و تجدد و تحول را به ارمغان آورد. البته این نظامی کم‌سواد ذکاوت و تیزهوشی‌هایی داشت و به خوبی بین نیروهای موجود جامعه مانور می‌داد. زمانی لوای جمهوری‌خواهی به تن کرد و دل بعضی ترقی‌خواهان را به دست آورد و همین که بساط احمدشاه را که جمع کرد، نیت سلطنت‌طلبانه‌اش را برملا ساخت. در این زمینه بخت هم یارش بود، زیرا عده‌‌ای از علما از نام جمهوری گریزان بودند و با سلطنت انسی دیرینه داشتند. او برای به دست آوردن دل مومنان گاهی به قامت یک سوگوار پابرهنه عاشورایی درمی‌آمد و در تکیه و حسینیه اشک می‌ریخت تا بتواند با همراهی این مردم، روشنفکران جمهوری‌خواه را سرکوب کند. البته بعد از نیل به مقصود دیگر وقعی به اینها هم نمی‌نهاد. سردار سپه، زرنگی‌های دیگری هم داشت؛ از تخصص مردان علمی فارغ‌التحصیل خارج و داخل کشور استفاده می‌کرد و طرح‌های صنعتی و عمرانی را به انجام می‌رساند، اما همه فتوحات را به نام خود ثبت می‌کرد و نه تنها نامی از تلاش این متخصصان درمیان نبود، بلکه آن‌ها را تحقیر، سرکوب و خانه‌نشین هم می‌کرد و بدین شکل از خود در نزد عوام‌الناس قهرمانی می‌ساخت که هنوز حکایتش دامن مردم ما را رها نمی‌کند. گرچه رضاخان با کمک و مشورت انگلیس و .... به قدرت رسید، اما مردی جسور، قدرت‌طلب و ماجراجو بود و همین خصائص باعث شد هوس جایگاه و لقبی همچو آتاترک (پدر ترک) به سرش زد و درباریان و به تبع آن بعضی عوام و غیرعوام هم رضاشاه را ‌«پدر ملت‌» نامیدند. اشرف غنی اما در زمانه‌‌ای دیگر می‌زیست و فاقد همه این ویژگی‌ها بود. او نه امکان آن را داشت سختگیری و سرکوب کند و نه توانش را تا اوضاع را مدیریت کند و با جامعه روز افغانستان و مردم و گروه‌های مخالف همکاری کند. نقطه ضعف یا مشکل بزرگ هر دو ولی اعتماد بیش از حد به سیاستمداران غربی بود. همین هم بلای حکومتشان شد و برکناری و تبعید و فرارشان را رقم زد. این عاقبت هرنوع دیکتاتوری و استبداد حکومتی است که اقتدار و پشتوانه مردمی ندارد.