مدیران بحران آتش‌نشانانی که بنزین می‌پاشند
فضل‌الله یاری (سردبیر)
۱- صفحه اول

۲- سیاست

۳- سیاست

۴- جامعه
۵- ویژه شهرستان
۶- اقتصاد
۷- فرهنگ و هنر
۸- صفحه آخر
1431

کرونا و پرتاب به اعماق تاریخ

مهدی تدینی: در این بیم و نگرانی، در این فرار از ویروسی که پیدا نیست و انگار همه‌جا قربانیان را تعقیب می‌کند، در این فرار از هیولای نامریی، در این وسواسی که به جان بسیاری از ما افتاده است، یکی از خاص‌ترین وجوه زندگی بشر را تجربه می‌کنیم.
ما ناگهان پرتاب شدیم به اعصار گذشته، پرتاب شدیم به اعماق تاریخ، پرتاب شدیم به دنیایی که امروز کاملاً فراموش شده است و حتی در موزه‌ها هم چیزی از آن به درستی روایت نمی‌شود. ما اکنون همان حسی را داریم که وقتی «مرگ سیاه» (طاعون) به شهرها می‌زد، مردم تجربه می‌کردند. ما اکنون احساساتی قرون‌وسطایی داریم، ما ناگهان به اعصار پیشامدرن پرتاب شده‌ایم. این تجربه چیست؟ ماجرا از چه قرار است؟ چه شده است؟
پاسخ ساده است: «ما سپر حفاظتی علم را از دست داده‌ایم».
شک نداریم دیر یا زود واکسن کرونا و درمان آن پیدا می‌شود، اما امروز در برابر آن کم‌وبیش بی‌دفاعیم. و چرا این تجربه مهم است؟ مهم است! از جهت ادراک بشری مهم است. ما به مرحله‌ای پرتاب شده‌ایم که دیگر از حافظه بشر پاک شده است. بشر مدرن و مدرن‌تر شد، بر طبیعت حاکم شد! وبا را شکست داد! طاعون را شکست داد! علم، برج‌وبارویی ایمن از هر دشمنی برای ما آفرید. علم انسان را از طبیعت جدا کرد.
از بازیچه دست طبیعت به ارباب طبیعت تبدیلش کرد. انسان سفره‌اش را از سایر مخلوقات جدا کرد. بی‌همتا شد. دیگر در برابر نیروهای اهریمنی و ناپیدا دست‌بسته نبود.
بیایید برویم به قرن چهاردهم میلادی. بدترین خاطره‌ای که از بیماری همه‌گیر در حافظه بشر مانده است، طاعون فراگیری بود که از آسیای میانه به اروپا رسید و هولناک‌ترین صحنه‌ها را در شهر به شهر اروپا رقم زد. بیایید پای صحبت یکی از شاهدان عینی بنشینیم. بوکاچو، نویسنده ایتالیایی قرن چهاردم که معروف‌ترین اثرش «دکامرون» نام دارد. او طاعون سیاه را از نزدیک تجربه کرد. اما پیش از آنکه از بوکاچو نقل کنم، برای اینکه بدانیم انسان آن زمان چه موجود دست‌بسته و بیچاره‌ای بود، مروری کنیم بر «نظریه میاسما». طاعون که می‌آمد، مردم یک‌به‌یک بی‌پناه و بی‌گناه می‌مردند. حتماً «چیزی» آمده بود و مردم را گرفتار این مرگ سیاه کرده بود. عامل بیماری چه بود؟ آن زمان کسی از «ویروس» و «انتقال بیماری از حیوان به انسان» خبر نداشت. تصور عمومی این بود که چیزی به نام «میاسما» عامل بیماری است. «میاسما» به تصور مردم آن زمان بخارات متعفنی بود که از گورستان یا از لاشه مردگان برمی‌خاست و وقتی باد این بخارات مسموم‌کننده را به شهر می‌آورد، مردم می‌مردند.
اما تجربه اجتماعی آن را در کلام بوکاچو می‌یابیم. می‌نویسد:«کسی از این نمی‌گوید که شهروند از دیگری دوری می‌کرد، هیچ همسایه‌ای به همسایه‌اش رسیدگی نمی‌کرد. خویشاوندان دیگر هرگز همدیگر را نمی‌دیدند، اگر هم می‌دیدند از دور. این بلای وحشتناک چنان آشفتگی و درماندگی در قلب مردان و زنان کاشته بود که برادر برادر را، عمو برادرزادگان و خواهرزادگان را، خواهر برادر را و اغلب زن شوهر را ترک می‌کرد، و حتی آنچه به مراتب عجیب‌تر و باورنکردنی‌تر می‌نمود، اینکه پدر و مادر پروا می‌کردند از اینکه فرزندان‌شان را ببینند و از آن‌ها مراقبت کنند، انگار که اینان فرزندانشان نبودند...». اما همه این‌ها فلاکت بشر در دوران پیشامدرن، در دورانی که هنوز سپر و کلاه‌خود علم را بر تن نکرده و رویین‌تن نشده بود، نشان می‌دهد. علم ما را اشرف مخلوقات کرد. علم ما را بر جهان مسلط کرد. ما هیچ بودیم. این علم بود که موجود فلاکت‌زده خودشلاق‌زن و میاسما باور را از دهشت و بی‌خبری سیاهش نجات داد و بشر فهمید همان موشی که سر در کیسه گندمش می‌کند ناقل بیماری است.
ما این روزها دورانی از هستی بشری را تجربه می‌کنیم که صدواندی سال است کاملاً فراموش‌مان شده است. ما امروز خود موزه