روزنامه سیاسی ، اجتماعی ، اقتصادی و فرهنگــی
 -  - 
05 بهمن 1394  |  بین الملل  |  کد خبر: 4267
0
0
امید را می بیند
هلیا فرجی داور - نویسنده - اگر به بن بست نخورد حاضر است تا آخر دنیا همین طور راه برود. راه برود و فکر کند به تقدیر . این که تقدیر روی پیشانی اوست یا در عقلش. فکر کند به این که الان کجاها که نمی توانست باشد. این بلوار را همیشه آخر شب دوست داشته است. در این ساعت شب هیچ وقت ترافیک نیست و هر که باشد حتما احتیاجی دارد، خواه پیاده خواه سواره. چشمانش را می بندد تا از خیابان عبور کند. اگر سالم به مقصد رسید تصمیمش را می گیرد . تصمیم به این که از فردا شب جای مسافر این و آن بودن راه برود. برای خود و مقصدش راه برود نه دل این و آن. عرض خیابان برای عبور ساعت ها طول می کشد و انگار که مقصدی نیست. انگار که تقدیر همان پیشانی نوشت اوست نه فکرش . تمام لحظات عمرش در تاریکی چشمانش ظاهر می شوند. ماشین های رنگارنگ برای دیگران زندگی کردن. به پول دیگران چشم دوختن، منتظر تصمیم دیگران برای پذیرش بودن، چشمان دیگران که ببیند او را می خواهند یا نه. دیگران دیگران دیگران... هرچه فکر می کند که خودرا چند وقت است گم کرده به نتیجه نمی رسد. به خود می‌گوید به مقصد که برسم اول به دنبال خود می گردم. .بوق کر کننده ماشینی هشیارش می کند که مقصدی در کار نیست. چشم هایش را باز می‌کند و لبخند راننده چشم‌هایش را می زنند. بوی پول تمام ذهنش را پر کرده. به دو انتهای بلوار نگاه می کند و یادش می آید جایی خوانده بود همیشه مقصد آخر نیست. گاهی مقصدت را در نیمه راه پیدا می‌کنی. به چشمان راننده نگاهی می اندازد. همراه با لبخند. کنار می رود، و آرامش قدم زدن در سکوت بلوار را به سواره بودن ترجیح می دهد. به انتهای بلوار نگاهی می‌اندازد. امید را می بیند.
استفاده از مطالب سایت با ذکر منبع بلامانع میباشد. طراحی و اجرا توسط: هنر رسانه