جمهوری اسلامی و طوفان مدرنیسم
حسن جعفریانی (عضو هیات علمی دانشگاه)
۱- صفحه اول

۲- سیاست

۳- سیاست

۴- جامعه
۵- ویژه شهرستان
۶- اقتصاد
۷- فرهنگ و هنر
۸- صفحه آخر

1516

انسان،گرگِ انسان است

آرش رازانی (روزنامه نگار)
این عبارت معروف از توماس ‌هابز، فیلسوف مشهور بریتانیایی است.‌هابز، انسان را موجودی ذاتاً اجتماعی نمی‌دانست و معتقد بود برای تأمین امنیت و حل مشکلات زندگی انفرادی است که بشر به زندگی اجتماعی روی آورده است. این منطق البته در قرون بعد و با ورود اندیشه‌های اومانیستی تضعیف شد و اکنون ما در روزگار اعتبار گفتمان حقوق بشری و اثبات کرامت و ارزش ذاتی برای انسان به سر می‌بریم. اما جدای از اعتقاد بدبینانه وی به بدسرشتی انسان، دلیل او برای رسیدن به این عبارت چندان نادرست نیست.
زندگی در جامعه انسانی، بر پایه تبادلات مداوم و متنوع بین فرد و جامعه شکل گرفته و قوام دارد. این تبادلات در قالب حقوق و تکالیف صورت بندی شده و به صورت کنش‌ها و رفتارهای انسانی در جامعه جاری هستند. از نقش والد و فرزند و همسر در خانواده تا نقش کارمند و کارگر و کارفرما، خریدار و فروشنده‌‌، ارائه‌دهنده و استفاده کننده خدمات و امثال این موارد. اما همهی این تبادلات، نهایتا به یک دلیل از طرف افراد پذیرفتنی هستند و آن دستیابی به امنیت، رفاه و سلامتی است.
به عبارتی دیگر، مناسبات و ضوابط و قوانین جامعه باید به گونه‌ای جاری باشند که فرد در ازای ایفای نقش اجتماعی خود به رفاه و امنیت و سلامت برسد یا دستکم چشم انداز روشنی برای رسیدن به این اهداف در پیش روی خود ببیند. اما این تازه آغاز راه است. برآورده شدن تمام این اهداف، تنها زمینه رشد شخصیت فرد و اعتلای انسانیت وی را فراهم می‌آورند و این آغاز راه فرد برای انسان شدن است.
تعالیم اسلامی حتی ایمان فرد را با وجود میل فطری توحیدی او، در گرو حداقلی از تامین زندگی وی دانسته‌اند. «کاد الفقر ان یکون کفرا»، هشدار بسیار صریحی در این زمینه است که فرد حتی قادر به محافظت از ایمان فطری خود به خدا در شرایط عدم تامین معیشت خود نیست. از انسان گرفتار، حتی رسول خدا هم امید انسانیت ندارد. انسان محروم از حداقل معیشت، ناگزیر از درنده‌خو شدن است.
این روزها که از سویی مردم در معرض سلسله اخبار ناخوشایند هستند و از سویی آوار سقوط ارزش پول ملی بنیان اقتصادی بسیاری از خانواده‌ها را درهم شکسته و به تبع آن امنیت اقتصادی و روانی مردم سلب شده است؛ می‌توان صدای زوزه گرگ درون انسان‌ها را شنید. فردی که در ازای هر نوع فداکاری و صبوری ممکن جز ناامنی و فقر روزافزون بهره‌ای از زندگی اجتماعی خویش نمی‌برد؛ چگونه و بر چه اساسی و تا کِی می‌تواند به اصول اخلاقی پایبند باشد؟ اگر همانگونه که ‌هابز معتقد بود، جامعه قادر به تأمین امنیت و رفاه فرد نباشد چگونه می‌توان از وی انتظار ایفای نقش مثبت یکجانبه در اجتماع را داشت؟ ناگزیری، قواعد خاص خود را دارد.
آری. این گونه است که تداوم وضعیت فعلی و فقدان چشم‌انداز روشن و امیدوارکننده، مردم را به تدریج از مردمی خارج می‌کند و چه بسا گرگ‌ها که از درون نَفس‌های ضعیف زاده می‌شوند که امنیت خود را از راه تهدید امنیت دیگران و آسایش خود را از سلب آسایش دیگران می‌جویند.
در واقع، توقف بیش از این در وضعیت کنونی انسانیت مردم را در معرض تهدید قرار خواهد داد و شاید هیچ تدبیری برای کنترل فرداهای هولناک کارگر نیفتد. امروز، و تا مردم طاقت حفظ انسانیت خود را دارند باید فکری کرد وگرنه باید در انتظار گرگ بود.