روزنامه سیاسی ، اجتماعی ، اقتصادی و فرهنگــی
 -  - 
08 بهمن 1394  |  بین الملل  |  کد خبر: 4548
0
0
باختن در فاصله‌ یک پلک به هم زدن
صبا جواهریان - نویسنده - در فاصله میان باز و بسته شدنِ یک پلک، همه چیز تغییر کرد. زمانم دو تکه شد: قبلِ آن لحظه و بعد از آن. هیچ حد و مرزی میان این قبل و بعد نبود. وقتی چشم هایم را باز کردم، پگاه دیگر نبود. در یک آن همه ثانیه ها بی زمان شدند. فقط عقربه ثانیه شمار دور خودش می چرخید و نمی دانست چرا. چرخیدن یا نچرخیدنش فرقی نداشت. من داشتم در این بی زمانی خفه می‌شدم.
در طول سال های زندگی کردنم، پگاه اولین نفری بود که با تمام وجودش مُرد. قبل از او خیلی های دور و اطرافم مرگ را جلوی چشم هایم آوردند اما هیچ کدام مثل پگاه زمان را با خودشان نبردند. پگاه، یک سال بیشتر از من زندگی کرده بود. یک سال زود تر از من ریه هایش را با سرب های تهران پر کرده بود. و حالا دیگر نبود. این فاصله کوتاهی که او را یک سال از من زنده‌تر می ساخت، همه چیز را به گردن داشت. حالا فکر می کردم هر لحظه این نبود شدن، می تواند نصیب من شود. می تواند برای کسی که یک سال از من بی تجربه تر است، بی زمانی را بسازد اما این طور نشد. حالا نیست شدنِ پگاه از روز هایم، لحظه های بیشتری را برایم می سازد. لحظه هایی که برایم حکم غنیمت هایی را دارند که دارم در جنگ با زنده بودن به دست می آورم. آنها را با سراپای تنم لمس می کنم و فکرِ هر آن نابود شدن شان، من را بهشان وابسته تر کرده است. حالا فکر پگاه بیشتر از گذشته در لحظه هایم هست. در فاصله باز و بسته شدن یک پلک، در تکه دوم زمانم که هنوز مرزی را برایش پیدا نکرده ام تا آن را از قبلِ نبود شدنِ پگاه جدا کنم.
استفاده از مطالب سایت با ذکر منبع بلامانع میباشد. طراحی و اجرا توسط: هنر رسانه