هراس از یک استعفای احتمالی
محسن خرامین (روزنامه‌نگار)
۱- صفحه اول

۲- سیاست

۳- سیاست

۴- جامعه
۵- ویژه شهرستان
۶- اقتصاد
۷- فرهنگ و هنر
۸- صفحه آخر

1538

رئیسی که دانا بود

فرزاد رستمی‌فر (معمار و پژوهشگر)
بیش از 25 سال در کنارش آموختیم. هماره پیشتاز، آرمان‌گرا و هدایتگر می‌نمود. مظهر چالش‌های تئوریک خصوصا در عرصه موضوعات روز اجتماعی بود و در تبدیل آموخته‌های اقتصادی‌اش به نسخه‌های کاربردی سیاسی مهارت بسیاری داشت. همیشه هم مهربان نبود و در چارچوب باورها و اعتقادش به همکاران و شرکای کاریش می‌تاخت، ولی سرآخر باز می‌گذشت و در به رویش هرگز بسته نبود. بزرگترین خصیصه‌اش کار بود، کاری که او معتقد بود پاداش زیستن است. در دیباچه کتاب ناموزونی‌ها که در نوروز 1376 به یادگار به من سپرد، نوشت:«صد سال به این سال‌ها» ولی دیگر این سال و این نوروز به همان سال‌ها نخواهد بود. شنبه 24 اسفند که برای احوالپرسی با او تماس گرفتم، دیگر جوابی نیامد، پیامی برایش ارسال کردم که اگر کاری دارد بگوید، هرگز نگفت و روز دوشنبه متوجه شدم که دیگر نخواهد گفت. بیش از این نوشتن از سوی چون منی درباره او جائز نیست. از زبان خودش می‌نویسم و درباره اجتماعی‌‌‌‌ترین خصیصه او: «کار». «کار چیست؟ کمتر مقوله‌ای را در زندگی انسانی می‌توان سراغ گرفت که ماهیت آن از طریق آثارش قابل توصیف و تبیین باشد. هر کس می‌تواند به نوعی یا به تعبیری، «کار» را به مثابه یک فرایند معطوف به هدف در حیطه فیزیکی-اجتماعی، تعریف کند. از یک سو کار با نیرو و حرکت و تغییر شکل در راستای معین صورت گیرد و از سوی دیگر در درون مناسبات اجتماعی خاص، چگونگی ارزش و سازمان‌یابی ویژه خود را پیدا می‌کند. اما اینها همه تشریح و توصیف کار است‌‌، نه ژرفای ماهوی آن. با این مقدمه شاید مرجح باشد که کار را با آثارش تبیین کنیم. به جای آنکه پرسش «کار چیست؟» را مطرح کنیم‌‌، در اینجا به پرسش دیگر روی می‌آوریم که بازگونه‌ای منطقی از همان پرسش است:«حاصل کار چیست؟» در پاسخ، به کلی‌‌‌‌ترین تعبیری که ممکن می‌نماید روی می‌آوریم: زیستن پاداش کار است؛ زیستن یک شور است؛ یک نیروی جاودان؛ یک غریزه اساسی. به تعبیر روانشناسی «لیبیدو» انگیزه استوار حیات است و نیرویی است نهان در ناخودآگاهی آدمی که در سطح خودآگاهی ظاهر شود و با نیروهایی جاری در این سطح در کنش متقابل قرار می‌گیرد. در حیوانات احساس خطر و واکنش لازم در برابر آن انگیزه‌ای طبیعی به زیستن می‌دهد.
تلاش برای زیستن، از نوع تلاش غریزی است که در دانه‌یابی، چرا، درنده‌خویی و ... تبلور می‌یابد و بدین‌سان نیروی لازم برای ادامه سازوکار اندامی را به دست می‌آورد.حیوانات در نوعی ارتباط سیستمی با محیط خود قرار می‌گیرند که توسعه یافته نیست‌‌، خلاقیت ندارد و در یک دور بسته به گونه‌ای مکانیکی و خود به خود کار می‌کند. حیوان از محیط نیرو می‌گیرد و به آن نیرو می‌دهد. ماهیان تلاش می‌کنند و تلاش آنها غریزی است تا ادامه حیاتشان مقدور باشد. در این تلاش‌‌، خوراک به‌دست می‌آورند و خود خوراک سایر اجزای محیط می‌شوند. اما انسان نیز انگیزه بنیانی و نیرومندی دارد که انگیزه حیات نامیده می‌شود. انسان به این انگیزه تنها از طریق واکنش‌های طبیعی و غریزی پاسخ نمی‌دهد. انسان در بازتاب به انگیزه حیات‌‌، صرفا اسیر واکنش‌های غریزی نیست. انسان می‌اندیشد. کار می‌کند تا زنده بماند و کار او تاوانی است که برای زیستن می‌پردازد. اگر انسان بنا به تعریف‌‌، جانداری است آگاه و ارادی (در برابر تعریف‌هایی چون جاندار ابزارساز)‌‌، پس کار انسان نیز دیگر تلاشی ساده و غریزی نیست. از آن‌رو که انگیزه حیات می‌باید در شرایط محیطی پیچیده پاسخ بیابد و از آن‌رو که انسان تنها جانداری است که به «مرگ» می‌اندیشد‌‌، لذا در سطح خودآگاهی انسان ساده و سازوکاری غریزی و ابزاری‌‌، خطریاب ندارد. انگیزه حیات به معنا یا بی‌معنایی زندگی‌‌، به ارزش‌های اجتماعی‌‌، به باورهای فردی و به نیروی روحی‌‌، چنان وابسته می‌شود که از آن طریق تبلور می‌یابد. در این صورت، کار صرفا تلاش ساده در مقابل اجازه زیستن نیست؛ بلکه از یک‌سو با مناسبات و سازمان‌یابی اجتماعی مشخص می‌شود و از دیگر سو با تعبیر و انتخاب انسان. باری، انسان و کار با اراده و آگاهی آمیخته‌‌اند؛ اما در همان حال این مناسبات اجتماعی است که اراده و آگاهی گروهی یا فردی را بر اراده و آگاهی جمعی انسان، کم یا بیش مستولی می‌سازد. از همین‌جاست که کار به مثابه بخشی از لذت زیستن به یک حرکت ناخوشایند و اجباری تبدیل می‌شود. با این حال همان طور که اراده و آگاهی بشر می‌تواند به مثابه بالاترین دستاورد اجتماعی تلقی شود، کار ارادی و آگاهانه نیز آرزوی عالی زیست انسانی به شمار می‌آید. آن نیروهایی که حیات را چونان کامیابی‌های اساسی آن در مدار قدرت خود و با انگیزه‌های ناسالم انحصارطلبانه تعبیر می‌کنند، کار را نیز می‌توانند به پدیده‌ای تلخ و اسارت‌بار بدل سازند. به هر تقدیر کار انسانی در ذات خود پدیده‌ای است مرتبط به انگیزه حیات و آن نیز در چارچوب مناسبات پیچیده اجتماعی تبلور می‌یابد. تعارض‌های روحی- فردی نیز همانطور که از تضاد میان انگیزه حیات و فرمان و بازدارنده‌های اجتماعی ناشی می‌شود، از تضاد میان ضرورت کار و شرایط نیز بر می‌خیزد. وقتی کار جنبه ارادی و آگاهانه خود را از دست می‌دهد، به پدیده‌ای منفی، بد و روی‌گرداندنی تبدیل می‌شود. در آن صورت فراغت وسیله‌ای نیست برای ارتقای کیفیت کار و حیات‌‌، بلکه در ذات خود «ضدکار» است. اما، انگیزه‌های انسانی وقتی در برابر بازدارندگی‌ها و کن- مکن‌های اجتماعی قرار می‌گیرند‌‌، تبلور و نمادهای ویژه‌‌‌ای می‌یابند و تحت شرایطی انگیزه‌های سرکوب شده، به وحشت و خفقان و پرخاشجویی ناشی از ترس و حقارت تبدیل می‌شوند. تحت شرایطی انگیزه‌ها والایش می‌یابند و به خلاقیت‌های علمی و هنری و ارتقای زیست انسانی می‌انجامند؛ تعبیری که فرد از کار می‌کند سخت با منش او و آن هم با تعارض‌های روحی‌اش مرتبط است. اما کار، گرچه در نهایت به گونه‌ای فردی صورت می‌پذیرد‌‌، اما در زیر استیلای مناسبات اجتماعی عینیت می‌یابد. از مدت‌ها پیش «رابینسون کروزوئه» و کار تولیدی و حیاتبخش او‌‌، تجسم یک تنهاماندگی استثنایی به شمار می‌آید. جوامع از آغاز تاریخ بشر لابه‌لای تضادها و تعارض‌ها، ابتدا کندتر و سپس تندتر و پرشتاب، راه پیشرفت و توسعه دانش و نوآوری‌های ذهنی و هنری را پیموده است. کار نه تنها لازمه زیستن، که ابزار تکامل اجتماعی بوده است. واقعیت این است که همانطور که کار گذرگاه جاودانه زیستن است، نیروهایی هستند و بوده‌‌اند که بهای زیستن و تاوان انگیزه حیات را در اختیار خود می‌گیرند تا از حاصل آن، خود راحت‌‌‌‌تر و پر فراغت‌‌‌‌تر، و در یک کلام با ضدکار، زیست کنند. در زمان ما انسان خود نیز به کمک اسارت‌گران خود می‌آید و این را نیروهای جدیدی باعث می‌شوند که در ذهنیات انسان زمان ما جای گرفته و او را به اسارتگاه‌های مصرف، خودنمایی انحصارطلبی، برتری‌جویی، پرخاشگری به جامعه و بالاخره مردم ستیزی می‌کشاند. برخی از انسان‌ها زیر تآثیر این نیروها، کار و تخصص پیچیده و گرانبهای خود را چنان می‌فروشند که حاصل آن چیزی جز فرو کردن نوک تیز شمشیر مردم ستیزی بر پهلوی دیگران نیست. یک وجه آزادی کار، عدم امکان بهره‌کشی از کار دیگران است. برخی از انواع کار در واقع چیزی نیست جز سازماندهی یک نظام بهره‌کشی یا تلاش برای تصاحب سهمی از ارزش کار دیگران. بی‌تردید سختگیری‌هایی که کار را صرفاً در تلاش بدنی و تنها در نوع کار یدی خلاصه می‌کنند و هر نوع فعالیت دیگر را کوشش تصاحب‌جویانه می‌دانند با فرهنگ و فن‌شناسی امروز بشر سازگار نیست. کارهای فکری یا فکری- بدنی هستند که بر اثر ممارست و صرف سال‌ها وقت و تجربه در آموزش و کارآموزی، امکان تحقق و تآثیرگذاری می‌یابند. این کارها، بخشی از ارزش‌های مادی و فرهنگی و ذوقی را پدید می‌آورند و می‌توانند در خدمت تعالی و رفاه همگانی ارزش آفرینان قرار گیرند و یا نیروهای ضدکار را تحت پوشش حمایتی خود قرار دهند. بدین ترتیب کار مانند دانش بشری در مرحله تحقق اجتماعی آن، ارزش کار یا ضد ارزش می‌سازد. حیف و میل کردن منابع بشری با هر نیرو و هدفی که باشد به تعبیر فیزیکی و در سامان مکانیکی جامعه‌شناختی آن، کار است: ولی از حیث تعبیر اجتماعی- انسانی آن، ضدکار. یک مدیر تولید که در بسیج و سازماندهی منابع و نیروی کار دیگران شبانه‌روز تلاش می‌کند و بمب‌های شیمیایی می‌سازد، البته کار کرده است و در این کار به گونه‌های پیچیده به ارضای انگیزه‌های دگرگون و پیچیده‌‌‌‌تر شده درونی خود پاسخ داده، اما کار انسانی به معنای فعالیت موثر در زندگی بالنده بشری صورت نداده است. به همین دلیل باید تاکید کرد آگاهی و آزادی هرگاه با رهایی انسان سازگار نیفتد، صوری و خالی از محتواست و چه بسا همراه با خودفریبی.»