روزنامه سیاسی ، اجتماعی ، اقتصادی و فرهنگــی
 -  - 
20 آبان 1398  |  ورزش  |  کد خبر: 67567
0
0
حیات قهرمان داستایوفسکی، وقف آگاهی ا‌ست
همدلی| 20 آبان ماه مصادف با 11 نوامبر زادروز فیودور میخائیلوویچ داستایوفسکی، نویسنده و متفکر شهیر ادبیات روسیه است. وجود ویژگی‌ منحصر به فردی چون روانکاوی شخصیت‌های داستانی که در عمده آثار این شخصیت ماندگار ادبیات جهان وجود دارد، خوانندگان و علاقمندان بسیاری را چه در ایران و چه در جهان به خود جلب کرده است، چه که اقتباس‌های متعددی نیز از آثار وی در حوزه تئاتر و سینما صورت گرفته است. همدلی به این بهانه، با قطب‌الدین صادقی کارگردان تئاتر و فرزاد موتمن کارگردان سینما به گفت و گو نشسته و به تببین آثار داستایوفسکی، وجود نقاط مشترک در میان آثار وی با روحیات ایرانیان و دلایل استقبال ما از ادبیات روسیه پرداخته است که در ادامه از نظر شما می‌گذرد.
قهرمان مطلوب داستایوفسکی فاقد ویژگی‌های تثبیت شده تیپیک اجتماعی یا کاراکتریستیک فردی است. هیچ ویژگی‌ای ندارد که به این سوال پاسخ دهد که «او کیست؟» قهرمان مطلوب داستایوفسکی واجد یک دیدگاه خاص درباره جهان و درباره خودش است؛ واجد موقعیتی است که به او اجازه می‌دهد خودش و واقعیت اطرافش را تفسیر کند. آنچه مورد نظر داستایوفسکی است این نیست که قهرمان چگونه بر جهان نمایان می‌شود، بلکه این است که جهان چگونه بر او ظاهر می‌گردد و خودش چگونه بر خودش ظاهر می‌شود.
داستایوفسکی حتی در دوره گوگولی خود، «کارمند فقیر دولت» را ترسیم نمی‌کند، بلکه خودآگاهی او را تصویر می‌کند (دوشکین، گولیادکین، حتی پروخارچین). کارمندی که در آثار گوگول ظاهر می‌شود خصایص عینی مشخصی داشت. در آثار داستایوفسکی این خصایص به موضوع آگاهی قهرمان تبدیل می‌شود. حتی ظاهر فیزیکی قهرمان گوگول در آثار اولیه داستایوفسکی به موضوع تامل قهرمان در آینه تبدیل می‌گردد. در واقع داستایوفسکی جهان گوگولی را دگرگون کرد. او دیدگاه راوی و نویسنده را وارد حوزه دید قهرمان نمود و واقعیت نهایی شده و منسجم قهرمان را به موضوع خودآگاهی قهرمان تبدیل کرد. داستایوفسکی به انقلابی کپرنیکی دست زد. او البته جهان گوگولی را تغییر نداد، اما در این آثار کاری را که معمولاً مولف انجام می داد حالا قهرمان انجام می‌دهد. مولف دیگر نه واقعیت قهرمان را که خودآگاهی او را نشان می‌‎دهد. خودآگاهی اصل راهبردی هنری حاکم بر بازنمایی هنری آثار داستایوفسکی است. از این لحاظ قهرمان گوگولی چندان مایه‌ور نیست. داستایوفسکی دنبال قهرمانی است که توان آگاه شدن را داشته باشد؛ نوعی از قهرمان که زندگی‌اش را وقف آگاه شدن کرده باشد. از اینجاست که «خیال‌باف» و «مرد زیرزمینی» ظاهر می‌شوند. مرد زیرزمینی نه فقط ویژگی‌های احتمالاً ثابت شخص خودش را به موضوع درون‌نگری تبدیل می‌کند، بلکه در واقع فاقد چنین خصایصی است. هیچ چیز نیست که بتوان درباره او گفت. خودآگاهی به عنوان راهبرد هنری در ساختن تصویر قهرمان، وحدت تک‌ر‌وی جهان هنری را درهم می‌شکند، مشروط بر اینکه آگاهی قهرمان صرفاً بیان نشود بلکه بازنموده شود، یعنی در آگاهی مولف ذوب نشود و به صدای سخنگوی مولف تبدیل نگردد. اگر قهرمان بند نافش را از خالقش نبرد ما نه با اثر هنری که با اسناد شخصی سروکار داریم.
درباره قهرمان «یادداشت‌های زیرزمین» تقریباً هیچ نمی‌توان گفت که او خودش از آن باخبر نباشد. تیپیکال بودن او برای دوره و گروهش، تعریف او از نیم‌رخ درونی‌اش از لحاظ روان‌شناسی یا آسیب‌شناسی، نوع شخصیتی که این آگاهی به آن تعلق دارد، وجه کمیک تراژیک وجودش، تعاریف اخلاقی شخصیت‌اش همه را قهرمان از پیش می‌داند.
قهرمان داستایوفسکی نمی‌تواند تعریف مشخصی از خود ارائه کند تا به این سوال جواب دهد که «او کیست؟» کیستی به معنای عینی تعیین شده و تغییرناپذیرش. در آثار اولیه داستایوفسکی می‌توان نوعی شورش علیه این رویکرد نهایی کننده و تمام کننده ادبیات مرسوم رئالیستی نسبت به «آدم حقیر» را دید. به عنوان مثال ماکار دوشکین با خواندن «شنل» گوگول، شخصاً احساس می‌کند به او توهین شده است. او خود را در آگاهی آکاکی آکاکیویچ باز می‌شناسد و از اینکه او را پاییده‌اند، تحلیل کرده و توصیف کرده‌اند و از اینکه او را یک بار برای همیشه تعریف و تعیین کرده‌اند و هیچ روزنه امید دیگری برایش باقی نگذاشته‌اند، خشمگین است. او مخصوصاً از این آزرده است که آکاکی بدون آنکه تغییری بپذیرد می‌میرد.
در آثار بعدی داستایوفسکی، کاراکترها، دیگر با تعاریف دست دوم تمام کننده انسان، به جدل ادبی نمی‌پردازند (هرچند خود نویسنده این کار را می‌کند). اما نبردی پر از خشم با تعاریفی در می‌گیرد که مردمان دیگر از شخصیت‌ها می‌دهند. این شخصیت‌ها ناتمامی درونی خود را حس می‌کنند و می‌توانند نادرستی هر تعریف تمام کننده از خود را نشان دهند. تا مادامی که آدمی زنده است، با این واقعیت زندگی می‌کند که نه تنها هنوز به انتها نرسیده، بلکه هنوز کلام نهایی‌اش را به زبان نیاورده است.
قهرمان داستایوفسکی با بیان خود، چارچوب کلام دیگران را درباره خود درهم می‌شکند؛ کلامی که می‌خواهد او را نهایی کند و به مرده‌ای بدل سازد. گاهی وقت‌ها این نبرد به صورت موتیف تراژیکی در زندگی شخصیت رمان در می‌آید (به عنوان مثال در زندگی ناستاسیا فیلیپوونا در «ابله»). در قهرمانان عمده داستایوفسکی مثل راسکلنیکف، میشکین، استاوروگین، ایوان و دیمیتری کارامازوف، آگاهی عمیق آنها از ناتمامی وجودشان و عدم تعیین آن به شیوه‌هایی پیچیده بیان می‌شود: با تفکر ایدئولوژیک، جنایت و عمل قهرمانانه.
مطابق این برداشت، انسان هرگز با آنچه هست یکسان نیست. نمی‌توان او را با فرمول الف= الف تعریف کرد. در اندیشه هنری داستایوفسکی زندگی اصیل شخصیت در نقطه عدم انطباق بین انسان و خودش می‌گذرد. در نقطه عزیمت به آن سوی محدوده‌های همه آنچه وجود مادی‌اش را می‌سازد؛ موجودی که می‌توان پاییدش، تعیینش کرد و رفتار او را، بی‌توجه به اراده‌اش پیش‌بینی نمود. زندگی اصیل شخصیت تنها از طریق کاوشی مبتنی بر دیالوگ به دست می‌آید.
در«ابله»، میشکین و آگلایا درباره خودکشی ناموفق ایپولیت حرف می‌زنند. میشکین انگیزه‌های عمیق‌تر این عمل را می‌کاود. آگلایا این نوع نگاه را بی‌رحمانه و عاری از عطوفت می‌یابد. در «برادران کارامازوف» لیزا و آلیوشا درباره سرهنگ اسنگیرف حرف می‌زنند. آلیوشا پیش‌بینی می‌کند که بعد از امتناع غرور آمیزش از دریافت پول پیش‌کشی، سرانجام این پول را خواهد گرفت. لیزا از او می‌پرسد آیا با این تحلیل او را تحقیر نکرده‌ایم؟
استاورگین در «در محضر تیخون» در جن‌زدگان می‌گوید: «گوش کنید من از جاسوس‌ها و روانشناس‌ها و دست کم از کسانی که می‌خواهند به درون روح من نفوذ کنند خوشم نمی‌آید. من هیچ کس را به خانه‌ای که روح من است دعوت نمی‌کنم.» داستایوفسکی در یادداشت‌هایش، خود را نه روانشناس که یک رئالیست می‌داند؛ رئالیستی از نوع متعالی‌اش. داستایوفسکی معتقد است ژرفای روح آدمی را نمی‌توان با روانشناسی کاوید. او اعتقادی به روانشناسی علمی دوران خود ندارد که رفتار آدمی را تابع قوانین و قواعد تغییر ناپذیر طبیعی می‌داند. او در این نوع روانشناسی، شیء شدگی روح آدمی را محدود کردن آزادی آدمی و به پایان رساندن همه امکانات او می‌دید.
داستایوفسکی قهرمانانی را ترسیم می‌کند که همیشه در آستانه‌اند، همیشه در لحظه بحران‌اند، در یک نقطه عزیمت بی‌انتهایند، یک نقطه ناپیمودنی. داستایوفسکی پیوسته روانشناسی مکانیکی و مفاهیم قانون طبیعی و اصل سودمندی آن را نقد می‌کند و آن را در رمان‌هایش به تمسخر می‌گیرد.
در «جنایت و مکافات»، لبزیاتنیکف، بیماری روحی کاترینا ایوانوا را ناشی از وجود «دمل‌های روی مغز» می‌داند و در«برادران کارامازوف» در فصل «روانشناسی با سرعت تمام» عبارت «برناردها» که اشاره‌ای است به نام کلود برنارد در بیان دیمیتری به سمبل فقدان مسئولیت تبدیل می‌شود.
پس موضع هنری داستایوفسکی از لحاظ قهرمان در رمان چندصدایی، موضع دیالوگی کاملاً تحقق یافته و پیوسته مستمر است که در آن استقلال، آزادی درونی، ناتمامی، و تعیین‌ناپذیری قهرمان تایید می‌شود. برای مولف، قهرمان «او» نیست، «من» نیست، بلکه «تو» است. یعنی «من» مستقل و دیگر: «تو هستی». قهرمان تابع یک شیوه عمیقاً جدی و دیالوگی واقعی خطاب است نه تابع شیوه قراردادی و اجرایی ریطوریک نویسنده درباره قهرمان. نویسنده درباره قهرمان حرف نمی‌زند، بلکه با او صحبت می‌کند. طرح نویسنده برای یک کاراکتر طرحی برای ایراد سخن است. به این ترتیب گفتار نویسنده درباره یک شخصیت، گفتاری درباره گفتار است. طرح طوری معطوف به قهرمان است که گویی معطوف به یک گفتار است. بنابراین او را به طور دیالوگی مورد خطاب قرار می‌دهد.
ما و او رنج را می‌فهمیم
قطب‌الدین صادقی: داستایوفسکی از آن جهت که نویسنده بسیار موشکافی است و در واقع حفره‌های هولناک روح بشر را به خوبی کاویده است، همواره مورد استقبال ایرانیان بوده است. به علاوه وی در روسیه نیز طرفداران بسیار خود را دارد، چرا که بسیار بر ناخودآگاه جمعی روس‌ها متمرکز بوده و گرایش‌هایی را به فرهنگ روس و انسان روس دارد که تاکنون کسی بدان توجهی نکرده است.
به بیان دیگر، هیچ‌کس به اندازه داستایوفسکی روس نیست، اضطراب‌ها، ترس‌ها، امیدها و رنج‌ها جایگاه بسیار خاص و متمایزی در آثار داستایوفسکی دارند، چرا که مخصوصا وی اعتقاد دارد انسان تا رنج نکشد به حقیقت دست پیدا نمی‌کند. ما هم در زندگی و تاریخ خیلی رنج کشیدیم، و چون آدم‌های رنج کشیده‌ای هستیم داستایوفسکی را دوست داریم. از این منظر، کتاب «جنایت و مکافات» حائز اهمیت بسیاری است، چرا که مسئله رنج در این اثر فوق‌العاده برجسته است.
در این میان، رنج، ناکامی‌های انسان در رویارویی با بعد فلسفی زندگی، و ایمان از منظر ارزش‌های اخلاقی، مهم‌ترین ویژگی‌های ادبیات روسیه خصوصا در دوره داستایوفسکی است. با این وجود، برخی معتقدند که داستایوفسکی دغدغه اصلاحات سیاسی، اجتماعی و سیاسی را نیز در آثار خود منعکس نموده، در حالی که به باور من، وی قائل به هیچ‌گونه دغدغه سیاسی و اجتماعی نیست و آنچه بیشتر در آثار وی پدیدار می‌گردد، روان‌کاوی انسان و ارزش‌های ماندگار اخلاقی در تاریخ روسیه است. داستایوفسکی در پی تحولات سیاسی نیست و نمی‌توان آثار وی را از بعد جامعه‌شناسانه دید. در مقابل، بعد روان‌شناسانه و روان‌کاوانه، عمده ویژگی سبک ادبی داستایوفسکی محسوب می‌گردد. در ادبیات نمایشی ایران و جهان، اقتباس‌های بسیاری از آثار داستایوفسکی صورت گرفته که خصوصا از «جنایت و مکافات» و «برادران کارامازوف» بیشترین برداشت‌های نمایشی، چه در تلویزیون و چه در تئاتر صورت گرفته است.
به اندازه خود، داستایوفسکی را ساخته‌ام
فرزاد موتمن: از بین آثار داستایوفسکی، اقتباس «ابله» را بیش از دیگران می‌پسندم، چرا که یک فیلم دکوپاژ شده است و جمله به جمله آن، به مخاطب تصویر می‌دهد. در این میان، افتخار من آن است که معروف‌ترین فیلمم «شب‌های روشن» بر اساس یکی از رمان‌های داستایوفسکی ساخته شده است. اما در کل، اقتباس‌های سینمایی از داستایوفسکی در سینمای ایران زیاد نبوده است. تا آنجایی که مطلعم، دو اقتباس از «جنایت و مکافات» در سینمای ایران صورت گرفته که یکی از آنها را آقای سجادی ساخته، و دیگری، فیلم «شب‌های روشن» من بوده است. فکر می‌کنم در سال 1349، اقتباسی از فیلم «برادران کارامازوف» صورت گرفت که یک فیلم فارسی احمقانه از آن درآمد که اسمش خاطرم نیست.رمان «ابله» فوق‌العاده و از هر نسخه سینمایی که ساخته شده بهتر است، اما وقتی به «شب‌های روشن» نگاه می‌کنیم می‌بینیم این اثر از رمان‌های خیلی خوب داستایوفسکی نیست، اما در فیلم، این امکان حاصل می‌شود که کارهایی را صورت داد که شاید مشخصا در رمان وجود ندارد.
استفاده از مطالب سایت با ذکر منبع بلامانع میباشد. طراحی و اجرا توسط: هنر رسانه