*رقص مرگ*
- شناسه خبر: 9005
- بازدید : 288
- نویسنده: فاطمه فاضلی

شیوا کیانی
وکیل دادگستری
سقوط دولتها معمولاً ناگهانی به نظر میرسد، اما در حقیقت، فرایندی آرام و فرساینده است؛ شبیه فرو ریختن صخرهای که سالهاست آب در دل آن رخنه کرده است. فروپاشی دولت مادورو نه آغاز که پایان یک مسیر طولانیست.مسیری که از بیاعتمادی شروع شد، از انکار گذشت و به گسست کامل میان قدرت و جامعه انجامید.
قدرت، تا زمانی که هنوز نام دارد، الزاماً معنا ندارد. دولت مادورو سالها بر زبان «مردم» سخن گفت، اما بهتدریج مردم را از روایت خود حذف کرد. واژهها همان ماندند: انقلاب، استقلال، مقاومت؛ اما زندگی روزمره مسیر دیگری رفت. تورم، کمبود، مهاجرت، و اضطرابی دائمی که در نگاه شهروندان خانه کرد، معنای تازهای از سیاست ساخت؛ معنایی که در آن شعارها دیگر کارکرد نداشتند.
دولتها معمولاً زمانی فرو میافتند که دیگر قادر به توضیح جهان پیرامون خود نیستند. در ونزوئلا، فاصله میان روایت رسمی و تجربه زیسته آنقدر زیاد شد که زبان مشترک از هم گسیخت. آنچه در رسانههای دولتی «پیروزی» نامیده میشد، در خیابانها «تحمل» بود؛ و آنچه «توطئه خارجی» خوانده میشد، برای بسیاری از مردم، ناتوانی مدیریتی و فساد ساختاری معنا میداد.آنچه که به نام «عدالت اجتماعی» معرفی میشد در عمل به گودالی عمیق بدل شده بود که نه تنها هیچکس را نجات نداد بلکه بسیاری را به درون خود کشید.
در چنین شرایطی، قدرت به جای اصلاح، به تکرار پناه میبرد. تکرارِ نامها، چهرهها و دشمنان. اما تاریخ نشان داده است که تکرار، جایگزین پاسخگویی نمیشود. دولت مادورو، در این خوانش انتقادی، قربانی دشمنانش نیست؛ قربانی نشنیدن است.
نشنیدن صدای میلیونها نفری که کشور را ترک کردند، نه از سر بیوطنی، که از سر ناچاری. رقص مادورو، در دل بحرانها و فقر گسترده، نمادی از خوشخیالی و انکار واقعیت بود. رقصی که شاید در لحظهای کوتاه، توانست نگاهها را به خود جلب کند، اما در حقیقت، نشان از دنیای توهم و فریب داشت. در جهانی که مردم در صفهای طولانی گرسنگی میکشیدند، و کشور به آتش تورم و فساد میسوخت، رقصیدن رئیسجمهور، به مثابه ایستادن بر لبه پرتگاه و تصور دائمی بودن قدرت بود.
این لحظهها، نه تنها نشانهای از بیاعتنایی به رنج مردم، بلکه گواهی بر خوشخیالی و فرار از واقعیت بود؛ گویی مادورو هنوز در رؤیای یک دولت همیشهپایدار و موفق به سر میبرد، بیآنکه متوجه شود دیوارهای اطرافش در حال فرو ریختن است… سقوط مادورو ،فقط تغییر یک رژیم، تغییر یکرئیسجمهور نیست،فروپاشی یک روایت است.
روایتی که میپنداشت مشروعیت، میراثی دائمی است و میتوان آن را با ارجاع به گذشته حفظ کرد. اما مشروعیت، موجودی زنده است؛ اگر تغذیه نشود، میمیرد. ونزوئلا در این میان، تنها یک کشور نیست؛ نشانهای است برای همه نظامهای سیاسی که عدالت را بدون آزادی، و استقلال را بدون رفاه تعریف میکنند.
تجربه ونزوئلا یادآور این حقیقت تلخ است که دولتها میتوانند سالها بر سر کار بمانند، حتی زمانی که دیگر نماینده جامعه نیستند؛ اما این ماندن، نوعی تعلیق است، نه ثبات. پس از هر سقوطی، تاریخ فرصت قضاوت مییابد. در آن زمان، نامها اهمیت کمتری دارند و ساختارها برجسته میشوند.
پرسش اصلی این نخواهد بود که چه کسی رفت، بلکه این خواهد بود که چرا هیچکس نتوانست بماند. شاید مهمترین درس این روایت آن باشد که قدرت، اگر نقد را دشمن بداند، خود را از اصلاح محروم میکند؛ و دولتی که خود را حق مطلق تصور کند، دیر یا زود با واقعیتی روبهرو میشود که دیگر قابل انکار نیست. سقوط، در نهایت نه انتقام است و نه تصادف ، نتیجه طبیعی فاصله گرفتن از مردم است.








