روزنامه سیاسی ، اجتماعی ، اقتصادی و فرهنگــی
 -  - 
17 مرداد 1395  |  جامعه  |  کد خبر: 16112
0
0
آهای خبرنگار؛ روزگارت خوب است؟
آساره کیانی- روز خبرنگار است. می‌خواهم به خودم جایزه بدهم؛ امروز با سواری سر کار می‌روم و دیگر مجبور نیستم از پله‌های مترو بالا و پایین بروم یا خودم را بیاندازم توی بی‌آرتی(اتوبوس‌های تندرو ی همیشه شلوغ شهردای). امروز روز خبرنگار است و این را می‌شود از روی پیام‌هایی که از مراکز رسمی برای تو و همه خبرنگارهای هم‌حوزه‌ای یت پیامک شده‌اند بفهمی، وقتی صبح با چشم نیمه‌باز، توی رختخواب می‌خوانی: خبرنگار محترم، با سلام، این روز را خدمت جنابعالی، دوست عزیز و همکار ارزشمند در حوزه اطلاع‌رسانی تبریک عرض نموده و... بقیه‌اش را دیگر نمی‌خوانی؛ بلند می‌‌شوی برخلاف روزهای دیگر که با عجله خود را از خانه بیرون می‌انداختی، کمی به خودت می‌رسی؛ روبه‌روی آینه می‌ایستی، شاید لباس بهتری بپوشی و شاید کمی هم آرایش کنی.امروز هنس‌فری(گوشی) را توی گوشت چپانده‌ای(چپاندن به این دلیل که از یکی از گوشی‌ها به زحمت صدا خارج می‌شود) و می‌خواهی تا رسیدن به روزنامه به جای شنیدن صدای دستفروشان مترو، یا ساز و آواز کودکان بی‌آرتی، تنها صدای «دلکش» را بشنوی؛ می‌خواهی چشمت به جای جستجو برای سوژه‌های شهری، یه جای فقر، کارتن‌خوابی، کارگران میدانی، گدایان شهری، بیماران بی‌پول، زنان تن‌فروش، تراجنس‌های محله یا آن‌ها که پاتوقشان پارک‌های محل رفت و آمد همیشگی‌ات است، چشمت فقط آسمان را ببیند؛ می‌خواهی هیچ کدام از زنگ‌های گوشی موبایلت را جواب ندهی و به همه چندجایی که برایشان کار می‌کنی نگویی سوژه‌ات چیست؟ نگویی قرار است با چه کسانی مصاحبه کنی و نگویی دیگر چه خبر؟می‌خواهی به این فکر نکنی که چه‌قدر پول توی کیف‌ات داری و آیا حقوق ماه قبل، خود را به پایان ماه می‌رساند؛ فکرت می‌رود پیش هزینه‌های درمانی و دندانپزشکی و بیمه‌ای که قرار بود بشویم و ... نه؛ قرا نبود این روز به این چیزها فکر کنی؛ حتی اگر آدم‌هایی که به تو پول قرص داده بودند، نامشان روی گوشی موبایلت بیفتد؛ بهتر است توی این روز گوشی‌ها خاموش باشند؛ بچه‌ها می‌گویند گوشی را در روز خبرنگار نباید خاموش کرد؛ می‌گویند: ممکن است کسی شما را جایی دعوت کند و بعد کارت هدیه‌ای، چیزی... و تو صحبت‌های اساتید پیشکسوت روزنامه‌نگاری را در ذهنت مرور می‌کنی که دادن پول به خبرنگار حکم مرگ حرفه‌ای او است و به آن‌ها می‌گویی که اصلا باید گوشی‌هایتان را خاموش کنید. از پشت شیشه پنجره با این‌که باد به گرمی تو می‌آید و شیشه آفتابی عینکت نمی‌گذارد اما می‌توانی کوه‌های آبی شمال را ببنی و هرچه به روزنامه نزدیک‌تر می‌شوی انگار آبی‌تر هم می‌شوند؛ هوای تهران، هوای خبرنگارها را دارد؛ هوای تهران مهربان است؛ در روزهای بد و پراسترس، آلوده می‌شود؛ روزهای بد اما زیادند؛ دلکش برای خودش فریاد می‌کشد: «چه شد آن همه پیمان که از آن لب خندان، نشیند م و هرگز خبری نشد از آن...»؛ تو هم با او هم‌صدا می‌شوی؛ نه این‌که مثل هر روز زمزمه کنی؛ روز خبرنگار است، می‌خواهی داد بزنی توی خیابان؛ می‌خواهی بلند آواز بخوانی و برایت مهم نباشد آدم‌هایی که روبرویت هستند، برگردند و با تعجب نگاهت کنند؛ آدم‌هایی که پشت سرت هستند را هم که نمی‌‌بینی.بلند می خوانی و برایت مهم نیست، که باید تا ده شب یک روز تعطیل توی روزنامه بمانی و تا مطالبت دست آدم‌ها نرسیده‌اند از جایت جُم نخوری و آن‌قدر دیر بشود که برایت فرقی نکند ماشینی سوار می‌شوی تاکسی باشد یا نباشد؛ هیچ‌وقت نگاه نکرده‌ای که آرم تاکسی دارد یا نه؛ انبوه روزنامه‌های زیربغل و کاغذپاره‌های به هم ریخته توی کیف کج و کوله‌شده دوشی نمی‌گذارند کیف پول را پیدا کنی؛ مخصوصا اگر همان موقع گوشی موبایلت هم زنگ بخورد.دلکش می‌خواند اما تو دیگر صدایش را نمی‌شوی؛ تو به همه این‌ها فکر کردی؛ با این‌که قول دادی فکر نکنی؛ با مترو و بی‌آرتی به روزنامه رفتی با آن‌که قرارت این نبود با خودت و حالا پشت درهای بسته‌ سبزی هستی که هزار امید هر روز از آن عبور می‌کنی و هر شب با عجله خارج می‌شوی.شب شده؛ گوشی مایل تو پُر است از تبریک‌هایی از کارگران، معلمان، معتادان بهبودیافته، کارتن‌خواب‌های جا پیدا کرده و حتی کودکان کار که آن‌ها هم موبایل دارند؛ فکر می‌کنی همین برایت کافی است؛ همین همه زندگی‌ات است.
استفاده از مطالب سایت با ذکر منبع بلامانع میباشد. طراحی و اجرا توسط: هنر رسانه