روزنامه سیاسی ، اجتماعی ، اقتصادی و فرهنگــی
 -  - 
05 بهمن 1394  |  بین الملل  |  کد خبر: 4262
0
0
فرار به‌سوی مرگ از ترس مرگ
پیمان قدیمی- بچه که بودم شنیدن ماجرای خودسوزی زنی در کوچه پشتی مان برایم کابوس شده بود. چند شب خوابش را می دیدم. خواب می دیدم چطور توی حیاط می دود تا از گُر گرفتگی اش فرار کند. کابوسی که هنوز هم رهایم نمی کند. او یک زن بود. یک مادر بود. یک ققنوس بود. زنی که اتفاقا در خیاط خانه کار می کرد. بزرگ تر که شدم در سمفونی مردگان دوباره این کابوس برایم زنده شد. خواندن ماجرای خودسوزی آیدای اورخانی در آبادان. خودسوزی ققنوس واری که درش زایش دیگری نبود. یا اگر هم بود میلاد مرگ بود و عفونت زندگی. داشتم رفته رفته این ماجرای خودسوزی را فراموش می کردم و دوباره به خود سازی فکر می کردم که دو سال پیش فاجعه نزدیک تر شد. در خیابان کارگر بودم که خودسوزی کارگری را دیدم. کارگری که داشت در کارگر می سوخت. داشتم می سوختم.
گر گرفته بودم. نه. این کابوس خودسوزی ول کُنم نبود. دست از سرم بر نمی داشت. گذشت تا اینکه روز تعطیل عید ماجرای آتش سوزی خیابان جمهوری را شنیدم. وقتی عکس ها را دیدم دوباره گر گرفتم. زن کوچه پشتی و آیدای سمفونی مردگان و کارگر خیابان کارگر دوباره از جلوی چشمهام رد شدند. تیز تیز رفتند توی چشم هایم . دیدن آن عکس ها چشم هایم را زخمی کرد. توی یکی از عکس‌های آتش سوزی آن روز آتش انگار که هیولایی از پنجره بیرون زده بود. زن کارگر از لبه ی پنجره آویزان بود و مردی تقلای فریاد می کرد. این بار ماجرا فرق داشت. این بار کسی دنبال در آغوش کشیدن آتش و مرگ نبود که بر عکس، امید به زیستن توی عکس آدم را مُچاله می‌کرد. اما انگار که زندگی هم لُکنت گرفته باشد. این بار کسانی برای فرار از مرگ به مرگ پناهنده شده بودند. خدای من! این بار ققنوس هایی که پریدند و پرواز کردند.
اخبار مرتبط
دیدگاه کاربران

ارسال دیدگاه
نام :    ایمیل : 

عکس خوانده نمی شود کد امنیتی :      
استفاده از مطالب سایت با ذکر منبع بلامانع میباشد. طراحی و اجرا توسط: هنر رسانه