روزنامه سیاسی ، اجتماعی ، اقتصادی و فرهنگــی
 -  - 
18 آبان 1398  |  ورزش  |  کد خبر: 67473
0
0
نگاهی به آثار برگزیده لئو تولستوی
جنگ و صلح
اولین رمان بزرگ تولستوی «جنگ و صلح» بود که در سال ۱۸۶۹ در ۴۱ سالگی وی منتشر شد. جنگ و صلح، فراتر از یک رمان و تاریخ گویای قرن نوزدهم فرانسه است. تولستوی حدود ۶۰۰ شخصیت را در این رمان طولانی به کار گرفته است، تا دیدگاه‌های خود در باب فلسفه و تاریخ را به مستندترین و قابل قبول‌ترین شیو‌ی ممکن، ارائه کند. جنگ و صلح، کتابی است که در بستر حمله‌‌ ناپلئون به روسیه، نگاهی منتقدانه به زندگی اشراف دارد؛ طبقه‌ای که تولستوی خود از آنان است و با آگاهی کامل از پشت‌پرد‌ه این طبقه، طبل رسوایی آنان را از بام به میدان دید مردم انداخته است. جنگ و صلح، فراتر از یک رمان، تاریخ گویای قرن نوزدهم فرانسه است. تولستوی حدود ۶۰۰ شخصیت را در این رمان طولانی به کار گرفته است، تا دیدگاه‌های خود در باب فلسفه و تاریخ را به مستندترین و قابل قبول‌ترین شیو‌ه ممکن، ارائه کند. او در کتابی که منتقدانش آن را حماسه‌ای جاودان در تاریخ روسیه می‌دانند، اساسی‌ترین و روزمره‌ترین حالات زندگی بشر را بازگو کرده است؛ از تولد تا مرگ. اگرچه تعداد ۱۸۰ شخصیت در این کتاب، حقیقی هستند و باقی تخیلی، اما شخصیت‌پردازی ماهرانه‌ی تولستوی گویا ۵۸۰ انسان واقعی فراروی مخاطب قرار داده است.
در این کتاب، مخاطب با ناتاشا روستوف آشنا می‌شود که زنی جوان، شاد و آزادمنش است. او در آغاز، نامزد آندره است، مردی مهربان و بی‌ریا که عمیقا دوستش دارد، ولی به لحاظ عاطفی دوری‌گزین و دست‌نیافتنی است. هنگامی که آندره در سفر ایتالیا است، ناتاشا، آناتول خوش‌قیافه و ولخرج را ملاقات می‌کند و تسلیم افسون او می‌شود. چیزی نمانده آناتول اغوایش کند تا با هم فرار کنند که در لحظه آخر خانواده جلویش را می‌گیرد. همه از ناتاشا منزجر و خشمگین می‌شوند. این جنون هم آینده‌اش را خراب کرده و هم خانواده‌اش را شرمگین کرده است. با معیار دنیا، ناتاشا حسابی خراب‌کاری کرده است. اگر در جراید خبری در مورد چنین کسی بخوانیم ممکن است بلافاصله نتیحه بگیریم که با او نمی‌شود همدردی کرد، همه‌چیز داشته است و فقط به خودش فکر کرده پس حقش بوده است. ولی وقتی تولستوی، ما را به درون ذهن ناتاشا می‌برد نمی‌توانیم با او احساس همدردی نکنیم. در واقع او خودخواه، سبک‌سر و فاقد از خودگذشتگی نیست. او صرفا زن جوان و بی‌تجربه‌ای است که حس می‌کند نامزدش ترکش کرده است. او رفتار تکانه‌ای و طبیعتی گرم دارد و خوشی و شادی به راحتی حواسش را پرت می‌کند.
تولستوی ما را طرفدار ناتاشا نگه می‌دارد و تمرین‌مان می‌دهد برای امری که معتقد است سنگ بنای زندگی اخلاقی است. اگر به دقت به زندگی درونی دیگران نظری بیندازیم دیگر به چشم ما سرد و تک بعدی نخواهند بود و به آن‌ها مهری نثار خواهیم کرد که لازم دارند و شایسته‌اش هستند، لذا هیچ‌کس نباید از دایره همدردی و بخشش بیرون بیفتد.
آناکارنینا
آناکارنینا یکی دیگر از معروف‌ترین آثار لئو تولستوی است که همچون جنگ و صلح، رمانی است مفصل با تعداد زیادی شخصیت و جزئی‌ترین دید. لئو تولستوی، آناکارنینا را اولین رمان واقعی خود و یک حماسه‌ منثور می‌داند. اگر چه نام این کتاب این تصور را برای خواننده ایجاد می‌کند که آناکارنینا شخصیت اول کتاب است، اما محوریت نیمی از داستان با این شخصیت است و نیم دیگر با لوین. این اثر، دیدگاه اخلاقی و مذهبی تولستوی را به وضوح نشان می‌دهد؛ دو جریان عاشقانه که یکی اخلاق‌ محور و دیگری ضد اخلاق پیش می‌رود و تولستوی هر دو را به موازات یکدیگر روایت می‌کند.
برای تولستوی یک وظیفه خاص رمان، درک آدم‌های به اصطلاح ناخوشایند است. یکی از کاراکترهای بد و ناخوشایند رمان‌های او شوهر آناکارنینا است، در رمانی به همین نام. او شوهر ظاهرا متفرعن و سفت و سخت آنا است. این تراژدی، قصه آنای زیبا و باهوش، سرزنده و قلبا سخاوت‌مند است که زندگی‌اش با عشق ورونسکی افسر جوان و تحسین‌برانگیز نظام از هم می‌پاشد و همسرش الکسی کارنین صاحب‌منصب عالی رتبه، بهانه‌گیر مقام‌پرست و آداب‌دان دولت است که اغلب نسبت به آنا سخت و سرد است و عواطفش را بی‌پاسخ می‌گذارد.
با پیش رفتن رابطه آنا با ورونسکی، نگرانی عمده شوهرش شایعاتی است که ممکن است جایگاهش را خدشه‌دار کند. گویا نسبت به خود ازدواج هیچ حسی ندارد. ظاهراً سرد و سبع به نظر می‌رسید، ولی بعد آنا فرزند نامشروعش را به دنیا می‌آورد. بیمار است و در صحنه‌ای عمیقا منقلب کننده شوهرش برای مادر و نوزاد می‌گرید و آن‌ها را می‌بخشد. آنا می‌گوید: «نمی‌توانی من را ببخشی» ولی الکسی ناگهان خلسه‌ای حس می‌کند که شادی‌ای به او می‌بخشد که هرگز نمی‌شناخته است. دلش پر از حس عشق و بخشش دشمن می‌شود. زانو می‌زند و سر بر بازوی آنا می‌گذارد و مثل بچه کوچکی هق‌هق می‌کند.
خواننده به خاطر قضاوت سلیم تولستوی، ابعاد کاملا نامنتظری از این مرد را می‌بیند. زندگی درونی او اصلا آنچه انتظار داریم نیست ولی نکته تولستوی آن است که کارنین ابدا شخصی استثنایی نیست.
مرگ ایوان ایلیچ
در رمان دیگر از لئو تولستوی به سفری مشابه دعوت می‌شویم. این اثر نیز مانند سایر آثار لئو تولستوی، کاملاً رئالیستی و برخلاف آنان کوتاه و مختصر است. تولستوی بار دیگر شخصیتی از گروه سرمایه‌دار به نام ایوان ایلیچ را انتخاب کرده است، تا مخاطب را به تامل در باب اصلی‌ترین دغدغه‌ی خود وا دارد؛ مرگ. محتوای کلی این اثر، همان‌طور که از نامش برمی‌آید، هراس از مرگ است. کتابی که با مرگ آغاز می‌شود و با مرگ پایان می‌یابد. این کتاب در سال ۱۸۸۶ منتشر شد؛ یعنی در شصت سالگی تولستوی و زمانی که اندیشه‌‌ مرگ بیش از کتاب‌های دیگرش با او بود.قهرمان این رمان ایوان ایلیچ است. در آغاز با شخصیت ایوان آشنا می‌شویم که قاضی عالی‌رتبه در راس هرم اجتماعی است و خود‌خواه، توخالی و تلخ به نظر می‌رسد ولی یک روز هنگام کمک برای آویختن پرده‌ها از نرده‌ها می‌افتد و از دردی خبردار می‌شود که نخسیتن علامت بیماری‌ای است که به گفته پزشکان، لاعلاج تشخیص داده می‌شود. می‌گویند چند ماهی بیشتر زنده نیست. هرچه سلامتش رو به افول می‌رود زمان بیشتری را درازکش در کاناپه در خانه می‌گذراند. خانواده‌اش که فهمیده‌اند مرگش چقدر می‌تواند به موقعیت مالی و اجتماعی‌‌شان لطمه بزند شروع به ابراز دلخوری و کم‌طاقتی می‌کنند و او هم متقابلا بدخلقی و بی‌تابی می‌کند ولی باطناً حقایقی بر او اشکار می‌گردد.به زندگی پشت‌سر می‌نگرد و در رنج، کفاره پوچی و بی‌مایگی عمرش را می‌دهد. به طبیعت و به محوطه بی‌ آلایش خدمتکارش دقیق می‌شود که رعیتی افتاده و درس‌ناخوانده است. از بی‌توجهی همه نسبت به تنها حقیقت حیاتی زندگی خشمگین می‌شود: همه ما خواهیم مرد. می‌فهمد که فانی بودن‌مان باید مدام یادمان باشد و تشویق‌مان کند به مهرورزی و دلسوزی.
تصویر تولستوی از ایوان، عین جان‌دادن تصویر کسی است که عاقبت بر همه رحم می‌آورد و می‌بخشدشان، آن‌گونه که رسم لئو تولستوی است. آنچه اطرافیان، پزشک‌ها و خانواده از ایوان می‌بینند چره مردی عبوس است با صورتی رو به سقف اتاق، که در حقیقت انسانی ژرف‌نگر و مردی با شجاعت اخلاقی و سخاوت برجسته و والاست.
استفاده از مطالب سایت با ذکر منبع بلامانع میباشد. طراحی و اجرا توسط: هنر رسانه