چاپ خبر
اندر حکایت روزی که کلاه ما هم داشت سر ما کلاه می‌گذاشت
روزنامه همدلی   |   25 خرداد 1398   |   کد خبر: 62602   |   لینک خبر:   hamdelidaily.ir/n62602

مازیار سوادکوهی- طنزنگار: باور بفرمایید ما آدمی نیستیم که بخواهیم خیلی اهل هووجنجال یا خدای‌ناکرده اهل یک کلاغ و چهل کلاغ باشیم. اولا که توی این زمانه اساسا کلاغ‌ها پرنده‌هایی نیستند که بتوانیم حتی یکی از آنها را برداریم و ببریم جایی تا حرف بزند و به جای یک بار قارقار کردن، بارها قار قار کند. پس ما نمی‌توانیم نسبتی با کلاغ داشته باشیم.
دوماً را فعلاً عرض نمی‌کنیم. ولی شما که غریبه نیستید، دیروز که هوا گرم بود، ما کلاهی به سرمان گذاشتیم تا گرما کمتر به مغز ما بتابد و خدای‌ناکرده باعث اختلال عصبی یا امواجیک در تارهای عصبی مغز شویم. این بود که خیلی به کلاه‌مان می‌نازیدیم تا آنجا زیر درختی توقف کردیم و برای درامان ماندن مضاعف از نور آفتاب، لختی هم کلاه را درآوردیم که سرمان لااقل باد بخورد. کلاه روی سکو گذاشتیم و نگاهش کردیم. باور بفرمایید ناگهان لبه کلاه تکان خورد و واژه‌ای همان‌زمان وارد گوشمان شد.
اول فکر کردیم که باد کلاه را تکان داده و آن واژه را هم رهگذری گفته و ما دچار توهم توطئه شدیم. (راستی، ما چقدر اصطلاح توهم توطئه را دوست داریم، هر کس آن را خلق کرد به نظر ما باید دستش را بوسید. بگذریم.) بعد دیدم که لبه کلاه حرکاتش بیشتر شده و دارد واقعا حرف می‌زند. با این حال ما کلاه را دست کم گرفته بودیم و داشتیم دنبال منشا صدا می‌گشتیم که دیدیم کلاه خودش به حرف آمده و دارد می‌گوید که دنبال چی می‌گردی، من خودم دارم حرف می‌زنم.
ما منگ و گیج و شگفت‌زده کلاه را نگاه می‌کردیم که دیدیم کلاه به حرف‌هایش ادامه داد و گفت: شما آدم‌ها موجودات عجیبی هستید. از ما توی هر فصلی استفاده می‌کنید. توی زمستان می‌گذارید روی سرتان که برف روی سرتان ننشیند. توی بهار می‌خواهید باران به سرتان نخورد. توی تابستان می‌خواهید آفتاب به سرتان نتابد. توی زمستان هم به دلایلی هم ما را معطل خودتان می‌کنید.»
بعد ناگهان صدای خنده‌ای شنیدم و حالا با تعجب گفتم:خب، که چی؟ کلاه گفت: که این‌که دست از سر ما بردارید.بگذارید ما استراحت کنیم. شما فکر نمی‌کنید که ما هم از گرما و سرما و برف و باران گریزانیم؟» گفتیم:«خب، چه کار کنیم؟ یعنی می‌گویید کلاه نگذاریم؟» کلاه لبخندی زد و گفت:«کلاه بگذار، ولی بهتر است که چتری بالای سر ما بگیری تا ما نه خیس شویم و نه داغ!» باور بفرمایید از این‌که می‌دیدیم یک کلاه این همه شعور دارند، حسابی شگفت‌زده شدیم.
ناگهان کلاه را از لبه سکو برداشتیم و رفتیم مغازه چترفروشی و یک عدد چتر خریدیم و بعد کلاه را روی سرمان گذاشتیم و چتر را هم بالاتر از کلاه نگه داشتیم. بعد به کلاه گفتیم:«حالا راضی شدی؟»
کلاه لبخندی زد و گفت:«این را می‌گویند مروت. همزیستی مسالمت‌آمیز، هم من داغ نمی‌کنم و هم مغزت، مغزت یک مغز برتر می‌شه، و...» نگذاشتم بیشتر حرف بزند، که دیدیم رهگذران ما را بدجوری نگاه می‌کنند. حالا هم صدای خنده مردم را می‌شنیدیم و هم صدای قهقهه کلاه را. تازه متوجه شدیم که کلاه بدجوری سر ما کلاه گذاشته است... حالا نه می‌توانستیم چتر را ببندیم و نه کلاه را از سرمان برداریم. همین. باور بفرمایید.