مدیران بحران آتش‌نشانانی که بنزین می‌پاشند
فضل‌الله یاری (سردبیر)
۱- صفحه اول

۲- سیاست

۳- سیاست

۴- جامعه
۵- ویژه شهرستان
۶- اقتصاد
۷- فرهنگ و هنر
۸- صفحه آخر
1431

هوش میش(3)

مازیار سوادکوهی-میش چند روز بود که حالش خراب شد و دل درد شدیدی کلافه‌اش کرده بود، به هر دری زد دارویی تهیه کند تا از شر دل درد خلاص شود، نشد که نشد. انواع و اقسام برگ‌ها و سبزی‌ها خورد و نشخوار کرد، ولی دل دردش سر سوزنی کم نشد. یکی از دوستانش به او پیشنهاد کرد که به جای اینکه این همه زیر این بوته و زیر آن درخت و کنار آن نهر، دنبال گیاهان گوناگونی بگردی، سری به یکی از داروخانه‌ها بزن، شاید داروی تو آنجا پیدا شود. میش دید پیشنهاد بدی نیست. رفت داروخانه و سرش را آورد بالا، با مسئولش حال و احوالی کرد، بعد مشکل خود را برایش گفت. داروخانه‌دار وقتی دید میش شیرین‌زبان و تپل مپل هم هست، به او چند عدد قرص داد. میش خیلی خوشحال شد و از داروخانه‌دار خواهش کرد که اگر ممکن است یک لیوان آب بدهد تا الساعه یک عدد از آن قرص‌ها را بخورد، بلکه دل‌دردش کم شود. داروخانه‌دار یک عدد لیوان روی پیشخوان گذاشت و آب را هم داخلش ریخت و رفت به کار دیگر ارباب رجوع‌ها رسیدگی کند. بعد از چند دقیقه که برگشت، دید میش هنوز آبش را نخورده و لیوان دستش هست. گفت:«چی شد که دارو رو نمی‌خوری، شاید از فوبیای دارو داری.!» میش لبخندی زد و گفت:«ای، خوب متوجه شدی، کمی فوبیا دارم، ولی آب بو می‌ده، چیزی تویش ریختی؟» داروخانه‌دار با تعجب گفت:«نه» قوطی آب را نشانش داد و گفت:«از همین قوطی آب ریختم...» بعد برای آنکه به اصطلاح کم نیاورد، گفت:«اصلا بده خودم بخورمش...» داروخانه‌دار آب را سرکشید و گفت:«چه بویی می‌داد... می‌زنی تو سر مال...» میش که داشت نگاهش می‌کرد، دید چشم‌های داروخانه‌دار کلاپیسه می‌رود و ناگهان افتاد روی زمین...آرام رفت زیر گوشش و گفت:«جناب گرگ.... اومدی لباس داروخانه‌دار رو پوشیدی، ولی فکر دم خودت رو نکردی... ما هم زرنگ شدیم...»