صبر انقلابی چقدر باید تمدید شود؟
کامران طباطبایی (روزنامه‌نگار)
۱- صفحه اول

۲- سیاست

۳- سیاست

۴- جامعه
۵- ویژه شهرستان
۶- اقتصاد
۷- فرهنگ و هنر
۸- صفحه آخر

1832

هنوز می‌نویسم؛ یعنی از درد فریاد می‌کشم

علی داریا (شاعر و عکاس)

- چندی پیش (زمان زیادی نمی‌گذرد) زنده یاد، همسرم پرسید: هنوز هم می‌نویسی؟! گفتم بلی، در صفحه انتهایی یک روزنامه،دریک ستون بی در، بی روزن، بی مخاطب. خندید و گفت: خوب حوصله‌‌‌ای داری تو  و بعد دیگر نفهمید من مقابل دیواری ایستادم، گویی مقابل آینه‌ای، باخود به سخن، نجوا و فریاد که مگر می‌توانم ننویسم، نوشته‌ام، من همیشه نوشته‌ام، همیشه می‌خواسته‌ام بنویسم، هنگامی که تازه خواندن و نوشتن را یاد گرفته بودم و نمی‌دانستم توی دنیا نویسنده‌‌‌ای به نام ویکتور هوگو با اثری به نام بینوایان وجود دارد، من داشتم قصه بینوایان خودمان را می‌نوشتم، داستان خوشه چینان مزارع و گندمزارهای این سوی آب‌های جهان، آنها که در قحطی آن سال‌ها ملخ می‌خوردند و باز آواز می‌خواندند و گاه حتی می‌خندیدند، حالا کلاه محبوب من، کوزه سنگ صبور!! بگو تو می‌شکنی یا من؟! مگر می‌توانم ننویسم!؟
- کنار ستون قبل که ایستاده بودی گفتی دنیا را دادی تا بتوانی بنویسی، به جای دیواری آجری دیواری از کتاب و کاغذ دور خودت بالا آوردی که تو را از باد و باران مصون نمی‌ساخت این دیوانگی است و حتی نوعی جنون!
- دیوانگی و جنون را خوب آمدی کلاه بی کلاهی من! آری، من به رویاهایم میدان دادم به نرخ کنار گذاشتن حسابگری ریاضی‌وار واقعیت، باد کاشتم، باد!! 
- و چه درویدی!؟ 
- همین که می‌بینی کلاه خوشبخت من، کتاب‌ها حتی جلوی پنجره را گرفته‌‌اند، جلوی نور را گرفته‌‌اند، بالش من جایی برای آرامش در این سلول کوچک که نامش اتاق است نمی‌یابد، دغدغه این را دارم که چه سخت است پس از مرگم کارتن کردنشان برای فرزندانم، حتی برای حمل و بخشیدن به کتابخانه عمومی، تو که می‌دانی کتاب سنگین است، بد بار است، کارگران مخصوص اسباب‌کشی حاضرند ده یخچال را روی پشتشان از راهروهای باریک عبور بدهند اما از کارتن‌های کتاب در عذاب‌‌اند؛ عذابی توصیف‌ناپذیر، خانه را حصر وراثت می‌کنند کتاب را چه؟! کاغذ باطله‌ای‌ها ممکن است برای خمیر کردن بخرند!! حالا چرا داری می‌خندی جناب کلاه!؟ 
- راستش وضعیت عجیبی است که حتی یک کلاه یا گنجشک هم نمی‌داند بخندد یا گریه کند، انتخاب آدم‌ها هم جالب است هم گاهی همدردی برانگیز، اما راستش من کلاهم، سبکبار مثل پرنده‌‌‌ای درمیان ابرها! اصلا با این وضع تو همذات‌پنداری نمی‌کنم، نه رشک‌انگیز است نه چیز دیگر!! اندوه‌بار است.
 - یعنی داری بازبان بی‌زبانی از تماشای یک مجسمه بلاهت حرف می‌زنی؟! 
- بلاهت که نه! اما به نرخ امروز که نگاه می‌کنم دوست من! نمی‌توانم رگه‌هایی از ساده‌لوحی حرف نزنم، اگر تخفیف هم بدهم اسمش را می‌گذارم صاف و صادق بودن افراطی، نوعی پاک باختگی!!
- این بار به نرخ امروز را خوب آمدی، درست است ارزش‌ها عوض شده‌‌اند، زمان گذشته است؛ آرمان‌ها در غبار زمان گم شده‌‌اند، امروز کسی از کسی نمی‌پرسد: چند کتاب خوانده‌ای، می‌پرسند: پول مول چقدر در دست و بالت هست، ملک و املاک چطور، مدل ماشینت چی هست. زمین چرخیده است، چرخیده است،گیج و گم و سرگردان چرخیده است و دراین چرخش ارزش‌هایی به سایه خزیده‌‌اند و ارزش‌های دیگری آفتابی شده‌‌اند. حالا هر روزنامه‌‌‌ای را که باز می‌کنی دارد نوسان تب رمزارز و طلا و دلار و یورو  و مسکن را که حالا دیگر به رویایی در دوردست و دست نایافتنی تبدیل شده است اندازه می‌گیرد و روزی هفت بار رویدادهای جورواجور انطباق داده پیش‌بینی و حتی پیشگویی می‌کند؛ دیگر کتاب و نوشته و فرهنگ سیری چند؟! بیست وشش روز از زندگی داستایفسکی چه ارزشی دارد؛ آنا کجای این قصه است.
- حکایت تراژیک و غریبی است اما هست دیگر! همین است.
- آری اما این حکایت هنوز به پایان نرسیده است و باز هم از این زخم کهنه و اشتیاق نو به نو باهم سخن خواهیم گفت.
- این بار اما من کلاهی نبودم که تنها تو گفتی و من شنیدم. 
- آه! آری! این بار تو چتری بودی برای امان یافتن از رنج گفتن، اندوه نوشتن که گاه دوست آن به که گوشی باشد در وقت گریستن‌های بی‌بهانه قلم.