24میلیونی که حیف شد
عادل جهان‌آرای (روزنامه‌نگار)
۱- صفحه اول

۲- سیاست

۳- سیاست

۴- جامعه
۵- ویژه شهرستان
۶- اقتصاد
۷- فرهنگ و هنر
۸- صفحه آخر

1746

پشت صحنه شاعری «منصور اوجی» که دیروز درگذشت

شاعری که می‌خواست زیر درخت دفن شود

فیض شریفی (منتقد و پژوهشگر ادبیات)

منصور اگر نبود نام دگرت/ نام دگرت چه بود ای عشق بگو(منصور اوجی) 
با منصور اوجی، دوستی‌ای ديرينه‌ای داشتم. در دهه شصت در تربیت معلم همکار بودیم. آدم آرام و سربه‌زیری بود. هروقت شعری می‌سرود، شباهنگام با من تماس می‌گرفت و می‌گفت‌:«دیر نکنی، ساعت ۸ این جا باش.» دوست داشت شعرش آفتابی شود و در روزنامه و مجله نقدی درباره آن نوشته شود. درباره اغلب‌ آثار اوجی از «رباعی‌ها» تا «کوتاه‌ مثل آه»های او، تا تا تا ... نوشتم و چند مصاحبه هم با او داشتم که معمولا، او را عصبانی می‌کرد. واقعیت‌اش این است که منصور اوجی با سياست نبود و به آن تعلق خاطری نداشت. او از دور، دستی بر آتش‌ مسائل‌ اجتماعی و سياسی داشت‌. او به تقریب شعرهای عاشقانه هم نداشت. در غزلیات‌اش گاهی چشمه‌ای و شمه‌ای می‌آمد، ولی او اصولا دوست داشت همیشه معشوق باشد تا عاشق. او عشق شعر بود. هر کتابی‌ که می‌گرفت‌ می‌خواند و هنوز نرسيده به منزل تماس‌ می‌گرفت و درباره آن سخن می‌گفت‌. او عاشق شیراز بود؛ شیراز او همان خیابان اطراف باغ ارم بود تا حافظیه و سعدیه. روزی که با هم به یکی از خیابان‌های جنوب برای گرفتن کوپن می‌رفتیم به من گفت:«اگر این جاها مرا رها کنند گم می‌شوم.» کمتر مسافرت می‌کرد و اگر هم می‌رفت، صغیر و کبیر را خبر می‌کرد. در چند سفر با هم بودیم؛ یکی سفری بود که به دعوت ابوالقاسم ايرانی در سالکوچ منوچهر آتشی به بوشهر رفتیم. می‌خواستیم با استاد پرویز خائفی همراه‌ و همسفر باشیم که او از آمدن تن زد. اوجی توی ماشین سمند زرد رو کرد به من و گفت‌:«این نام‌ها را بی‌خودی بر کسی نمی‌گذارند، من اوجی هستم و تو شریف و او هم که از سفر می‌ترسد، خائفی است‌.» در سفری که از فرانسه برگشته بود، عکسی نایاب از فروغ فرخزاد برای من آورد. اوجی فروغ را دوست می‌داشت‌، گویا فروغ در یک ملاقات کوتاه‌ از یکی از شعرهای او خوشش آمده بود. در سفر فرانسه‌ با يدالله رؤیایی و چند نفر دیگر ملاقات کرده بود و شعری را در سالن به یاد گلسرخی خوانده بود که بانوی گلسرخی را خوش آمده بود. سفری هم به تهران داشتیم برای ملاقات با سيمين دانشور. سيمين همشهری‌اش بود و چندین و چندبار درباره اوجی و بزرگداشت‌هایی که برای او می‌گرفتند، مطلب نوشته‌ بود. وقتی به اوجی گفتم که سیمین در دانشکده ادبيات دانشگاه تهران، استاد ما بوده، با حساسيت عجيبی به این مسئله برخورد کرد؛ به نحوی که به بازجويی من پرداخت‌ و می‌خواست مچ مرا بخواباند. وقتی امضای سيمين دانشور بر کتاب‌ «جلال، شوهرم» را نشانش دادم، بور شد و دیگر سخن نگفت. او بعدها به من گفت‌:«من سيمين بهبهانی را به سيمين دانشور، پیوند زدم.» چند سال پيش نامه‌‌های هر دو سيمين را چاپ کرد ولی از چاپ نامه‌های خود به آن هر دوان خودداری کرد. در واقع اغلب‌ نامه‌‌ها به گونه‌‌ای شخصی بود و جنبه ادبی نداشت. اوجی به اصرار از شخصیت‌های بزرگ نامه می‌گرفت. برای آن‌ها شعر می‌گفت. آن‌ها هم البته‌ در این زمينه کوتاهی نمی‌کردند. اوجی هماره در رفاقت و رقابت بود. همین‌ها موجب‌ می‌شد که چشمه شعرش خشک نشود. 
یکی دوبار که دفتر اشعار شفیعی کدکنی و ایرج صف‌شکن را به او دادم، با خط خوشی که داشت شعرها را بالا و پایین کرد و می‌گفت‌:«اگر کدکنی از ادات تشبيه استفاده نکند بهتر است، اگر صف‌شکن کمی به ساختار شعرش کار کند بهتر می‌شود.» او گاهی همان شعرهای دستکاری شده را چاپ می‌کرد. شعری از «شیکی» را که گفته‌ بود:«دلم می‌خواهد پروانه‌‌ای باشم در کشتزار» دستکاری کرد و نوشت:«دل‌ام می‌خواهد گنجشکی باشم در صبح زود.» اوجی با خائفی و ذوالریاستین رقابت می‌کرد. همه به تقریب تولدشان در یک سال است. هرسه هم شاعر بودند و هرسه هم انتظار داشتند درباره اشعارشان بنويسند. دیگر سقف‌شان پر شده بود چون به آن صورت چيزی برای عرضه‌ نداشتند و چون کار خودشان را کرده بودند. هرسه هم دوست داشتند و دارند که در جوار حافظ خاک شوند. 
روزی که با هم به دارالرحمه شيراز برای تدفين منصور برمکی رفتيم، دلش به شدت گرفت. چون برمکی شاعر را غريبانه در جای پرتی به خاک سپردند. او درباره برمکی می‌گفت‌ که «من او را به ده شب شعر شاعران بردم.» اوجی به نحوی با او هم در رقابت بود. بر چند روزنامه‌ای که در شیراز چاپ می‌شد به نحوی نظارت‌ داشت و مرتبا با آن‌ها تماس‌ می‌گرفت که شعر و مطلبش را در جای مناسب و در آن بالا چاپ و منتشر کنند. چند وقتی هم هر روز به ارشاد می‌رفت و می‌گفت‌:«آیا من که هفتاد سال شعر گفته‌‌ام حق‌ام خاک شدن زیر درختی نيست؟» او به لونی با توللی هم در رقابت بود. چندین بار هم که با هم به مجالس‌ ادبی رفتيم، سعی می‌کرد در رديف اول بنشيند یا به روی سن برود. اوجی پاکيزه روی و پاکيزه کار بود. لب به سیگار و مسکرات نمی‌زد. مرتب پیش از شعرخوانی‌هايش به این مسئله اشاره می‌کرد و دل اهالی هنر را منقلب می‌کرد. روزی که شاملو هم به شیراز آمده‌ بود به او گفته‌ بود:«تو چگونه‌ شاعری هستی که نه سیگار می‌کشی و نه مشروب می‌خوری؟» اختلاف من هم با اوجی با شاملو و شعر سپید در مطبوعات کلید خورد. 
او می‌نوشت و به مسئول مجله تشر می‌زد که مطلب شريفی را چاپ نکن. بعدها به من گفت‌:«ما اشتباه کردیم». اوجی گفته‌ بود: «شعر آينده، شعر سپید است‌.» و من گفته‌ بودم:«کدام شعر سپید؟». بعدها اوجی شعری برای مجله‌ بخارا فرستاد که برايش مسئله‌دار شد. این شعر دست به دست در فضای مجازی می‌چرخيد. اوجی در مجله نوشت:«من نه موبایل دارم و نه در فضای مجازی هستم، من یک شاعر امل نيمايی هستم‌.» او واقعا یک شاعر نيمايی بود. سپیدهایش هم وزن و ریتم داشت‌. او دوست داشت که مجموعه اشعارش را انتشارات نگاه‌ چاپ کند و شعر زمان او هم نوشته شود. بارها مرا گفت:«یعنی تو همشهری من هستی؟ من که از لنگرودی و صالحی در شعر و سابقه جلوتر هستم‌.» اوجی راست می‌گفت،‌ ولی من هم در این معامله‌ مقصر نبودم و نيستم. مسئول انتشارات نگاه‌ می‌گفت‌:«به فرض که اوجی و خائفی حافظ شیراز باشند، وقتی شعرشان فروش نمی‌رود،  من هم چاپ نمی‌کنم.» انتشارات نگاه دو کتاب از اوجی به چاپ رسانده بود، ولی هر دو در انبار خاک می‌خوردند. برخی از شعرهای اوجی باب طبع جوانان‌ عاشق پیشه امروز نبود. در این جا، زیبایی و هنر شعری جای دیگر می‌نشيند. باری من چندین سال به دلايلی با شاعر «این سوسن است که می‌خواند» رابطه نداشتم. هرکدام در گوشه‌ای به کاری مشغول بوديم. اوجی به آن صورت که می‌گفت«هوای باغ نکردیم و فصل باغ گذشت» نبود. او هماره در باغ شعر و باغ ارم بود. منزل اوجی همانجا بود. اوجی در نصاب اخوان ثالث، احمد شاملو، سهراب سپهری و فروغ فرخزاد و امثالهم نبود و از منوچهر آتشی، باباچاهی، شمس لنگرودی و سیدعلی صالحی هم عقب افتاده بود. او در تپه‌‌های شعری خويش زندگی می‌کرد و خوب هم زندگی کرد.