روزنامه سیاسی ، اجتماعی ، اقتصادی و فرهنگــی
 -  - 
03 بهمن 1394  |  جامعه  |  کد خبر: 4056
0
0
چشم‌ها را باید بست همه جا بوی عفونت می‌دهد
آساره کیانی- یکی از خبرهای حوزه سلامت از زبان پزشک مراقبت‌های ویژه در سوئد، می‌گوید: میزان مرگ و میر در بخش مراقبت‌های ویژه سوئد کمتر از 10 درصد است؛ دیگر به دنبال ادامه خبر نمی‌روی چرا که ذهنت پرکشیده سمت خودت، سمت همین بیمارستان‌های دولتی؛ سمت ایران.
از کودکی هم در خانه و هم مدرسه، به تو یاد داده‌اند که خودت را با هیچ‌کسی مقایسه نکنی؛ خودت باشی و با توانایی‌های پیش بروی؛ ‌آن‌وقت است که ارزشت را ثابت کرده‌ای. بزرگ‌تر که می‌شوی؛ خبرنگار که می‌شوی؛ می‌بینی همیشه نمی‌توانی خودت را مقایسه نکنی؛ مقایسه خودش می‌آید سراغت مخصوصا اگر جمعیت انبوه‌تر شود؛ مشکلات بیشتر و چهره فقر پررنگ‌تر؛ حالا دیگر این‌جا نیستی؛ زیر یک سردر ایستاده‌ای؛ بیمارستان دولتی نیازی به تابلو ندارد؛ از در که وارد شوی می‎فهمی؛ از راهروها و درهای تو در تو عبور می‎کنی و هر مکان که پا می‌گذاری میان درها، سلول‌هایی را می‌مانند که تاریک و روشن می‌شوند؛ بوی کهنگی و رنگ‎های ترسناک. سالن انتظار جای سوزن انداختن ندارد؛ آدم‎هایی که از صبح زود آمده‎اند و پرونده‎هایی که تمامی ندارند و دفترچه‎های بیمه تامین اجتماعی که توی دستشان عرق کرده و تنها امیدشان برای مراجعه آن‎قدر چروک شده که دکتر باید به زحمت، خط‎های آن را بخواند.
وارد اتاق معاینه می‌شوی؛ آن قدر دردها زیادند که ریکوردرت، همه سوژه‎هایت، تلاشت- برای نشان دادن دردهای بیمارانی که بیمه ندارند، زودتر نیامده‎اند به هزار و یک دلیل، پول ندارند، خانه و وسیله رفت و آمد به تهران ندارند و به جایش هزار درد دارند- و حتی خودت بی‎اهمیت‎ترین چیزهای دنیا بشوند.
آدم‌ها یکی یکی می‌آیند و می‌روند؛ دو ماه پیش در بیمارستانی در تهران، دست راستش را بریده بودند. تومور خیلی بدخیم بوده. هنوز یک ماه نشده بود به خانه‎شان در کرمانشاه برگشته بودند که تومور روی شانه راستش عود کرده بود. برگشته بودند تهران. از در که وارد شد، برآمدگی بزرگ شانه راستش را محکم با دست چپ گرفته بود. یک دستی که برایش مانده بود و پاهایش، سه تکه چوب باریک بودند و دهانش از درد و خستگی باز مانده بود. پدرش شهرستان مانده. وسط صحبت‎های مادرش چند بار با صدایی رنجور و آهسته می‎گوید: آقای دکتر خیلی درد دارم؛ دختر بیست و یک ساله‎ای که یک دست ندارد و رنج تمام دنیا را از صورتش به صورت همه آدم‎ها می‎پاشد. یک بیمار اورژانسی است اما مادرش می‎گوید جایی را ندارند که بروند. بلند می‎شود. روی موهای ناشیانه کوتاه شده‎اش، یک پاپیون صورتی چسبانده. وقتی از در خارج می‎شود لحظه‎ای نگاهش روی نگاهت می‎ماند و لبخند می‎زند، تو هم لبخند می‎زنی. همه جای اتاق بوی عفونت می‎دهد. زنی وارد می‌شود؛ سرش را قبلا نصف کرده‎اند. یعنی سر دارد ولی یک طرفش نیست. روسری‎اش را که بر می‎دارد و موهای تراشیده با ریشه‎های سفید معلوم می‎شوند به قول مادربزرگ‌ها، گوشت آدم می‎ریزد؛ سرطان استخوان سر داشته. اصلن یک‎سره می‎خندد. دخترش هم خوشحال است. کنار تو نشسته. دکتر با دست، تمام نقاط سر زن را چک می‎کند، کمی بوی چرک می‎آید. از تبریز آمده‎اند. کارت کمیته امداد دارند. اسم زن دُرنا است. زنی که دوست دارید مادر خطابش کنید، همه وجودش به آدم آرامش می‎‌دهد، قرص است و محکم و لبخندش یکی از دلنشین‎ترین چیزهای دنیا. با دخترش می‎آید. یک زن میانسال، بلند قامت و چادری. غدد لنفاوی زیر بغلش سرطانی شده‎اند. دکتر که پرونده را می‎بیند ساکت می‎شود. یک بار هم عمل کرده. با اتوبوس از آن سرِ شهر آمده‎اند. دخترش می‎گوید: «مادر توی خانه نمی‎تواند بی‎کار بنشیند. سوزن می‎زند برای لباس عروسی؛ دانه دانه نگین‎ها را برمی‎دارد و با موچین می‎زند روی لباس عروس‎ها». در حال نشان دادن عکس‎های کارهای مادرش از گوشی موبایلش است که متوجه می‎شود دکتر دارد نسخه می‎نویسد. یک هو می‎گوید: «دکتر ننویسید به خدا هیچ پولی همراهمان نداریم». پدرش بی‌کار شده و توی خانه می‎نشیند. او و مادرش باید مخارج خانه را تامین کنند. بخیه‎ها را هم هنوز نکشیده‎اند؛ می‎گوید: دستمان خالی بوده. مادر و دختر می‎روند؛ دختری که در جوانی پیشانی‎اش چین افتاده و موهایش جوگندمی شده‎اند و مادری که بوی چادرش را هنوز حس می‌کنی؛ وقتی چشم‌هایت را می‌بندی، روی سیاهی‌ها، روی دردها. پرونده‎ها تمامی ندارند، اتاق‎ قدیمی و پنجره‎های چوبی بلند که تا سقف می‎رسند برای بیرون بردن بوی چرک و عفونت یاری نمی‎دهند . توی راهروها آدم‎های بی‎مو روی صندلی‎ها یا تخت‎های بلند بدقواره دراز کشیده‎اند. بعضی‎ها چشم‎هایشان بسته است. بعضی هم به یک جا نگاه می‎کنند، معلوم نیست کجا. با احتیاط دوربینت را بیرون می‎آوری، نگاهی روی نگاهت می‎ماند و اجزای صورتی که با لبخند، جمع می‎شوند. دوربین را توی کیفت می‎گذاری، بر می‎گردی به اتاق بیماران؛ شاید این اتاق کوچک قدیمی که هوا ندارد برای نفس کشیدن و صدای آه می‎دهد امن‎ترین جای دنیا باشد برای لبخند‎زدن.
استفاده از مطالب سایت با ذکر منبع بلامانع میباشد. طراحی و اجرا توسط: هنر رسانه