کرونا، محرم و یک حق‌الناس بزرگ
  ولی‌الله شجاع پوریان (مدیر مسئول)
۱- صفحه اول

۲- سیاست

۳- سیاست

۴- جامعه
۵- ویژه شهرستان
۶- اقتصاد
۷- فرهنگ و هنر
۸- صفحه آخر

1478

عشق پری

رسول اسدزاده
من و حمید همین‌جا جلوی چشم همه بزرگ شدیم. همین‌جا تهِ کوچه مومن قد کشیدیم. من و حمید جلوی چشم همه توی کوچه بدو بدو کردیم، قاطی بقیه بچه‌ها، جوری قاطی هم بودیم که هیشکی ما رو جدا نمی‌دید.
همه می‌گفتن اون چندتا ریزودرشت ته کوچه مومن. من یکی از اون ریز‌های کوچه مومن بودم. حمید دو سال از من بزرگ‌تر بود.
یه روز بی‌بی یاقوت منو کنار کشید گفت«پسر و دختر مثل پنبه و آتیش هستن، نزدیک هم بشن اَلو به پا می‌شه و این اصلا خوب نیست، معصیته تو دیگه نماز و روزه و غسل واجب شدی باید چارقد سرت کنی.»
حمید دوازده سالش بود که عمو رحیم دستشو گرفت برد پیش دایی‌اش تراشکاری یاد بگیره. مادرم چارقد خرید و گفت«دختر که انار در بیاره و قاعده بشه، دیگه نباید تو کوچه ولو باشه اونم قاطی یه دو جین پسر» من که قاطی یه دو جین پسر نبودم، فقط قاطی حمید بودم.
ششم محرم بود، سر شب از همین پنجره دیدم حمید پاشنه‌های کفششو خوابونده مثل مهدی پاشنه طلا یکمی هم شونه‌هاشو آویزون کرده، داره سلانه سلانه از تکیه میاد. حمید سه سالی بود که به خواست پدرش درسو گذاشته بود کنار تا تراشکار بشه. وسط مجله خیاطی گل خشکش، دست خطِ کج و زشتشو داشتم. گمونم دستاش روغن و گریس مالی بوده که کاغذش کثیف و سیاه شده بود.
من عاشق اون کاغذ سیاه بودم مثل چشمای سیاهش. با خودکار عطردار صورتی رنگ نوشته بود پری خاطرتو می‌خوام.
از پنجره که منو دید گل از گلش شکفت، به هزار اشاره و لال بازی حالیم کرد که برام نامه نوشته. حمید با ترس و لرز لال بازی در می‌آورد. نامه رو گذاشت زیر یه آجر جلوی در خونه مون، ظل تابستون بود به‌جز دو تا گربه که گرما کلافه‌شون کرده بود، کسی تو کوچه نبود. پله‌هارو ده تا یکی رفتم پایین جَلدی نامه رو برداشتم و همون جا بازش کردم به خوندن:«پریِ من، فردا تو خونه عموم قربونی کُشون هست، عموم واسه حضرت علی اکبر نذری داره، همه اونجان، می‌خوام تورو ببینم، اگه قبل اذون ظهر بیایی بالا پشت بوم می‌تونیم یه ساعت حرف بزنیم.»
آدامس خروس و بستنی یخی خریده بود، موهاشو چرب کرده بود و به صورتی که هنوز کرک هم نداشت تیغ کشیده بود، بوی عطری رو می‌داد که آقام موقع برگشتن از سلمونی و تراشیدن ریشاش می‌داد. حمید از سینما رفتناش می‌گفت.
نشسته بودیم پشت بوم کنار سعله کفترای آقارحیم، حمید به کفترا ارزن می‌پاشید می‌اومد کنار من می‌نشست دوباره پا می‌شد خودشو جابه‌جا می‌کرد می‌رفت یه سر و گوش آب می‌داد، دوباره می‌اومد، انگار می‌ترسید تو چشام نگاه کنه حرف بزنه. از تراشکاری حرف زد از ‌‌این‌که پول جمع می‌کنه یبار منو دزدکی ببره کاباره تا گوگوش‌رو از نزدیک ببینم.
گفت تا اون موقع شوهر نکنی! من دو سه سال دیگه هیجده سالمه اون‌وقت کسی نمی‌تونه جلومو بگیره، می‌تونم ببرمت کاباره.
نمی‌دونم کجای حرفاش بود بین سروصدای پر زدن کفترای آقارحیم، ظل تابستون وسط محرم و حرف‌های بی‌بی آفتاب دیدم. هم آفتاب دیدم هم مهتاب.
زمستون همون سال حمید غیبش زد. اولش فکر کردیم قاطی انقلابی‌ها گرفتنش، بعد معلوم شد دایی‌اش تراشکاری رو برده رشت، چرا خانم ترابی به مادرم نگفته بود؟
حمید از مادرش خواسته بود بچه‌های کوچه مومن جاشو ندونن؟ بچه‌های ته کوچه مومن یا پری نوه‌‌ بی‌بی یاقوت؟
حمید که بی‌خداحافظی رفت. کشور ریخت به‌هم، امام از فرانسه برگشته بود، انقلاب شد. یه روز موهامو از ته قیچی کردم، مادرم بُردَم شاه عبدالعظیم پیش یکی کتاب باز کرد برام، دعا نوشت گفت باید بدوزنش زیر بغل لباسم، گفتن دختر که چهارده سالو رد کنه جن و هوس و جنون میاد سراغش، باید زودی شوهرش بدین.
پسر آقا مهدی کوچیک، تو بازار پیش باباش کار می‌کرد.‌‌
بی‌بی و مادرم رضا دادن، پدرم گفت زوده هنوز. بابام بعد ‌‌این‌که بی‌بی یاقوت غرولند می‌کرد کمتر بغلم می‌کرد. می‌گفت تو دیگه خانوم شدی، چقدر دلم می‌خواست بابام بغلم کنه تا صبح کنارش بخوابم، مخصوصا وقتی از سلمونی می‌اومد و ریشش‌رو می‌تراشید. بوی عطر خوبی می‌داد‌، آرومم می‌کرد.
شونزده سالم شده بود حمید هم باید هیجده سالش شده باشه، دیگه کاباره‌ای نبود که منو ببره، گوگوش نبود که بریم ببینیمش. صدا و بوی سنده کفتر که بهم می‌خورد حالم بد می‌شد. هوایی می‌شدم مثل همون طوقی‌هایی که رو آسمون خال میشن، چرخ می‌زنن گم میشن، ولی آخرش برمی‌گردن رو بوم خودشون. حمید مگه تو جَلد من نبودی؟ کجا رفتی چرخ زدی، خال شدی برنگشتی؟
آخه این پسر آقا مهدی کوچیک گناه داره، اونکه نمی‌دونه ‌و از هیچی خبر نداره. نونش به راه، آبش به راه، خوابش به راه، بچه براش می‌آرم دو تا دوتا، بعضی وقتا که خلقش تنگ می‌شه منو با چک میزنه، چکار کنم مَرده دیگه، مشتری، صاحبکار طلبکار و بدهکار خلقشو سگ میکنن سر من خالی کنه، بی‌بی گفته زن باید محرم اسرار باشه، نباید هر چی شد داد بزنه، داد بخواد، مهریه بخواد، زن باید آروم باشه، مهریه که نه مهر و محبتم نخواد، جلف بازیه،‌‌ بی‌عاریه،‌‌ بی‌حیاییه.
ته کوچه مومن، دمدمای افطاری خونه پدرم بودیم. بوی پلو بوی سفره افطاری،‌ آش و سبزی خوردن می‌آومد.
دم پنجره رفتم. حمید کنار پنجره وایساده بود، ته کوچه مومن حرف مثل فرفره‌ می‌چرخه. هیجده سالش که شد می‌برنش سربازی، وسط جنگ کنار توپ و خمپاره و تانک. جنگ کجا، حمید کجا، کاباره مولن‌روژ کجا، گوگوش کجا،‌‌ تفنگ و مین و پیشفنگ. سرنیزه به دست خوابالو کنار مرز، کنار رود کارون، بمبارون، بمبارون، بمبارون... خواهرم اومد کنار پنجره،‌‌ بی‌بی یاقوت هم بود، مادرم تسبیح به‌دست، قابلمه پر شده بود از ‌آش و حلیم، خواهرم‌ می‌فهمید، دل و هوش و تن من چرخ می‌زد خال می‌شد رو آسمون، دم افطار ته کوچه‌ای که اسمش شده شهید حمید ترابی...