مقننه در قامت اجراییه
محسن خرامین (روزنامه‌نگار)
۱- صفحه اول

۲- سیاست

۳- سیاست

۴- جامعه
۵- ویژه شهرستان
۶- اقتصاد
۷- فرهنگ و هنر
۸- صفحه آخر

1828

فرهاد فخرالدینی آهنگساز نامدار ایرانی در گفت‌وگو با همدلی:

موسیقی آزاد باشد، جلوی خشونت را می‌گیرد

همدلی| سارا حیدرنژاد| مهربانی در صدایش موج می‌زد. عصبانیتش هم با سنگینی و وقار همراه است. ممکن است گاهی برای کنجکاوی هم که شده از خودت بپرسی چه چیز ممکن است او را هیجان‌زده کند؟ نه شادیش را می‌توان با چشم دید و نه غمش را. فقط گاهی وقتی صدایش را می‌شنوی با همان خضوع و وقار، که به صدای گویندگان خوش لحن رادیو می‌ماند، می‌شود فهمید که غمگین است. از دل‌شکستگی هنرمندانی می‌گوید که در این سال‌ها عده‌ای عرصه را بر آن‌ها تنگ کردند تا باوجود سابقه طولانی در ساخت تصنیف‌های ماندگار، خانه‌نشینی را به کار ترجیح دهند. نه به خاطر عدم نیاز مالی که به دلیل همان دل‌شکستگی. وقتی بناست از هنرمندان دهه 40 و 50 موسیقی بگوید، عشق را در آغاز به زبان می‌آورد. می‌گوید:«هنرمندان گذشته عاشق کارشان بودند.» فرهاد فخرالدینی آهنگساز و رهبر ارکستر شناخته‌شده کشورمان چندی پیش به مناسبت گرامیداشت یاد و نام مرحوم سیدمحمدحسین شهریار دل نوشته‌ای را در قالب یک اثر تصویری پیش روی مخاطبان قرار داد که در آن به بررسی ابعاد و زوایای مختلف دیدگاه‌های این شاعر بزرگ ادبیات پارسی به موسیقی ایرانی پرداخت. به همین بهانه و با هدف مرور دوران کودکی و نوجوانی این آهنگساز نامدار و برای شنیدن دیدگاه‌های او درباره جایگاه هنر نزد عموم اهالی جامعه، با این هنرمند نامدار به گفت‌وگو نشسته‌ایم.

 عشق به موسیقی از ویژگی‌هایی است که می‌توان برای معرفی فرهاد فخرالدینی به کار برد. به نظر شما تفاوت و برجستگی موسیقی در قیاس با گونه‌های دیگر هنر در چیست؟

در نهاد هر انسانی مهر و وفا وجود دارد و هنر به عنوان یک ابزار باید این مهر و وفا را بیدار کند. برای بیداری این مشخصه‌های ارزشمند انسانی موسیقی می‌تواند نقش جالب توجهی را ایفا کند. به باور من موسیقی واقعاً هنر عجیبی است. من هیچ هنری را به‌اندازه موسیقی تا این اندازه شگفت‌انگیز و تأثیرگذار بر رفتار و خلق‌وخوی مردم سراغ ندارم. من معتقدم موسیقی هنری است که از بدنه جامعه برآمده است و ارتباط تنگاتنگی با طبقات مختلف مردم دارد. بر همین اساس هم هست که این هنر شگفت‌انگیز می‌تواند تأثیرات منحصربه‌فردی را بر  روی احساسات انسان‌های مختلف در همه جای جهان داشته باشد. به یاد می‌آورم که در زمان تحصیل در دوران ابتدایی درسی با نام سرود موسیقی داشتیم. در این درس وقتی بچه‌ها باهم سرودی را می‌خواندند به وجد می‌آمدند و آدم‌های خوش اخلاق‌تری می‌شدند. چه‌بسا دو کودک همکلاسی که از جهات مختلف نظیر بخش‌های درسی و فیزیکی باهم در رقابت بودند و چندان دل‌خوشی از هم نداشتند اما وجود همین درس باعث می‌شد که با سرودی که در کنار هم می‌خواندند کینه‌ها از بین می‌رفت و به مهر و محبت تبدیل می‌شد. ما به عنوان دانش آموزان مقطع ابتدایی با خواندن جمعی باهم صمیمی‌تر می‌شدیم و اتفاق و اتحاد غیر قابل وصفی بین ما شکل می‌گرفت. بعدها که دیگر به سنین جوانی و بزرگ‌سالی رسیده بودیم و اهل‌وعیالی داشتیم و در میهمانی‌ها شرکت می‌کردیم  گاهی پیش می‌آمد آهنگی را که همه شنیده بودند، باهم زمزمه می‌کردیم. در چنین شرایطی بود که تعارفات میان افراد از بین می‌رفت و جایش را به صمیمیت و مهر و وفا می‌داد. مردم واقعاً از ته دل معتقدند که: از ما به‌جز حکایت مهر و وفا مپرس. 

 بسیاری از بزرگسالان در دوره حاضر از موسیقی‌هایی به عنوان آثار مورد علاقه یاد می‌کنند که تاریخ ساختش به دهه40 و 50 بازمی گردد و اتفاقا در رادیو ملی ایران ساخته شده است. به نظر شما دلایل موفقیت رادیو در جذب مخاطب و البته ساخت آثار ماندگار در موسیقی ایران، در دهه 40 و50 در ایران چه بود؟

وقتی سازمان رادیو به‌خوبی دریافت که باید حرف‌ها و برنامه‌هایش را در لابه‌لای پخش موسیقی به مردم اعلام کند، آن‌قدر گیرنده‌های رادیویی ترانزیستوری وارد ایران شد که حتی دهقانان در حین زراعت در زمین به شاخ گاوهایشان رادیو نصب کرده بودند و هم‌زمان به برنامه‌های رادیو گوش می‌دادند. این ابزار از یک سو مردم را در ضمن کار با شنیدن یک نغمه و نوای خوش موسیقی سرخوش و شاد می‌کرد و از یک سو با محتوای ارزنده آثار هنری بر آن‌ها اثر می‌گذاشت. شما بانویی را تصور کنید که در آشپزخانه مشغول آشپزی است. رادیو با به‌کارگیری موسیقی خوب به این بانو کمک می‌کرد که کارش را انجام دهد و در حین کار از نوای دل‌نشین و ارزشمند موسیقی لذت ببرد. در کارگاه‌ها، در زمان سفر، در داخل اتومبیل و در بسیاری دیگر از فضاها موسیقی کاربرد دارد. من به شما اطمینان می‌دهم در این دوران که این‌همه بی‌وفایی به موسیقی و موسیقی‌دان می‌شود، اگر می‌توانستند جلوی موسیقی را بگیرند، می‌گرفتند. این اتفاق شدنی نیست چون موسیقی در ذات هر انسانی وجود دارد و شدیداً به آن نیازمند است. به نظر من برای هر جامعه‌ای به خصوص جامعه ما موسیقی می‌تواند بسیار مفید باشد و جلوی این همه خشونت را بگیرد. به نظر من موسیقی می‌تواند معضلات و مشکلات را اصلاح کند. بر همین اساس روزی جمله‌ای گفتم که دوستان کارتونیست کاریکاتورش را هم کشیدند. گفتم جامعه سالم، موسیقی سالم هم خواهد داشت. نه فقط موسیقی بلکه انواع هنر در حقیقت آیینه جامعه‌ای هستند که از آن برآمده‌اند و در آن شکل گرفته‌اند. وقتی می‌توانیم جامعه را با ابزاری بسیار ارزشمند همچون موسیقی آرام کنیم و زیبایی‌ها را در آن جایگزین خشونت‌ها کنیم، چرا نباید این کار را انجام دهیم؟ هنرمندان عرصه موسیقی که دهه چهل و پنجاه فعالیت می‌کردند، واقعاً عاشق کارشان بودند. 

 مسئولان رادیو در آن دوره چه خط مشی‌ای را برای بالاتر بردن سطح کیفی آثار و البته تشویق هنرمندان عرصه موسیقی به کار می‌گرفتند؟

مسئولان رادیو هنرمندان را دانسته یا نادانسته تشویق می‌کردند. مثلاً آقای معینیان وظیفه داشت هنرمندان خلاق را بیش از دیگران تشویق کند. البته نباید به‌صورت علنی این کار را انجام می‌داد، چون بعدها دوستان من برایم تعریف کردند که به‌طور مجزا و البته غیرعلنی آن‌ها را به اتاقش فرامی‌خواند و به آن‌ها به عنوان هدیه پول می‌داد. ایشان هنرمندان خلاق را تشویق می‌کرد تا بیشتر کار کنند و تصنیف‌های بیشتری بسازند. درعین‌حال رقابت سالمی هم بین هنرمندان ایجاد کرده بود. نکته قابل‌تأمل این است که فعالیت هنرمندان بر اساس میل و علاقه خودشان و محتوایی که احساس می‌کردند باید در کارشان از آن بهره ببرند، بود. نه این‌که به صورت فرمایشی آن‌ها را مجبور به ساخت تصنیفی کنند. هنرمندان در گذشته آزادانه کار می‌کردند و نتیجه این نگرش هم ساخت تصانیف بسیار زیبا و ماندگاری بود که در گذشته خلق شد و امروز پس از گذشت این همه زمان هنوز هم مورد توجه مردم است. گاهی برخی از تصانیف به این دلیل که یاد خاطرات گذشته بود، گل می‌کرد مثلاً سرود کودکی با ترانه آقای معینی کرمانشاهی و آهنگسازی آقای تجویدی که یادآور دوران کودکی مردم بود. مردم با شنیدن چنین کارهایی واقعاً به وجد می‌آمدند و از شنیدنش لذت می‌برند. این آثار بر روح و اندیشه مردم تأثیرگذار بود و اوقات خوشی را برایشان فراهم می‌کرد. موسیقی کار دل است و با فرمایش میانه‌ای ندارد. 

 هرچند نمی‌توانیم آثار تولیدشده در زمینه موسیقی در دوره حاضر را به طور کلی فاقد عنصری به نام ماندگار بدانیم، اما بسیاری از کارشناسان معتقدند سطح کیفی آثار موسیقایی در این سال‌ها به هیچ عنوان قابل مقایسه با آثار تولیدی بزرگان در دهه 40 و 50 نیست. به نظر شما چه اتفاقی باید بیفتد تا شاهد خلق آثاری با آن کیفیت باشیم؟

در ابتدا هنرمندان باید آزاد باشند و همان طور که فکر می‌کنند آثارشان را بسازند. در چنین شرایطی هست که کارهای خوب و ماندگار به وجود می‌آیند. هنرمندان از قدیم معتقدند که باید ‌هادی باشند و دولت نقش حامی را در مواجهه با آن‌ها ایفا کند. این یک اصل است که دولت باید از طرز فکر و اندیشه هنرمندانش حمایت کند و آن‌ها را آزاد بگذارد. به نظر من اگر مسئله سانسور از بدنه هنر حذف شود و ملغی شود نتیجه مثبتی را چه در اصل کار هنری و چه در جامعه به وجود خواهد آورد. حاکمان نباید از اینکه هنرمندان به شیوه متفاوت می‌اندیشند، واهمه داشته باشند. حرف‌های جامعه باید از سوی هنرمندان در عرصه‌های مختلف نظیر موسیقی، تئاتر، ادبیات و دیگر انواع هنری بیان شود. به نظر من با این رویکرد جامعه خودش را بهتر اصلاح می‌کند و رو به کمال حرکت خواهد کرد. به‌هرحال در آن دوران هنرمندان مطابق میل، ذوق، سلیقه و توانایی  خودشان کار می‌کردند و از این جریان، نتیجه خوبی هم گرفته شد. هر کس در آن چرخه به کار خودش مشغول بود و مثلاً کاری نداشتند که گروه فرهنگ و هنر دارد چگونه کار می‌کند، رادیویی‌ها چه رویکردی در فعالیت‌هایشان دارد و دیگران از چه مسیری هنرشان را ارائه می‌دهند. این راه، همانی است که در همه جای دنیا متداول است. کشورهای پیشرفته به این روش متوسل شده‌اند و سال‌ها است که آن را ادامه می‌دهند و ضرری هم از آن ندیده‌اند. 

 با توجه به توضیحات شما، به نظر می‌رسد مردمی بودن آثار فارغ از سطح کیفی‌شان که بحث  دیگری است، می‌تواند در ماندگاری و قبولشان از سوی مردم موثر واقع شود. براین اساس آیا می‌توان گفت هنرمند واقعی در قبال جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کند مسئول است؟

بله هنرمند در قبال جامعه‌ای که در آن رشد کرده و در آن زندگی می‌کند وظیفه مهمی بر عهده دارد و به نظر من از همان سرودهای کودکانه می‌شود این رویه را آغاز کرد. همان سرودها راه و روشی را برای تربیت کودکان ارائه می‌دهد. هنرمند در همین سرودها با خود فکر می‌کند که اگر فلان توصیه را در فلان شعر ارائه دهم، کودک جامعه من، می‌تواند به لحاظ شخصیتی بهتر پرورش پیدا کند. برای بزرگسالان هم همین ماجرا وجود دارد. وقتی هنرمند با خود می‌گوید اگر در فلان شعر و تصنیف به افراد جامعه خود فلان پیام را بدهم، می‌توانم افراد را به‌سوی هوشیاری رهنمون کنم و به اندیشیدن به مسائل مهم وادارم. من در دوران جوانی سرود موسیقی را به بچه‌های کودکستانی و نونهالانی که در مقطع ابتدایی تحصیل می‌کردند، درس دادم. تدریس در مقاطع مختلف را به گروه‌های مختلف سنی تجربه کردم تا به تدریس در دانشگاه رسیدم. تأثیرگذاری هنر موسیقی بر انسان‌ها را در سال‌های معلمی دریافتم. و فهمیدم که این جریان تاچه اندازه می‌تواند سازنده و مفید باشد. ما در کشورمان نمونه‌های زیادی از سرودها، ترانه‌ها و شعرهایی را داریم که دلسوزان جامعه با فداکاری و ایثار آن‌ها را سروده‌اند تا بتوانند با بهره‌گیری از هنر جامعه را به سمت اصلاح و بهبود هدایت کنند. ده‌ها هنرمند متفکر در زمینه‌های مختلفی نظیر موسیقی و شعر همچون آقایان وزیری، خالقی، باغچه‌بان، رادمرد و یمینی شریف سرودها و ترانه‌هایی را ساخته اند که به لحاظ وجود عنصر جذابیت سطح بالایی دارند و درعین‌حال ازنظر محتوایی ارزشمند و غنی هستند. این بزرگان در زمینه تربیت و پرورش کودکان تخصص داشته‌اند و هنرشان را به خدمت گرفته‌اند و آثار ماندگاری آفریده‌اند.  ما هنوز هم کسانی را که در این راه گام‌های مثبتی برداشته‌اند، در ذهن داریم و برایشان احترام زیادی قائلیم. 

 با توجه به توضیحات شما، هنرمندان را می‌توان قوه محرکه جامعه نامید. این تعریف از هنرمند هم می‌تواند سازندگی همه‌جانبه‌ای ایجاد کند و هم می‌تواند در صورت عدم توجه به هنر و هنرمند واقعی (چه به لحاظ مادی و چه از نظر معنوی) باعث تخریب جامعه شود چراکه این هنرمندان هستند که نقاط ضعف و قوت جامعه را در ظرف هنر می‌ریزند و با بیانی دل‌انگیز و جذاب به آن می‌پردازند. اگر هنرمند یک جامعه به انزوا برود، دیگر از آن جامعه باید چه توقعی داشت؟

من می‌خواهم بگویم که همه آثار هنری که در گذشته به وجود آمده، پشتوانه عشقی داشته است. یعنی هنرمندان عاشق کاری بودند که انجام می‌دادند. ما کسانی را داشتیم که در دوره‌ای بسیار فعال بودند و بسیار خوب کار کردند اما همین افراد که صاحب آثار عدیده ماندگاری بودند مثل آقای تجویدی، آقای خرم و آقای یاحقی در این ۳۰، ۴۰ سال دیگر کاری انجام ندادند چون دلسرد شدند و عده‌ای دل‌شان را شکستند؛ این بزرگان مأیوس شدند و دیگر نه خواستند و نه توانستند به کار هنری‌شان ادامه دهند. اصولاً موسیقی همیشه در ایران تحت‌فشار بوده است و هرآن ممکن است اتفاقی در این عرصه برای هنرمندان بیفتد. مثلاً ممکن است وقتی یک هنرمند منتظر برگزاری کنسرتی است، به بهانه‌ای اجرایش به هم بخورد یا اگر هم انجام شود آن طور که توقعش را داشته کارش عرضه نشود. همین اتفاقات هنرمندان را دلسرد می‌کند و موجب می‌شود که دیگر دست و دلشان به کار نرود. وقتی عشق و علاقه هم در کار نباشد هنر آن‌طور که باید شکل نمی‌گیرد. البته آنچه که گفتم مشتی بود نمونه خروار و در این باره حرف و سخن بسیار است.

 با مراجعه به تاریخ معاصر موسیقی اتفاقاتی که از سوی برخی هنرمندان و معلمان در زمینه این هنر  به‌ویژه در دوران تجدد افتاد، رنگ و طعمی متفاوت به آثار هنری درزمینه موسیقی داد. به نظر شما ریشه این تجدد را دقیقا باید در کدام بخش از تاریخ ایران جست‌وجو کنیم؟

دوران تجدد از زمان سفر ناصرالدین‌شاه به فرهنگ آغاز شد. ناصرالدین‌شاه و همراهانش بعد از مسافرت به فرنگ متوجه شدند زندگی در دوره جدید با استفاده از ابزار و امکانات دوره مدرن با شیوه زندگی مردم در ایران تفاوت‌های زیادی دارد. ناصرالدین‌شاه در مجموع انسان روشن فکری بود. او در فرانسه المان‌های اجتماعی مختلفی از زندگی مدرن می‌بیند و آن‌ها را با آنچه در ایران وجود دارد مقایسه می‌کند. برای مثال موسیقی نظامی رایج در فرانسه را با موزیک قشون در ایران مقایسه می‌کند و تصمیم می‌گیرد مطابق با شیوه نوین موسیقی نظامی را در ایران راه‌اندازی کند. تشکیلات دیگری همچون قطار هم او را به وجد می‌آورد و بر همین اساس به محض بازگشت به ایران دستور می‌دهد تا قطار هشت کیلومتری شهرری به شاه عبدالعظیم را راه‌اندازی کنند. نوع لباس پوشیدن نظام هم در همان دوره به دستور ناصرالدین‌شاه تغییر می‌کند. در زمینه موسیقی نظام موسیو لومر و همکارانش در دارالفنون آغاز به کار می‌کنند و با ادامه پیدا کردن این جریان دیگر موزیسین‌های روشنفکر آن دوره با او همراه می‌شوند. تا این زمان کسی با نت‌نویسی و پیشرفت موسیقی مخالفتی نمی‌کند و جریان مخالفت با این شیوه چندین سال بعد اتفاق می‌افتد.

 به خانواده شما برسیم و تاثیری که دوروبری‌ها روی هنرمندان نامدار امروز ایران در دوران کودکی گذاشتند. تا آنجا که می‌دانیم پدرتان اهل شعر و هنر و موسیقی بود و حلقه یارانش را نامداران عرصه ادبیات در تبریز تشکیل می‌دادند...

از روزهای اولی که پدرم را شناختم، او را قلم‌به‌دست دیدم. تماشا می‌کردم که در گوشه‌ای می‌نشیند و مطلبی می‌نویسد. بعضی وقت‌ها هم می‌دیدم که اشک از چشمانش سرازیر می‌شود. تعجب می‌کردم و با خودم می‌گفتم «او چرا گریه می‌کند؟ نوشتن مگر گریه دارد؟!» خودش شعری می‌گفت یا مطلبی می‌نوشت و تحت تأثیر قرار می‌گرفت. احساسات و عشق بر او غلبه می‌کرد و چند قطره اشک هم می‌ریخت. من در سنی نبودم که دلیلش را بپرسم و بفهمم که برای چه گریه می‌کند؟ ولی بعدها که خودم کار کرده و ضمن کار، گریه می‌کردم، جواب سؤالم را پیدا کردم. لحظاتی در زندگی هست که چیزی را خلق می‌کنید و احساسات بر شما چیره می‌شود. وقتی‌که من یک قطعه را می‌نوشتم و آن قطعه در حال تمام شدن بود، همیشه گریه‌ام می‌گرفت چون دیگر عمر قطعه به سر آمده و ارتباط من با آن قطع‌شده بود. همیشه چنین احساسی را داشتم و پدرم هم‌چنین روحیه‌ای داشت. بنابراین همیشه مصاحبیناش شاعران، نوازندگان یا خوانندگان بودند، آن‌ها برای این که شعری از پدر من بگیرند، نزد او می‌آمدند و می‌گفتند «یکی از اشعارتان را به ما بدهید.» پدرم، دوستان خیلی خوبی داشت. یادم می‌آید یکی از مصاحبین خیلی خوب او آقای شهریار بود که وقتی پدرم از دنیا رفت، بسیار متأثر شد و شعری هم برای پدرم سرود. پدرم همیشه به دنبال هنر و شعر بود.

 درباره شهریار و علاقه‌مندی‌اش به موسیقی هم برایمان بگویید...

استاد محمدحسین شهریار علاقه زیادی به موسیقی داشت و خودش هم با موسیقی ایرانی آشنا بود؛ اولین معلم شهریار در شعر و موسیقی بنا به گفته خودش مادرش بود. او در شعر زیبای «ای وای مادرم» چنین می‌گوید: «او با ترانه‌های محلی که می‌سرود با قصه‌های دلکش و زیبا که یاد داشت، از عهد گاهواره که بندش کشید و بست، اعصاب من به ساز و نوا کوک کرده بود. او شعر و نغمه در جان و دلم به خنده کاشت». او دانستن موسیقی را برای شاعر، شرط اول می‌دانست و در مقدمه کلیات دیوانش در جلد دوم چنین نوشته است: «از این جهت است که شعرای اولیه در همه اقوام و ملل دنیا موسیقی‌دان‌ها بوده‌اند در ایران ما هم شعرای اولیه چون رودکی و دیگران چنگ می‌نواختند و از ترانه وارد جهان شعر و شاعری شدند.»

پدرتان به صورت حرفه‌ای شعر می‌گفتند؟

بله، البته شعرهای پدرم به زبان آذری بود. شاید جالب باشد که بدانید پدر من را در باکو بهتر از تهران می‌شناسند و او در آذربایجان معروفیت بیشتری از ایران دارد. خوانندگان باکو اغلب شعرهای او را می‌خوانند و در موردش حرف می‌زنند. مصاحبیناش چنین آدم‌هایی بودند و بعد هم من می‌دیدم که همه از هنر او حرف می‌زنند. اولین بار هم که من تشویق شدم ساز ویولن را برای خودم انتخاب کنم، پدرم این پیشنهاد را داد و گفت «تو ویولن بزن.» در کتاب «شرح بی نهایت» نوشتم که چطور این ساز را انتخاب کردم. پدرم در عین حال با هنر دیگری هم آشنایی داشت و آن هنر عکاسی بود. البته به نقاشی هم علاقه‌مند بود، ولی نقاش نبود. او فهمید که فخرالدین ما در سنین کودکی، در رشته نقاشی استعداد خوبی دارد و او را تشویق کرد که در رشته نقاشی کار کند و واقعا هم نتیجه داد. خود پدرم هم عکاس ماهری بود و همه چیز را می‌شناخت. او داروهایی هم می‌ساخت که همه فرمول‌هایش را خودش درست می‌کرد و حتی به ما هم یاد داد که چگونه می‌شود این داروها را ساخت و گفت که برای چه نوع کاری در عکاسی می‌توانند به کار بروند. البته بهترین ما در رشته عکاسی، فخرالدین بود که معرف حضور همه است. او هم در عکاسی و هم در نقاشی تبحر دارد و آدم خیلی زحمتکشی است. فخرالدین ما یکی از بهترین عکاسان تهران به شمار می‌رود و به رموز عکاسی خیلی وارد است. فاروق هم علاوه بر عکاسی، در ورزش خیلی فعالیت داشت و سال‌ها بازیکن والیبال در تیم ملی بود و خودش سال‌ها مربیگری تیم‌های مختلف از جمله تیم ملی را بر عهده داشت. او هم در کار خودش موفق بود. در مجموع باید بگویم تمام خلق‌وخوی پدرم در این خلاصه می‌شد به این که چگونه روزش را به سر برساند. ما خیلی چیزها از او یاد گرفتیم چون نظم عجیبی داشت. مثلا می‌گفت «هر چیزی یکجایی دارد و باید آن را سر جایش بگذارید.» به طور مثال هر کدام از ابزار نظیر پیچ‌گوشتی، انبردست، اره و ... در منزل ما جایی داشتند، اگر هر کدام از ما با این ابزار کار کرده و آن را رها می‌کردیم و می‌رفتیم، پدرم صدایمان می‌زد و می‌گفت «جای این کجاست؟ چرا آن را سر جایش نگذاشته‌ای بابا؟ الان می‌بری آن را سر جایش می‌گذاری. اجازه داری ابزار را برداری و استفاده کنی ولی باید آن را سر جایش بگذاری.»