سورپرایز اکتبر ترامپ ایران خواهد بود؟
محسن رفیق (روزنامه‌نگار)
۱- صفحه اول

۲- سیاست

۳- سیاست

۴- جامعه
۵- ویژه شهرستان
۶- اقتصاد
۷- فرهنگ و هنر
۸- صفحه آخر

1522

شارلاتان

مرتضی فخری قاضیانی (داستان‌نویس)
نشست ترک موتور و آمرانه گفت: برو. کجاشو نپرسیدم، اما تا آخر مسیر از کوچه‌پس‌کوچه و خط ویژه و یک‌طرفه و خیابون و اتوبان و... راهنمایی کرد و چه راهنمایی‌ای! نزدیک مقصد گفت نگه‌دار برم غذا بگیرم. رفت تو مغازه سفارش داد و برگشت و گفت: پول داری بده با کرایه حساب می‌کنم. کل کارکردم را که 30 هزار تومن بود از جیبم درآوردم و 15 هزار تومنشو برد و سفارش غذاشو گرفت و اومد نشست. جلوتر باز گفت نگه‌دار یه نون سنگک بگیرم. سخاوتمندانه پرسید: نون نمی‌خوای؟ گفتم نه.
نونوایی شلوغ بود و نمی‌دونم با چه کلکی که منو هم نشون داد زود تونست نون بگیرد و اومد نشست و گفت برو. انتهای خیابان فداییان اسلام جنوب بودیم و کلافه اما شک نداشتم به محله‌اش نزدیکیم. گفت برو تو کوچه. رفتیم و کوچه باریکی بود؛ گفت بپیچ تو. پیچیدم و به یک محوطه کوچک و بسته‌ای رسیدیم که سمت چپش پله بود و نرده سبزرنگ امامزاده‏ای که حیاط و درخت و باغچه داشت. روبه‌رو، دیوار خانه‌ای کوچک و کوچه‌ای باریک‌تر بین این خانه و آپارتمان‌های سمت راست قرار داشت. پیش از رسیدن به انتهای سمت راست، گفت: دور بزن، دور بزن، همین‌جا موتور رو خاموش‌کن تا بیام و گفتنش آن‌قدر تند و آمرانه بود که فرصت نکردم داخل کوچه رو ببینم. با خوش‌بینی حدس زدم بن‌بست باشه. تند پیاده شد و رفت داخل کوچه و مثل احمق‌ها نشستم تا بیاد. همون دقایق اول شک کردم اما عقلمو دلداری دادم و با بالا رفتن از پله و نگاه به محوطه و امامزاده، سرگرم شدم. دقیقه از پنج که گذشت، به وجدان مثبت‌بینم جرات دادم نگاهی به کوچه بیندازم؛ اگر بن‌بست بود که هیچی و اگر بن‌بست نبود که رو دست خوردم و خیلی خرم.
دیدم، بله. کوچه راه داره به کوچه‌ای عریض‌تر که به در بزرگ همین امامزاده وصل می‌شه و سر دیگر کوچه به همون خیابون اصلی که ازش اومدیم.
چنددقیقه‌ای صبر کردم شاید تو یکی از خونه‌های داخل کوچه باریک رفته باشه و بیاد اما نیامد و یقین پیدا کردم که نمیاد. با این نیت که اقلاً آبروشو توی محله‌اش ببرم، جریان رو برای دکاندار و نانوایی‏ای که نان گرفته بود و کبابی سر خیابان که از اونجا غذا گرفته بود، تعریف کردم. گفتند نمی‌شناسیمش اما گاهی میاد اینجا.
با گفتن حواست باید جمع باشه از این آدما زیادن، اظهار همدردی کردند.
برگشتنی لابه‌لای ماشین‌های میوه باز به پیرمرد افغانستانی که سمبوسه خوشمزه و ارزون می‌فروخت، برخوردم که گاری کوچکی داشت. دو تا سمبوسه هزار تومنی ازش خریدم و با سس فلفل تند گرم خوردن و تعریف کردن بودم که دوست بازیگرم که موتوری شده بود، زنگ زد و گفت: بیا پاتوق هنرمندان، گفتم نمی‏تونم و جریان‌رو براش تعریف کردم و ‌این‌که باید واسه جبران کارکنم و خرت‌وپرت برای خونه بخرم. پیرمرد، سمبوسه دوم رو تو دستش نگه‌داشته بود تا تلفن تموم بشه، قطع که شد سمبوسه رو دستم داد و با دلسوزی گفت: بد روزگاری هسته، همه دروغ‌گو و دزد شدن، خدا پیغمبر نمی‌شناسن. موضوع‌رو از ترس سرزنش‌های همیشگی خونوادم پنهون نگه داشتم مگر ‌این‌که برخلاف معمول به من ونوشته‌هام اهمیت بدهند و بخوانند– که نمی‏دهند و نمی‏خوانند- وگرنه حقایق که پنهون نمی‌مونه و وجدانم از این بابت بی‌درد است.