جمهوری اسلامی و طوفان مدرنیسم
حسن جعفریانی (عضو هیات علمی دانشگاه)
۱- صفحه اول

۲- سیاست

۳- سیاست

۴- جامعه
۵- ویژه شهرستان
۶- اقتصاد
۷- فرهنگ و هنر
۸- صفحه آخر

1516

کرنای کرونا

احسان اقبال سعید(روزنامه‌نگار)
اپیدمی هولناک ابتدای سال نوی خورشیدی و تداوم ماه‌های میلادی را به خون و هراس کشانید و انسان‌های پرشماری را هم ماتم و بهت زده کرد. سالیان درازی بود که بشر کمتر چنین به ناگواری‌های جهانگیر دچار آمده بود و علیرغم همه شعارها و نماهای انسان جهانی و درد مشترک رنج هر شخص و قوم و ملیت یگانه متعلق به همان خطه بود و به ذهنیت دیگران خطور هم نمی‌کرد. بشر بالیده در فضای پس از جنگ سرد به مدد نسبی شدن کوه روایتها و فرآیند تولید گسترده در تمام عرصه‌ها آنچه در سال‌های تمام شده رویا می‌مانست را به گونه یک حق مسلم و ابتدائیات زندگی به چنگ آورده بود. اما سیر سهمگین و گاه ناغافل زیست بشر و چرخش هستی بار دیگر عیان ساخت که نه هیچ پدیده و دورانی به خاطره‌ها و زباله‌دان تاریخ خواهد پیوست و نه در باد و طوفان هیچ چیرگی و به‌سر شدن دورانی می‌توان به آسودگی خفت که هماره گردبادهای مهیب در آستانه و انتظار زیست آدمیان هستند. حالیا که صغیر وکبیر و مدعی و مغموم همه در چنگ این شیر نر خونخواره گرفتاریم و ادبار وآسیب‌پذیری خویش را عیان به چشم می‌بینیم، از سر فراغت دمان خانه‌نشینی و قلم‌گزینی می‌توان مفادی نگاشت هرچند به کم‌جانی قلم در این روز و همه روز باوری خلل‌ناپذیر دارم و ایضا دارید...

1-در مملکت چو غرش شیران گذشت/این عوعو سگان شما نیز بگذرد

سیف فرغانی در چکامه فوق ابنای خیره‌سر بشر را نشانه رفته که به فزونی گرفتن قدمی یا درمی و از باب سوزن به خود زدن قلمی نیز خدا را بنده نیستند و می‌پندارند قطب عالم امکان‌‌اند و موکد می‌کنند که «اکنون جهان زیر پر ماست» و خود را عقاب تیزپرواز عالم امکان جا می‌زنند و بدتر آنکه خود این‌‌‌ترهات را باور می‌دارند. اگر روزگاری اسبابی فراهم می‌شود و بشر قادر به شکافتن علوم و رموز البته تا حدی و مجالی می‌شود و امپراطوری‌ها گردن و ستون برمی‌فرازند و می‌پندارند که «جنبیدن پشه عیان از نظر» آنان است دیرتر و دورتر زمانی که جام جهان‌نما به خواب‌نما شدن می‌مانست این تجربیات هولناک بر بشر رفته تنها در قالب روایات پهلو به افسانه زده نشر و نشو می‌یافتند و حالا که گوی جمشیدنشان در قالب نرم‌افزارها در تلفن‌های هوشمند در دسترس‌تر از هر زمان است اگر نیکو نگریسته شود وبه چشم جان نوع انسان عیان خواهد دید که همین زیست سبک‌بار و متفرعنش چه‌‌اندازه برباد و طوفان‌های ناگوار است. اگربدانیم نه کاخ سفید و نه هیچ سیاه و سفید دیگر را جایی ایمن و امان در دسترس نیست، شاید تناسب و تعادل عادلانه‌تری در هورمون‌های خود «جهانمدارپندارانه» انسان حاصل شود و زیست به واقع واقعی‌‌‌تری را از دنیای مجاز و ایجاز اکنون تجربه کنیم. البته آنان که جان و نان به‌در برند از این گرداب هراسناک.

2-هر کسی از ظن خود شد یار من/از درون من نجست اسرار من

مفاهیم و مبانی گاه چنان عظیم و شریف‌‌اند در بیان و کلمه که هرگونه تشکیک و‌‌‌ تردید در صحت وقوع‌شان بر خاک حقیقت اسباب روسیاهی گوینده است. انسان دوست‌‌‌تر می‌دارد که مفاهیم بلند و انسان‌های بزرگ را ستایش کند و صفات‌شان را بستاید با آن که خود گاهی و نوعی قائل و عامل به آنان نیست از سر خیره‌سری یا شاید ناچاری اما می‌ستاید تا تمایل کمال‌خواهی غایی خود را التیامی یا نوازشی بدهد. چنین است که بزدلان و کنج عافیت‌جویان هم اگر نه در روی پرده که در خفا سرداران شیردل را ستایش می‌کنند. در میانه این بحران عالم‌گیر که شدتش بیدادهای چنگیزو تیمور و بمب اتم را هم به روسیاهی و پرده‌نشینی وامی‌دارد، منافع جمعی و خطر برای همه نوعی باور همگانی‌ست. اما در این میان و میانه بازی برای همگان یکسر ویکسان نیست. کس و کسانی طلای ناب در میان سنگ‌های تیره‌‌‌‌ای که بر جماعت باریدن گرفته فراچنگ می‌آورند و یک را به هزار می‌رسانند در همین روزها. اگر نیک ‌‌اندیشه کنیم در زمان عظیم‌‌‌ترین جنگ‌های میهنی هم‌چنین بوده و جماعتی با انبار و احتکار و هزارویک رندی و‌‌‌ترفند در آستین، طبقه‌‌‌‌ای بر طبقات بهشت شداد خود می‌افزایند. جنگ منافع و دخل یکی به عوض خرج آن یک، انگار موتور محرکه چرخش گوی درهم لولیدن بسیار بشر در طول تاریخ است و همین برقرار نااستوار است که اسباب جنگ و نامرادی و فغان را هم‌نشین همیشه تاریخ کرده است. این نزع گاه خونین و عیان‌‌‌تر است و گاه درپرده و با لبخند مه‌پیکران بر پرده تبلیغات. انگار این چرخش ادامه دارد تا حرکت نهایی آخرین ذخیره الهی تا این بازی خونین یکبار برای همیشه به‌هم بخورد و عالمی نو و آدمی نو ساخته شود هم.

3-هان‌‌‌‌ای دل عبرت بین/ایوان مدائن را آیینه عبرت «مبین»!

فعل آخر سروده سترگ شاعر را دستخوش سبک‌سری نمودم تا منظور حاصل آید. عبرت از آن بازیچه‌های همیشه تاریخ لولیدن بشر برخاک است. تاریخ می‌خوانیم تا عبرت بگیریم و هزارو یک پدیده و رویداد و سرگذشت را دوره کرده یا برایمان می‌کنند تا عبرت بگیریم ومرتکب نشویم. اما کدام متجاسر از خواندن سرگذشت دست برون از تابوت اسکندر مقدونی بیداد را نکوهید و وانهاد؟ و کدام رند‌‌‌ تردامن با خواندن حکایت شیخ صنعان و دختر‌‌‌ترسا و عشق‌های رنگی که عاقبت‌شان ننگی از پی بود، دست از محبت و چینه‌های کوتاه برداشت که اگر برمی‌داشت صفحات حوادث جریده‌ها چنین دریده و پروپیمان نبود. از این مرض هولناک هم کمی که بگذرد؛ هیچ کس هیچ در خاطر نخواهد داشت و عبرتی هم ذخیره خاطر نخواهد کرد. در و پاشنه همان خواهد بود که بود، که اگر غیر از این بود آدمیان همان فردای برادرکشی ابتدایی چنان عبرت می‌آموختند که به روایت خیام نشابور«نوبت به تو خود نیامدی از دگران...»....پس دندان انتظار ارزانی و ارزنی را هم اکنون اخته کنید که یاس رو به فزونی به‌بار خواهد آورد...مراقب جان شیرین خود و دیگران باشید و باشیم که این گرانبها را در این روزهای یغمای عمر در اقصای عالم به نیکی قدر می‌دانیم و ارج می‌نهیم.