روزنامه سیاسی ، اجتماعی ، اقتصادی و فرهنگــی
 -  - 
31 فروردین 1396  |  بین الملل  |  کد خبر: 29686
0
0
روزی که به خانه وزارت کشورینا رفتیم
مهدی کریمیان ‪-‬ چند روز پیش بعد از انجام دادن تکالیف علوم، جلو تلویزیون نشسته بودم و منتظر شروع شدن خندوانه بودم. وقتی خندوانه شروع شد بابا را صدا زدم.
بابا آمد و گفت: «این که خندوانه نیست.»
گفتم: «پس چیه؟»
گفت: «این اخباره و اینها کاندیداهای ریاست جمهوری هستند.» من قبلا اخبار دوست نداشتم اما آن روز خیلی از برنامه اخبار خوشم آمد. خندیدم و گفتم: «کاش منم اونجا بودم و از نزدیک می دیدم.»
پدرم در فکر فرو رفت. همه اش به من و کاندیداها که جلوی دوربین حرکات کششی و نمایشی انجام می دادند نگاه می کرد. یکهو چشمهاش برق زد. بشکن زد و به مامان گفت: «خانوم اون لباس پلوخوری های بچه رو دم دست بذار.»
هر چه از پدرم پرسیدم کجا می خواهیم برویم جواب نداد. یواشکی نزدیکش شدم و دیدم که در گوشی تایپ کرد آدرس وزارت کشور. فکر کردم وزارت کشور یکی از فامیل های ما است. فردا صبحش بیدار که شدم دیدم پدرم با لباس های پلوخوری من بالای سرم ایستاده است.
گفت: «بپوش بریم»
گفتم: «بابا با این لباس که نمی تونم برم مدرسه.»
بابا جواب داد: «تو دیگه احتیاجی به مدرسه رفتن نداری.»
پرسیدم: «کجا می ریم مهمونی این وقت صبح؟»
گفت: «وزارت کشور.»
من تا دیشبش اسم وزارت کشور را نشنیده بودم و اصلا نمی دانستم فامیلی به این اسم هم داریم. لباسهایم را پوشیدم و بابا هم تیپ زد و رفتیم. خیلی در ترافیک ماندیم ولی بالاخره رسیدیم. خانه وزارت کشور خیلی بزرگ و شلوغ بود. از هر طرف چند نفر با دوربین عکاسی به سمت ما حمله‌ور شدند. ترسیده بودم و چشمم از فلاش دوربین ها درد گرفته بود. از بابا پرسیدم: «اینها کی هستن؟»
بابا جواب داد: « وسیله مشهور کردن من و تو دخترم». نفهمیدم منظورش چیست.
دوباره پرسیدم «بابا آقای وزارت کشور کدومه؟»
اما بابام دستش را روی دماغش گذاشت و گفت: «هیس.»
وسایل پذیرایی اصلا در خانه وزارت کشور نبود حتی در حد یک موز. از فامیل های دیگرمان هم کسی که من بشناسم نبود. خیلی نشستیم و من حوصله ام سر رفت. بالاخره بلند شدیم و رفتیم پشت یکی از میزها. رو به روی ما خانمی نشسته بود که فکر کنم خانوم وزارت کشور بود. سلام کردم و خیلی مودب نشستم.
پدرم با خانوم که صحبت می کرد من به بقیه نگاه کردم؛ راستش را بگویم اول که وارد خانه وزارت کشورینا شدیم فکر کردم چه جای خسته کننده ای است ولی بعد از مدتی کسانی آمدند که خیلی باحال بودند و مثل توی اخبار لباس‌های رنگی پوشیده بودند و ادا اصول در می آوردند. من خیلی خندیدم جوری که نفهمیدم صحبت بابام با خانوم وزارت کشور کی تمام شد. بابا من را صدا زد و گفت اینجا را انگشت بزن. من دوست داشتم نقاشی بکشم ولی فقط گذاشتند یک انگشت بزنم.
بعد بابا شناسنامه ام را به من داد و گفت برو که مشهور شدی دخترم. من باز هم نفهمیدم منظورش چیست. وقتی این را گفت چشماش خیس بود. معلوم بود که به من افتخار می کند. حتما انگشت قشنگی زده بودم.
رفتم جلو و خیلی از عکاسان دور من جمع شدند و عکس گرفتند. باز چشمانم درد گرفت. یکی که به جای دوربین میکروفون دستش بود از من پرسید: «چرا کاندید شدی خانوم کوچولو؟»
اما جوابش را ندادم و رویم را برگرداندم چون مادرم همیشه به من می گوید که با بی ادب‌ها صحبت نکنم.
یکی دیگر از من پرسید: «برنامه ات چیست؟» گفتم «ریاضی،بخوانیم، هدیه، علوم» همه خندیدند. نمی دانم چرا خندیدند چون برنامه امروز از سخت ترین روزهای مدرسه است و اصلا هم خنده ندارد. خیلی خوشحال بودم که در سخت ترین روز مدرسه نرفته بودم و آمده بودم مهمانی. در راه برگشت خیلی از پدرم تشکر کردم و گفتم «باز هم بیاییم خانه کشورینا». اما پدرم گفت که تا چهار سال دیگر نمی توانیم بیاییم و من نارحت شدم. وقتی داشتیم از در خانه وزارت بیرون می رفتیم یک آقایی بود که دور و برش شلوغ بود و می گفت: «ده دقیقه دیر اومدن که این حرفها رو نداره، باز کنید برم تو». به نظر من زشت است آدم در را به روی مهمان ببندد.
اخبار مرتبط
دیدگاه کاربران

ارسال دیدگاه
نام :    ایمیل : 

عکس خوانده نمی شود کد امنیتی :      
استفاده از مطالب سایت با ذکر منبع بلامانع میباشد. طراحی و اجرا توسط: هنر رسانه