روزنامه سیاسی ، اجتماعی ، اقتصادی و فرهنگــی
 -  - 
26 اردیبهشت 1398  |  دانش و فناوری  |  کد خبر: 61707
0
0
انزجار از صدای ناخوش
آریوبرزن تلکاچالی- سعدی که روانش شاد باد، در حکایت بیستم گلستان «باب دوم در اخلاق درویشان» می‌نویسد:«چندان که مرا شیخ اجلّ ابوالفرج بن جوزی رحمت‌الله علیه ترک سماع فرمودی و به خلوت و عزلت اشارت کردی عنفوان شبابم غالب آمدی و هوا و هوس طالب ناچار به خلاف رای مربّی قدمی برفتمی و از سماع و مجالست حظی برگرفتمی و چون نصیحت شیخم یاد آمدی گفتمی
قاضی ار با ما نشیند بر فشاند دست را/ محتسب گر می‌خورد معذور دارد مست را
تا شبی به مجمع قومی برسیدم که در میان مطربی دیدم.
گویی رگ جان می‌گسلد زخمه ناسازش/ ناخوش‌تر از آوازه مرگ پدر آوازش
گاهی انگشت حریفان ازو در گوش و گهی بر لب که خاموش
نُهاجُ اِلی صوتِ الاَغانی لطیبها/ و انتَ مُغنٍّ اِنْ سَکتَّ نطیبُ
نبیند کسی در سماعت خوشی/مگر وقت رفتن که دم در کشی
چون در آواز آمد آن بربط سرای/کد خدا را گفتم از بهر خدای
زیبقم در گوش کن تا نشنوم/یا درم بگشای تا بیرون روم
فی الجمله پاس خاطر یاران را موافقت کردم و شبی به چند مجاهده به روز آوردم
موذن بانگ بی هنگام برداشت/ نمی‌داند که چند از شب گذشته است
درازیّ شب از مژگان من پرس/ که یک دم خواب در چشمم نگشته است
بامدادان به حکم تبرک دستاری از سر و دیناری از کمر بگشادم و پیش مغنّی نهادم و در کنارش گرفتم و بسی شکر گفتم. یاران ارادت من در حقّ او خلاف عادت دیدند و بر خفت عقل حمل کردند یکی زان میان زبان تعرّض دراز کرد و ملامت کردن آغاز که این حرکت مناسب رای خردمندان نکردی خرقه مشایخ به چنین مطربی دادن که در همه عمرش درمی ‌بر کف نبوده است و قراضه‌ای در دف
مطربی دور ازین خجسته سرای/کس دو بارش ندیده در یک جای
راست چون بانگش از دهن برخاست/خلق را موی بر بدن برخاست
مرغ ایوان ز هول او پرید/ مغز ما برد و حلق خود درید
گفتم: زبان تعرض مصلحت آن است که کوتاه کنی که مرا کرامت این شخص ظاهر شد. گفت: مرا بر کیفیت آن واقف نگردانی تا منش هم تقرّب کنم و بر مطایبتی که کردم استغفار گویم. گفتم: بلی به علت آن که شیخ اجلم بارها به ترک سماع فرموده است و موعظه بلیغ گفته و در سمع قبول من نیامده، امشبم طالع میمون و بخت همایون بدین بقعه رهبری کرد تا به دست این توبه کردم که بقیّت زندگانی گرد سماع و مخالطت نگردم.
آواز خوش از کام و دهان و لب شیرین/ گر نغمه کند ور نکند دل بفریبد
ور پرده عشاق و خراسان و حجازست/ از حنجره مطرب مکروه نزیبد»
تفسیر حکایت: این حکایت، در ابتدا به دلیل وجود شخصیتی به نام «شیخ اجلّ ابوالفرج بن جوزی» بسیار خوانده شده و در باره آن هم مطالب و تحقیقاتی زیادی انجام شد. اتفاقا این حکایت باعث شد حتی برخی از محققان تاریخ تولد سعدی را که حدود سال 606 قمری است، چند سال به عقب ببرند و حتی به سال 585 قمری بدانند، که در آن صورت عمر سعدی بسیار طولانی می‌شود. مثلا یکی از محققان به نام «لقمان محمودپور» دکترای زبان و ادبیات فارسی در مقاله‌ای با عنوان «بررسی هویت «ابوالفرج بن جوزی» بنابر اشارات سعدی در گلستان» در مجله فنون ادبی، سال هشتم، شماره 3، پاییز1395، بعد از آوردن نمونه‌های فراوانی از دلایل و استنادات خود مبنی بر این‌که «ابوالفرج بن جوزی» کسی که از سعدی بزرگتر بوده و همان «ابن جوزی» است که در سال 597 قمری درگذشت. البته برخی معتقدند که سعدی بعد از 597 هجری قمری یعنی حدود سال 606، به دنیا آمده است، پس ابوالفرج بن جوزی نمی‌تواند همان کسی باشد که سال 597هجری قمری درگذشت، بلکه این فردی که سعدی از او نام می‌برد، نوه اوست. ایشان (محمودپور) نتیجه می‌گیرد که چون نوه ابوالفرج بن جوزی از سعدی کوچکتر بود و بنا به دلایل فراوان سعدی نمی‌توانسته پیش او تلمذ کرده باشد، در نتیجه مقصود سعدی ابوالفرج بن جوزی اول است. وی در نتیجه‌گیری این مبحث می‌گوید:« بنابر دلائلی که ذکر شد به این نتیجه می رسیم که تولد سعدی در اوایل قرن هفتم نبود بلکه به نظر می رسد در رب آخر قرن ششم بوده باشد. هر چند در این صورت سن سعدی بالا می رود، ولی مانعی برای قبول آن وجود ندارد. نمی شود به علت یک امر ظنی و اثبات نشده از قبول یک واقعیت موجود امتناع کرد. به عبارت دیگر نمی شود به سبب بعید دانستن عمر طولانی برای سعدی، بدون هیچ دلیلی، اشارات آمده در آثار او را به گونه‌ای توجیه و تفسیر کردکه با واقعیت موجود در آن آثار همخوانی نداشته باشد. ما نه دلیلی داریم برای این که نشان دهتد ابن جوزی مذکور ابن جوزی دوم است، و نه سنخیت و تناسبی - غیر از یک نوع همزمانی- می‌توان بین سعدی و ابن جوزی دوم یافت.» یکی دیگر از ویژگی‌های این حکایت، این است که برخی با خواندن آن معتقدند سعدی درویش بوده است. اما به نظرم این حکایت مثل بسیاری از حکایت‌های دیگر سعدی نشانی از شرح حال او ندارد که ما گمان کنیم، سعدی در این حکایت به وضوح دیده می‌شود و آن شخصی که از امر ابن‌جوزی تمرد می‌کرده است، حتما سعدی بود. اولا سعدی یک نویسنده بود و اتفاقا در زمره داستان‌نویسان. حکایت‌های او گرچه کوتاه هستند، اما بسیاری از آن کاملا وجه و شکلی داستانی دارند و از بهترین نمونه‌های داستان‌های مینی‌مالیستی و کوتاه که خواننده در چند سطر یا چند واژه هم شخصیت‌ها را می‌شناسد و هم با آنها در چند لحظه توفانی شاید زندگی کند. این‌که نویسنده‌ای به صرف گفتن یا نوشتن داستانی، حتما شخصیت اصلی داستان خودش هست، خیلی به ذهن نباید نزدیک باشد وخیلی هم منطقی نیست. در اینجا راوی اول شخصی است که خواننده گمان می‌کند این فرد کسی جز سعدی نیست. حال پرسش این است آیا در همه حکایت‌هایی که راوی معلوم است و خود سعدی است، آیا واقعا سعدی است یا سعدی می‌توانست به دلیل آنچه که زبان داستان یا ضرورت داستان بوده است، شخصیتی را خلق کند که خواننده تصور کند، همان نویسنده است. این فن- اول شخصی که راوی است- گاه برای باورپذیر شدن و زیبا شدن داستان یا حکایت به کار برده می‌شود. اساسا در حکایت‌هایی که راوی خود نویسنده است، آن ارتباط تصویری یا حتی همذات‌پنداری لازم و ضروری شکل می‌گیرد و فاصله بین نویسنده و خواننده به حداقل می‌رسد و باعث می‌شود که خواننده انس بیشتری با موضوع و حتی با کاراکترهای داستان داشته باشد.
این حکایت اگرچه باب فراوانی را گشود و باعث شد محققان حول موضوعات مختلفی که از دل این حکایت درآمده، تحقیق کنند، اما متنی نیست که وجهی از بیوگرافی یا زندگینامه نویسنده را داشته باشد که گمان کنیم راوی حتما همان سعدی است. این در حالی است که در مقدمه گلستان سعدی چیزهایی را که لازم بوده، گفته و از دل آن هر چیزی که محققان استخراج کنند، می‌تواند جایز باشد، اما از حکایت که وجهی نصیحت‌گونه یا گاه طنزهای ظریفی دارد، شاید نیازی نباشد که برخوردی رئال و واقعی از آن ارائه کرد. با این حال شخصیت‌های حکایت‌ها، برخی واقعیتی تاریخی دارند و سعدی آنها را به شکل‌های مختلفی یا می‌شناخته یا چیزی در باره آنها شنیده و براساس نیاز متن به متن افزوده شده است. نویسنده با علم به این موضوع کاراکترهایش را وارد حکایت می‌کرد، افرادی مثل نوشیروان یا لقمان حکیم و دیگران.
به نظرم سعدی در این حکایت بیش از آنکه خواسته باشد، وجهی از وجوه شخصیتی یا دینی یا باورهای خود را بیان کند، هدفش بیشتر بیان یک موضوع که البته طنزی ظریف هم داشت، بود. البته چند موضوع هم لابه‌لای داستان آمده است، مثل ترک یا انکار سماع یا ورود نکردن به مجالسی که سماع در آن رخ می‌دهد. این صحنه‌سازی‌های به نظرم مقدمه‌ای است برای ورود به یک بحث دیگر و آن این است که کسی صدای خوشی ندارد و از قوانین و اسلوب خوانندگی آگاه نیست، نباید در مجالسی بخواند. آنچه راوی- به احتمال سعدی- را از نشستن بر چنین مجالسی باز می‌دارد توصیه مرادش نیست، بلکه نامناسب بودن فضای سماع است که به قول خودش «بقیت عمر گرد سماع و مجالست نگردم.»
این توبه‌ فقط برای آن است که وارد چنین مجالسی نشود تا مجبور نباشد، صدای ناهنجار خواننده‌ای بدصدا را بشنود.این بحث ادامه دارد.
استفاده از مطالب سایت با ذکر منبع بلامانع میباشد. طراحی و اجرا توسط: هنر رسانه