روزنامه سیاسی ، اجتماعی ، اقتصادی و فرهنگــی
 -  - 
30 دی 1394  |  بین الملل  |  کد خبر: 3895
0
0
ترسم بسوزد امشب، همراه خود تو را نیز!
از خواب پریدم و خیلی یک هویی دلم خواست سرم را میان دستانم بگیرم و سرِ موجودی که گوشه اتاقم کز کرده است داد بزنم که من دیوانه نشده ام لعنتی. من فقط گاهی زیادی خودم را در خودم گم می‌کنم. اما نه! نباید داد زد.نظام هایِ اجتماعی این اختیار را به آدم نمی دهند که ساعت یک نصفه شب از خواب بپرد و سر موجودِ نامعلومی که یک هویی گوشه اتاقش پیدا شده داد بزند و تلاش کند که دیوانه نبودنش را به اثبات برساند...
سعی می کنم خودم را آرام کنم.سیگار می‌کشم.موزیک پخش می کنم. با موجود غریبه‌ای که گوشه اتاقم پیدا شده است ارتباط برقرار می کنم.هیچ ترسی آنقدر ترسناک نیست که نشود با آن روبرو شد.تلاش می کنم که برایش توضیح دهم که چرا یک هویی از داد زدن پشیمان شده ام. از تابو هایِ تمدنِ انسانی می گویم.از بلعیده شدن در نظام هایِ شهر نشینی.از اینکه شب ها که آدم هایِ دیگر خوابند باید به حقوق آن ها احترام گذاشت و داد نزد.حتی اگر که در موقعیت زمانی نامناسبی از خواب پریده باشی و با یک وجودِ غریبه روبرو شده باشی. که یک هویی به آدم هایی بمانی که دچار جنون های دوره ای اند...
اصلا آدمی جمع همین اضداد است.کلکسیونی از تناقضاتی است که به کابوس هایی می مانند که آدمی در ناخوابی شب هایش با آن ها روبرو می شود. اما چه سخت است فهماندن مفهوم ترس به موجودی که ترس امشبم شده است .
تمامِ مدت موجود غریبه در همان گوشه که بود به من زل زده است و هیچ حرکتی نمی کند. نمی دانم چرا یک لحظه با خودم تصور کرده بودم که موجودی که یک هویی گوشه اتاق آدم پیدا می شود توانایی فهمیدن زبانِ انسانی مرا دارد.ما آدم ها به قوانین دست ساخته خودمان عادت کرده ایم.به خودمان می‌نازیم که چنان نظام زبانی ای ایجاد کرده ایم که بتوانیم با هم ارتباط بر قرار کنیم.حس هایمان را انتقال دهیم.از خودمان دفاع کنیم و تلاش کنیم که برایِ آن ها که ما را بد فهمیده اند تعریف درستی از خودمان برسانیم.اما چرا انسان هیچ وقت فکر موقعیتی که من در آن گیر افتاده ام را نکرده است.از خواب پریده‌ام و با موجود غریبه ای روبرو شده ام که زبانم را نمی فهمد و زل زده است به من. دست از تلاش بی فایده ام برایِ برقراری ارتباط با او بر می دارم و من هم زل به چشمانش نگاه می‌کنم. چند دقیقه ای می گذرد.ناگهان دستانش را میان سر می گیرد و به سمت من فریاد می‌کشد.حرکتی نمی کنم و از همین گوشه تختم همین‌جور نگاهش میکنم.حالا دیگر برایم اهمیتی ندارد او را متوجه حرف هایم بکنم یا که متوجه حرف‌هایِ غریبه اش باشم که حالا با فریاد دارد سرم آنها را هوار می کند. حتی دیگر اهمیتی ندارد که امکان دارد همسایه ها با صدایِ فریادِ ترسِ امشبِ من از خواب بپرند...
دیدگاه کاربران

ارسال دیدگاه
نام :    ایمیل : 

عکس خوانده نمی شود کد امنیتی :      
استفاده از مطالب سایت با ذکر منبع بلامانع میباشد. طراحی و اجرا توسط: هنر رسانه