روزنامه سیاسی ، اجتماعی ، اقتصادی و فرهنگــی
 -  - 
18 آبان 1398  |  دانش و فناوری  |  کد خبر: 67478
0
0
خوشحالی ته خط
مازیار سوادکوهی- سوار اتوبوس شد... جایی برای نشستن نبود... نگاهی به مسافران کرد، در همین هنگام یکی از مسافران رو به او کرد و نشانی خیابانی را از او پرسید. توی دلش خیلی خوشحال شد، چون نشانی مورد نظر سه تا ایستگاه بیشتر نبود...بهتر دید که میله اتوبوس را بچسبد و از جایش تکان نخورد، منتظر ماند تا مسافر نشسته سه تا ایستگاه دیگر پیاده شود... به ایستگاه که رسیدند، رو به مسافر کرد و گفت:«جایی که می‌خواستید همین‌جاست.» مسافر نشسته گفت:«کمی جلوتر پیاده می‌شم...» مسافران دیگر که از راه می‌رسیدند او به هیچ وجه از جایش تکان نمی‌خورد و میله اتوبوس را ول نمی‌کرد.... می‌ترسید اگر جلوتر برود صندلی خالی شود و کس دیگری جای او را بگیرد... گاهی چشم می‌چرخاند تا اگر صندلی دیگری خالی شد، با سرعت بنشیند،‌ ولی مسافران دیگر زبر و زرنگ‌تر از او صندلی را پر می‌کردند... هر ایستگاهی می‌رسیدند، مسافر نشسته مورد نظر او تکانی می‌خورد؛ او فکر می‌کرد که الآن صندلی خالی می‌شود... این هول و ولا در تمامی ایستگاه‌ها برای او ادامه یافت... پاهایش درد گرفته بودند... مسافران ایستاده به او تنه می‌زدند... فکر نشستن روی صندلی هوش و حواس او را گرفته بود... در یک ایستگاه بالاخره مسافر نشسته از جایش بلند شد.... او هم با خوشحالی روی صندلی‌اش نشست... یکی از مسافران روی کتف او را زد و گفت: «قربون آخرشه...»
استفاده از مطالب سایت با ذکر منبع بلامانع میباشد. طراحی و اجرا توسط: هنر رسانه