نان مردم را آجر نکنید
محسن صنیعی (مدرس دانشگاه)
۱- صفحه اول

۲- سیاست

۳- سیاست

۴- جامعه
۵- ویژه شهرستان
۶- اقتصاد
۷- فرهنگ و هنر
۸- صفحه آخر

1863

تابو

هانیه فتحی (نویسنده )

هوا سرد است، خیلی سرد؛ در این شب بازدم نفس‌هایم مانند دود سیگار از ریه‌هایم خارج می‌شود و طناب کَنَفی دار گردنم را اذیت می‌کرد. زیر نور ماه انگشتان کبود پایم را که بر روی چهارپایه است می‌بینم،حسشان نمی‌کنم. در واقع این لحظه هیچ چیز را حس نمی کنم حتی ضربانِ قلبم را. دست‌هایم را از پشت محکم بسته‌اند و چشمانم تونلی خالی است، سیاهچاله‌ای از تاریکی‌ها واقعا شرم آور است که در شب آخر زندگی ام راحتم نگذاشتند. از من می‌ترسند، از این‌که رازهایشان را فاش کنم می‌ترسند، در این لحظه کودکی ام را به خاطر می‌آورم؛ زمانی که مادر برایم لالایی می‌خواند از گلِ رُزی که آن را به خاطر خارهایش نمی خواستند، پس آنها را می‌چیدند و بعد تصاحبش می‌کردند، مادر مرا دوست داشت. کودکی که نگاه سنگینِ مردمان را به لباس‌های دریده اش یَدک می‌کشید و انگشتان کشیده‌اش در دست دیگران کبود و خرد می‌شد. کسی که تنها عروسکش به دست باد ربوده شد ولی مردم محو در تماشای زلف‌های دخترک در باد شدند و گریه‌هایش را در نفس‌های سنگینِ خود شنیدند. به یاد می‌آورم تابستان‌های گرم گرین لَند را زمانی که در چمن‌ها غلت می‌زدم و تنم از عطر چمن‌ها پر می‌شد. در آن روزها تنها گرمی دستان آفتاب پوستم را نوازش می‌داد و من سوار بر تاب با هر بار بالا رفتن یک قدم به خورشید نزدیک‌تر می‌شدم و لذت رهایی را در جدال بین زمین و هوا حس می‌کردم. بعد از آن شروع می‌کردم به پریدن روی سنگ‌ها، از سنگی به سنگ دیگر، این کار به من آرامش می‌داد، البته قبل از اینکه مادمازل هِگِن صدایم کند و تمام رویاهایم به برزخی پرشده از هراس تبدیل شود، آنها من را می‌بلعند و من روایت می‌کنم که این تحقیر شدن‌ها نصیب دخترکی است با چشمانی سبز و موهایی به رنگ آسمانِ سرخِ شامگاه که تنها جرمش زنده بودن است... فریادهایی که هیچگاه از سرم بیرون نمی‌رفتند، ولی من فریاد زدم و به تمام آنها نشان دادم طعمِ گسِ ترس را وقتی که چاقو را به سمت صورت‌هایشان می‌بردم. دیگر خبری از نگاه‌های تصاحب‌گرانه قبل نبود و بوی خون آنها در دستانم لذت بخش تر از هر گناهی بود...
من کابوس آنها هستم؛ مردمانی که مرا بی شرم خطاب می‌کردند. من هیچ پشیمان نیستم و با لَب‌هایی خندان به استقبالِ جهنم می‌روم ... حال که خودم را بسته به چوبه دار می‌بینم بیشتر از قبل می‌فهمم طلوع‌ها اینجا گم شده اند و من نمی گذارم دوباره مردم برای زندگی ام تصمیم بگیرند، من هنوز می‌توانم بِپَرَم ولی این‌بار بلندتر. ...