جمهوری اسلامی و طوفان مدرنیسم
حسن جعفریانی (عضو هیات علمی دانشگاه)
۱- صفحه اول

۲- سیاست

۳- سیاست

۴- جامعه
۵- ویژه شهرستان
۶- اقتصاد
۷- فرهنگ و هنر
۸- صفحه آخر

1516

مصطفی مهرآیین در تبیین «فرهنگ در سالی که گذشت»؛

بگذاریم گفتمان‌ها خودشان تکلیف‌شان را روشن کنند

همدلی| رضا دستجردی: فرهنگ هم در سالی که گذشت، همچون دیگر عناصر بنیان‌گذار یک جامعه، سیاست، اقتصاد و اجتماع، از رخدادهای کم‌شمار و مراحل پر فراز و نشیب سال 98 برکنار نبود. اگر اصل را بر تاثیرپذیری عنصر فرهنگ از موارد سه گانه یاد شده بدانیم، باید آگاه بود که فرهنگ شرایط بسیار سخت و دشواری را پشت سر می‌گذارد، چرا که نخستین تاثیرات مخرب عناصر سیاسی، اقتصادی و اجتماعی، فرهنگ را نشانه می‌رود. مصطفی مهرآیین، جامعه‌شناس در گفت‌وگو با همدلی از آنچه بر فرهنگ در سال 98 گذشت سخن می‌گوید.

به باور شما، فرهنگ در سال 98 چگونه گذشت؟

مسئله فرهنگ ایران در همه سال‌ها یک چیز است و آن این که مدیریت بر فرهنگ می‌شود و وقتی این اتفاق می‌افتد، مکانیزم فرهنگ مختل می‌شود. توضیح این اختلال آن است که در حوزه‌ای از جامعه که فرهنگ هم جزو آن حوزه و نهادهای اجتماعی است، هم قاعده و هم محصول وجود دارد. محصول حوزه فرهنگ، متن است، این متن می‌تواند تکست نقاشی باشد، شعر باشد، رمان باشد، گفتمان عمومی مردم باشد، اخلاق باشد و نظایر آن، اینها همه محصولات فرهنگ هستند. اما راه تولید این محصول و مکانیزمی که فرهنگ را فعال می‌کند و به فرهنگ اجازه می‌دهد محصولش تولید شود، گفت‌وگو و باز بودن فضای گفتمانی در جامعه است. متاسفانه اتفاقی که در جامعه ما افتاده این است که این مکانیزم به طور خاص از سوی نهاد سیاست مختل شده است. محصول قدرت، سیاست است و مکانیزمی که در دنیای سیاست قدرت ایجاد می‌کند، اول زور است و بعد گفت‌وگو یا همان ایدئولوژی. آنچه امروز در جامعه ما رخ داده، این است که قاعده دنیای سیاست به دنیای فرهنگ منتقل شده است و این نهاد می‌خواهد با مکانیزم زور، قدرت و ایدئولوژی دستگاه حاکمه خود، فرهنگ ایجاد کند. حاصل این فرآیند آن است که دنیای فرهنگ مختل شده و چیزی در آن تولید نمی‌شود. دلیلش هم نشستن قواعد دنیای سیاست به جای قواعد دنیای فرهنگ است. اگر این اتفاق افتاد، پویایی و مکانیزم دنیای فرهنگ مختل می‌شود. متاسفانه شرایط بیرونی هم علیه دنیای فرهنگ است. ما یک شرایط بیرونی تولید فرهنگ داریم که همان زور و قدرت است، این شرایط دارد کاری می‌کند که فرهنگ مختل شود. شرایط دیگر هم منطق درونی دنیای فرهنگ است که همان گفتمان است که آن هم به دلیل نوع ایدئولوژی حاکمی که در جامعه ما وجود دارد و اجازه گفت‌وگو در مورد هیچ موضوعی را نمی‌دهد، جوابش معلوم است. وجود این شرایط اصولا ما را بدون پرسش و سوال کرده، چون می‌گوید پرسش معلوم است، جوابش هم مشخص. پس هم ایدئولوژی سیاسی و هم دستگاه سیاسی که همان قدرت است، مکانیزم دنیای فرهنگ را مختل کرده‌اند. این را به طور خلاصه می‌توان مدیریت بر فرهنگ یا همان مهندسی فرهنگی خواند که شورای عالی انقلاب فرهنگی مطرح کرد. اما شکل درست این قضیه، مدیریت در فرهنگ است، یعنی اجازه دهید شرایط بیرونی فرهنگی وجود داشته باشد، قدرت در آن دخالت نکند و جایی که کم آوردند به زور متوسل نشوند. نکته دیگر مدیریت در فرهنگ آن است که ایده به ایده جواب دهد و شرایط اجازه دهد منطق گفت‌وگو فعال شود. بدین معنا که اگر آقای مصباح یزدی یک حرفی زد، آقای دکتر سروش بتواند به راحتی جوابش را بدهد، اگر دکتر شهریار زرشناس در حوزه سیاست سخنی گفت آقای حسین بشیریه بتواند به راحتی پاسخ او را بدهد، اگر سیدجواد طباطبایی یک چیزی گفت آقای رحیم‌پور ازغدی با او گفت‌وگو، نه به او فحاشی کند یا از طریق قدرت بتواند بر او اعمال قدرت نماید. به این دلیل است که باید به سمت مدیریت در فرهنگ حرکت کنیم و اجازه دهیم جامعه خودش از مسیر منطق درونی فرهنگ و از طریق منطق گفت‌وگو و جنگ و منازعه ایده‌ها به پیش رود. ایده‌ها فضای تنفس یکدیگر را تنگ می‌کنند، در این شرایط فردی ایده‌ای را طرح می‌کند و دیگری ایده مخالفی را. آن موقع مخاطبان فرهنگ تشخیص می‌دهند که میزان اقناع هر ایده چقدر است و از طریق توانایی اقناع ایده‌ها به سمت ایده‌ها می‌روند، نه از طریق اینکه ببینند منافع و سودشان در کدام است یا زور پشت کدام قرار گرفته یا دستگاه سیاسی حاکم از کدام خوشش می‌آید. آن موقع است که سینما، سینمای دولتی نخواهد بود، اگر هم یک نوع سینما وجود دارد که نزدیک به منویات نظام سیاسی است، در فرآیند منطق درونی فرهنگ می‌جنگد، گفت‌وگو می‌کند و قدرتش را به نمایش می‌گذارد، اگر قدرت اقناع داشته باشد جامعه را قانع می‌کند و همه به سمتش می‌روند، اگر هم قدرت اقناع نداشته باشد خود به خود کنار می‌رود. گفتمان‌ها خودشان باید تکلیف خودشان را روشن کنند، ایدئولوژی باید تکلیف ایدئولوژی را روشن کند. ایده‌ها باید سیبل همدیگر باشند. آماج، نشانه‌گاه و سیبلی که یک ایده می‌خواهد به آن شلیک کند ایده‌های دیگر است. اگر اینطور باشد میدان فرهنگ، میدان پویا و فعالی خواهد بود. به نظر من پاشنه آشیل امروز ما، ساکت‌کردن میدان فرهنگ از طریق مداخله در فرهنگ و اختلال در فرآیند گفت‌وگوست. به همین دلیل هم هیچ چیزی تولید نمی‌شود و نتیجه نهایی این فرآیند این است که نظام سیاسی ما فاقد بنیان‌های تئوریک و در واقع بلاتکلیف است. بزرگ‌ترین مشکلی که ما داریم این است که نظام سیاسی ما با فقدان تئوری روبه‌روست و چون تئوری ندارد در عمل هم نمی‌تواند کاری از پیش ببرد. فرض کنید به شما می‌گویند نظام پزشکی چرا اینقدر ضعیف عمل می‌کند، خب، نظام پزشکی می‌توانست مبتنی بر یک ایده، در سال‌های گذشته خودش را شکل دهد تا در حوزه عمل خود بتواند در خصوص یک بیماری قوی عمل کند. یا فرض کنید به شما بگویند چرا مدیریت بحران کشور به این شکل است؟ دلیلش این است که در کشور تئوری وجود ندارد. در واقع نظام سیاسی در کنار نظام کنار جامعه، هیچ نظریه‌ای در خصوص اسلوب مدیریتی جامعه ندارد و دلیل آن، ساکت بودن میدان فرهنگ است، چون اسلوب مدیریتی و اندیشه را متفکران یک جامعه باید به نظام سیاسی بدهند و این فرآیند حاصل گفت‌وگو و منازعه‌ای است که باید در میدان فرهنگ و اندیشه وجود داشته باشد. آن موقع است که ایده‌ها قدرتمند می‌شوند و می‌توانند بگویند ما ایده‌های اقناع‌کننده و توان‌مندی هستیم، نظام سیاسی به سمت ما بیا، از ایده‌ها استفاده کن و آنها را به کار بگیر. وقتی شما میدان فرهنگ را خالی می‌کنید، عملا سیاست را ناتوان و مختل می‌نمایید، چون اصولا به زبان تئوری‌هایی که در این خصوص وجود دارد، سیاست یک امر گفتمانی است. وقتی شکل گفتمانی سیاست ضعیف و ناتوان باشد، در عمل هم ناتوان خواهد بود و قادر به انجام کاری نیست. به این دلیل است که من به طور کلی مسئله اصلی دنیای فرهنگ را مداخله قدرت و ایدئولوژی حاکم می‌دانم و نتیجه این فرآیند، خلأ در فضای تئوریک نظام سیاسی است که ما را به وضعیت روزمرگی یا الله‌بختکی می‎کشاند.

چه پیشنهاد یا راه حلی برای مسئله فرهنگ دارید؟

پارسونز می‌گفت هر جامعه چهار نهاد دارد، نهاد اول اقتصاد، نهاد دوم سیاست، نهاد سوم جامعه و نهاد چهارم فرهنگ است. او می‌گفت محصول نهاد اقتصاد، ثروت است، اما مکانیزمش سازگاری با محیط است تا بتواند از آن ثروت بیافریند. ما امروز در کشور تعداد بسیاری افراد تحصیل‌کرده داریم که ویژگی‌های محیطی این جامعه هستند. اقتصاد باید بتواند از این چند میلیون افراد تحصیل‌کرده، ثروت بسازد، این کار اقتصاد است. کار دنیای اجتماع، سازگاری است، بدین معنی که باید اقناع و نزدیکی در جامعه ایجاد کند. راهش روابط گرم عاطفی است. ما در جامعه بین افراد ارتباطات بسیاری داریم. این رابطه باید بتواند عاطفه بسازد. یعنی شما تا آنجا که می‌توانید باید میزان روابط سرد را در جامعه کاهش دهید و روابط گرم در جامعه بسازید. وظیفه فرهنگ، تولید ایده و اندیشه است و مکانیزمش هم گفت‌وگوست، اما خود سیاست چه می‌کند؟ پارسونز می‌گفت وقتی اقتصاد به ثروت رسید، فرهنگ، ایده تولید کرد، اجتماع این ایده‌ها را درونی کرد و از طریق روابط عاطفی گرم بین مردم درونی کرد، وظیفه سیاست دست‌یابی به اهداف است. این اهداف را فرهنگ تعریف کرده، اجتماع درونی کرده و اقتصاد برایشان پول ایجاد کرده است. حالا سیاست چه باید کند؟ سیاست فقط باید این اهداف را محقق کند. مشکل جامعه امروز ما این است که سیاست هم خودش می‌خواهد هدف طراحی کند، هم خودش می‌خواهد این اهداف را در جامعه درونی کند، هم خودش می‌گوید پولش دست من است، هم خودش می‌گوید می‌خواهم اهداف را محقق کنم. این یعنی شما سه نهاد دیگر را مختل کرده‌اید. در واقع شما بالای سر این نهادها نشسته‌اید و می‌گویید من می‌خواهم همه شما را مهندسی کنم. لذا همانطور که عرض کردم معضل کلیدی جامعه ما، مداخله سیاست در همه حوزه‌هاست. این جمله که آقای روحانی گفت تا الان اقتصاد به سیاست خدمات داده، حالا هم یک ذره سیاست به اقتصاد خدمات دهد، در واقع اشاره به همین امر است که حالا هم یک ذره سیاست در خدمت فرهنگ، اجتماع و اقتصاد قرار بگیرد، ولی متاسفانه این اتفاق نمی‌افتد و این معضل اصلی کشور ماست که تا برطرف نشود، هیچ اتفاقی در جامعه نمی‌افتد.