گفتن‌ها و نگفتن‌های رئیس جمهور
مهدی روزبهانی (روزنامه‌نگار)
۱- صفحه اول

۲- سیاست

۳- سیاست

۴- جامعه
۵- ویژه شهرستان
۶- اقتصاد
۷- فرهنگ و هنر
۸- صفحه آخر

من، کرونا و سواری خطی(2)

مازیار سوادکوهی:امروز برعکس روزهای قبل خبری از صف مسافران نبود، به همین دلیل تاکسی‌های سبز و نارنجی و یکی‌دودستگاه ون ردیف کنار هم داشتند آفتاب زمستانی می‌گرفتند، راننده‌ها هم زیر سقف ایستگاه سواری به صورتی می‌خندیدند که انگار نه خبری از گرانی بنزین و مسکن و میوه و خودرو است و نه خبری از کرونا.
یکی از راننده‌ها همین‌طور که داد می‌زد ولیعصر، ولیعصر، نگاهی به من کرد و گفت:«نوبت اونه... تاکسی نارنجیه، همون سمنده.» جلوی سواری نشستم. سرم گرم نگاه کردن به خبرهای تلفات کرونا یا کشف دارویی برای آن یا فروکش کردن این بیماری بود که مسافران بعد از چند دقیقه سوار شدند. راننده هم سلام کرد و آمد پشت فرمان نشست. قبل از حرکت نگاهی به من کرد و بعد برگشت مسافران صندلی عقب را نگاهی کرد و گفت:«ای بابا، هیچ‌کدوم که ماسک ندارین...» جالب بود که هیچ واکنشی از جانب ما نگرفت و ما هم چیزی نگفتیم.
از چند ایستگاه که رد شدیم ناگهان گوشی یکی از مسافران که پشت سر من نشسته بود، زنگ خورد. وقتی که گفت:«سلام مامان» متوجه شدم خانم است. من همچنان سرم توی گوشی خودم بود و راننده هم ساکت. سکوت توی تاکسی حکمفرما شده بود. آن خانم به گمان خودش به آرامی حرف می‌زد، در حالی که صدایش را می‌شنیدیم. گفت:«نه مامان...خب، چرا اصرار می‌کنی...» کمی که حرف‌های مادرش را گوش کرد، گفت:«حالا چه وقت ازداوجه....تو هم گیر آوردی مامان...» من، و مطمئنم که راننده و دو مسافر کناری دختر همه شش‌دانگ حواسمان به حرف‌هایش بود. بعد ادامه داد:«لازم نکرده زن‌دایی واسه ما خواستگار پیدا کنه...» دو باره بعد از چند ثانیه گفت:«حالا کیه؟» نمی‌دانم مادرش چی گفت که دختر گفت:«چی، چینی‌یه....خواستگار چینی‌یه...»
به محض آنکه گفت چینی‌یه، من ناگهان مثل آدم برق گرفته از جایم پریدم و برگشتم پشت سرم دختر را نگاه کرد، راننده هم خندید و گفت:«خانم چی،‌ چینی‌یه...تورو خدا این‌کارو نکن، حتما کرونا داره....» دخترخانم که فکر می‌کرد ما حرف‌هایش را گوش نمی‌کردیم، یک لحظه گفت:«مامان گوشی...» بعد رو به راننده کرد و گفت:«ببخشید آقاراننده، چی گفتید؟» راننده لبخندی زد و گفتم:«تورو خدا با خواستگار چینی ازدواج نکن، مگه ما پسر کم داریم که می‌خوای بری چین، تازه کرونا هم بگیری...» دختر لبخندی زد و گفت:«پس حرف‌هام‌رو گوش می‌کردید؟» راننده گفت:«آخه صدایتون حتی توی اون‌ور اتوبان هم می‌ره...» دختر ادامه حرف‌هایش را با مادرش پی گرفت و گفت:«هیچی مامان، چیزی نشده، آقای راننده داشت حرف‌هایم‌رو گوش می‌کرد، می‌گه با چینی ازدواج نکن..» بعد صدای خنده‌اش فضای تاکسی را پر کرد. مسافران دیگر و من هم از این فضای شادی و وحشت هم لذت می‌بردیم و هم می‌ترسیدیم. دختر به مادرش گفت:«نه مامان، حالا کی می‌ره چین... تازه، کرونا هم اومده، زن‌دایی همین‌که داماد چینی داره بسه که می‌خواد مارو هم ببره چین.» راننده گفت:«اوخ، خانم تورو خدا اگه با چینی‌ها نشست و برخاست داری، همین ایستگاه بعدی پیاده شو، شاید کرونا داشته باشی...»
دختر که حالا حواسش به راننده هم بود، گفت:«نه، فامیلای چینی ما هنوز نیومدن تهران...» راننده گفت:«تورو خدا به مامانت بگو بی‌خیال بشه، حالا دخترش بالاخره ازدواج می‌کنه، دوماد قحطی که نیومد، جون هر کی که دوست داری با چینی‌جماعت ازدواج نکن...» دختر در حالی که داشت حرف‌های مادرش را هم گوش می‌کرد، به مادرش گفت:«مامان این آقای راننده داره قسم می‌ده که من با مرد چینی ازدواج نکنم، به زن دایی بگو که جوابم نه هست...» بعد با مادرش خداحافظی کرد. راننده گفت:«خانم تورو خدا، حالا راستش را بگو، الان هیچ چینی توی خانواده شما نیستند؟»
دختر با صدای بلند خندید و گفت:«خیالتون تخت باشه، گفتم که فامیلای چینی ما هنوز نیومدن ایران...» دوباره خندید و گفت:«خواستگاری ما رو هم به هم زدی آقا راننده...» راننده قهقهه‌ای سر داد و گفت:«تو هم وقت گیر آوردی خانم، حالا همه دارن از چین فرار می‌کنن تو می‌خوای بری چین شوهر کنی، نکن تو رو خدا...»
دختر دو باره با خنده به راننده گفت:«باور کن به خاطر شما این خواستگاری را به هم زدم... اگر کرونا نبود که ممکن نبود جواب رد بدم...» رسیدیم به ایستگاه مقصد کرایه را دادیم و یک روز دیگر توی تاکسی با حس و حال کرونا و چین سفر کردیم.