روزنامه سیاسی ، اجتماعی ، اقتصادی و فرهنگــی
 -  - 
23 خرداد 1398  |  دانش و فناوری  |  کد خبر: 62560
0
0
اندر حکایت شنیدن مصاحبه مدیری که لیست اموالش کاملا پاک بود
مازیار سوادکوهی- طنزنگار:باور بفرمایید ما اساساً توی این خط و خال و خیال و رویا نیستیم که بخواهیم توی زندگی دیگران سرک بکشیم. هر وقت هم اگر دلمان خواست سرک بکشیم، ناگهان از ترس و دلهره سر ما عقب عقب می‌رفت و این‌طوری می‌شد که هیچ‌وقت موفق نمی‌شدیم متوجه شویم که اصلا چی‌به‌چیه. اما دیروز نمی‌دانیم چگونه شد که چیزی را شنیدیم. باور بفرمایید دیروز ما رفتیم یک جایی دیدیم که یکی از مدیران خیلی بالا نشسته است و دارد با یکی در باره میزان اموالشان و این‌که چقدر دارایی دارد، جواب و سوال می‌کند. ما هم یک‌جوری دور از چشم آنها، حرف‌هایشان را شنیدیم. حالا گفتیم شما هم بشنوید، بهتر است. شما که غریبه نیستید. بشنوید: طرف گفت: «آقای مدیر، بفرمایید چه اموالی دارید؟» مدیر: «باور بفرمایید ما یک دست کت‌وشلوار داریم و چند تا پیراهن و یک دستگاه خودروی ناقابل.» طرف:«می‌شود بگویید خودرویتان چیست؟» مدیر: (با لبخند) (توضیح: مدیر کلا در طول مصاحبه لبخند و گاهی قهقهه می‌زدند که نمی‌توانیم همه را توی پرانتز بیاوریم.)«یک دستگاه پیکان مدل خیلی قدیم داریم که لاستیک‌هایش کاملاً صاف شدند و پول بنزینش را هم معمولا از مادرخانم‌هایمان می‌گیریم.» طرف:«در کجا سکونت دارید؟» مدیر:«باور بفرمایید در پایین‌ترین جای شهر و آن هم اجاره است.» طرف:«موبایل هم دارید؟» مدیر:«یک نوکیای مدل 1011 داریم که سال 1992 ساخته شده است. تمامی دارایی وسایل ارتباط جمعی ما همین است.» طرف: «جایی زمین هم دارید؟» مدیر:«نخیر. ما و زمین! می‌فرمایید قربان!» طرف:«ماهی چقدر حقوق می‌گیرید؟» مدیر: «چون کلا عاشق خدمت هستیم، حقوق پایه کارگری می‌گیریم. چشم ما به انتها و ابتدای سال است که وزارت کار پایه حقوق‌ها را افزایش بدهد!» طرف: «به کشورهای دیگر هم سفر کردید؟» مدیر:«باور بفرمایید بزرگترین سفر تفریحی‌ ما اوشون فشم و یکی‌دوبار کنار ساحل دریای مازندران بود و غیر از این، رنگ هیچ دریایی را ندیدیم!» طرف:«فرزندانتان کجا تحصیل می‌کنند؟» مدیر:«در مدارس دولتی پایین‌ترین نقطه شهر.» طرف: «چند تا حساب بانکی دارید و چقدر پول توی آنها هست؟» مدیر:«دو تا حساب دولتی داریم که توی یکی 3هزار تومان و توی آن دیگری 35هزار تومان.» طرف:«مغازه هم دارید؟» مدیر:«یک مغازه یک مترونیمی زیر پله‌ای داریم که آن هم توی یک شهرستان دورافتاده است.» طرف:«همسرتان چی دارند؟» مدیر:«ایشان هم کلا با یک چادر آمدند توی خونه اجاره‌ای بنده.» طرف:«همسر دوم‌تان چی دارند؟» مدیر کمی من‌ومن کرد و همچنان لبخند و پوزخند و قهقهه‌خند زد و گفت:«ایشان طفلک به دلیل علاقه به بنده قبول کردند بیایند توی خانه اجاره‌ای بنشینند. ایشان هم دست خالی آمدند. واقعا لطف کردند. خیلی زن خوبی هستند؛ مهربون هستند، اهل زندگی هستند، حرف‌های امیدوارانه می‌زنند، وقتی شنیدند من دارم مدیر بلندبلندپایه می‌شم، خیلی خوشحال شدند. آش نذری پختند. زن به خوبی ایشان ندیدم...» طرف: «آقای مدیر، نگفتم از همسر دومت این همه تعریف کنی، بس کن آقا.» طرف سوال کننده سرش را انداخت پایین و با کمی مکث گفت:«شما واقعا یک آدم لایق و شایسته و کاردان و اهل عشق و علاقه به کار و مدیر توانمندی هستید، خوشبختانه لیست اموالتان آنقدر سبک است که می‌شود حتی پشت کاغذ شماره‌گیری بانک و ادارات نوشت. از نظر ما شما بهترین فرد هستید! این‌که صادقانه همه اموالتان را اعلام کردید، خوشحال هستیم. ضمنا میزان دارایی شما را به کسی اعلام نمی‌کنیم.» طرف از پشت صندلی بلند شد و با مدیر خداحافظی کرد و رفت بیرون. مدیر وقتی این حرف را شنیدند یکی دوبار از شادی پشتک‌وارو زد. طفلک متوجه نبود ما هم آن دوروبرها هستیم. حالا ما هم این حرف‌ها را شنیدیم و برای شما گفتیم. شما که غریبه نیستید. انشاءالله که افشای این لیست پاک، درسی برای ما روزنامه‌نگارها هم بشود که این‌همه دنبال مال‌اندوزی و رانت‌خواری نباشیم. باور بفرمایید. همین.
استفاده از مطالب سایت با ذکر منبع بلامانع میباشد. طراحی و اجرا توسط: هنر رسانه