کرونا، محرم و یک حق‌الناس بزرگ
  ولی‌الله شجاع پوریان (مدیر مسئول)
۱- صفحه اول

۲- سیاست

۳- سیاست

۴- جامعه
۵- ویژه شهرستان
۶- اقتصاد
۷- فرهنگ و هنر
۸- صفحه آخر

1478

مامور!

مرتصی فخری قاضیانی ( داستان‌نویس)
سر چهارراه، پشت چراغ قرمز طولانی، کلاه کاسکت رو درآوردم وسرم را خاروندم؛ بلافاصله مامور راهنمایی به سمتم آمد و دست برد به سوییچ موتور؛ با دستم جلوش را گرفتم و گفتم :«مگه چه کار خلافی کردم؟!» با سر به کلاهم که آویزان میله تلق کرده بودم، اشاره کرد.
مسافرم پخی خندید و گفت:«اینو که الان درآورد سرشو بخارونه سرکار.»
مامور‌‌ بی‌اعتنا رفت پشت موتور و گفت:«پلاکتم که با زنجیر قفل، پوشوندی! کارت و گواهینامه لطفاً.»
مدارکم را گرفت و اشاره کرد به آن سمت چهارراه که پلیس مافوقش بود به همراه چند مامور دیگر و یک کفی تریلی که چند موتور توقیفی رویش بود. مسافرم پیاده شد و در حالی موتور خاموش بود، با اکراه به همان سمت رفتیم.
افسر، مردی میان‌سال و خوش‌تیپ با چشم‌های آبی و موهای جو گندمی بود و در میان چند موتوری که دوره‌اش کرده و التماس می‌کردند، با مدارک و برگه‌های جریمه در دستش، ور‌ می‌رفت. سلامی کردم و با دلخوری از مامور سربازش، جریان برداشتن کلاه و سر خاراندنم را به او گفتم و مسافرم را شاهد گرفتم، اما افسر با حاضرجوابی گفت: «تحت هر شرایطی، کلاه ایمنی باید سرتون باشه در غیر این صورت تخلفه.»
گفتم:«چرا جناب سروان، مگه اتوبانه؟ سر چهارراه و شلوغی وایساده بودم یه لحظه کلاهو برداشتم که سرمو بخارونم؛ با این کلاه‌های آهنی تو این گرما، اذیت می‌شیم خب.»
افسر پاسخ داد: «حالا کلاه هیچ، پلاک موتورت پوشیده بود» و تندی یک برگ جریمه را پر کرد و به همراه مدارکم به من داد. مسافرم به هواداری از من گفت: «جناب سروان اون قفل زنجیر رو هم من پایین دادم تا راحت‌تر بشینم.»
افسر‌‌ بی‌اعتنا، شانه بالا‌‌‌ انداخت و با دیگران مشغول شد. طاقت نیاوردم و حالا که مدارکم را گرفته بودم، خواستم دق دلی خالی کنم. با طعنه گفتم: «جناب سروان حداقل بگید کریمخان از کدوم سمت برم تا بفهمیم شما، افسر راهنمایی هم هستین؛ تنها افسر جریمه نیستین.»
برگشت و با عصبانیت گواهینامه را از دستم کشید و گفت:«ما راهنماییامونو بابت این گواهینامه که به شما دادیم، به‌‌‌اندازه کافی کردیم. این جریمه‌ها هم حق آدمایی مثل شماست که قانون‌رو زیر پا‌ می‌گذارند»
گفتم: «منصفانه نیست.»
با تهدید گفت: «می‌خوای انصافو بهت نشون بدم و بابت خلاف و همین توهینی که کردی، موتورتو توقیف کنم؟ برو خدا رو شکر کن که فقط جریمت کردم.»
فقط زل زدم به چشمانش و چیزی نگفتم. مسافرم پادرمیانی کرد و با عذرخواهی و به آرامی، گواهینامه‌‌ام را از دست افسر گرفت و به من گفت:«بریم. جناب سروان حق دارن.»
تو راه به مسافرم گفتم:«بالاخره سر ساله دیگه به هر بهونه‌‌ای باید پول عیدی پرسنل رو جور کنن.»
مسافر گفت: «آره خب ولی خداییش اینام اگه نباشن، قربونش برم موتوریا و ماشینا آنقدر خلاف‌ می‌کنن که حد و حساب نداره، آن وقت شهر به هم‌ می‌ریزه وسنگ رو سنگ باقی نمی‌مونه».