روزنامه سیاسی ، اجتماعی ، اقتصادی و فرهنگــی
 -  - 
23 اسفند 1397  |  دانش و فناوری  |  کد خبر: 59990
0
0
کتاب دوم
پاتختی- نویسنده مهدی شادخواست
رمان «پاتختی» نوشته مهدی شادخواست است و روایت زندگی زنی است که در خانواد‌های سنتی و مذهبی زندگی می‌کند اما با فوت مادرش درگیر ماجرا‌هایی می‌شود که او را به ازدواجی ناخواسته سوق می‌دهد؛ ازدواجی از سر لجبازی که مسیر زندگی او را عوض می‌کند و...
پاتختی در 15 فصل و ۱۴۰ صفحه نوشته شده است و انتشارات شاملو آن را روانه بازار کتاب کرده است. تیراژ چاپ اول هزار جلد و قیمت آن 16 هزار تومان است. قسمتی از متن داستان را با هم می‌خوانیم:
«سه روز بعد از آخرین جشن تولد کوچکی که خاله مهری در خانه آقاجان برایم گرفت و من مثل یک زن جوان شوهر از دست داده نشستم و شمع‌‌ها را فوت کردم، تصمیمم را گرفتم. باید با اولین کسی که بعد از بابک در خانه آقاجان را می‌زد عروسی می‌‌کردم. باید از جایی که در آن این همه سال خاطره عشق بهرام پاگرفته بود، دور می‌شدم. وقتی بهرام نبود چه فرقی می‌‌کرد، چه کسی باشد. هر پسر جوان آماده به ازدواجی می‌توانست مرا خوشبخت کند. اسم و رسم و مناسبات خانه آقاجان طوری نبود که هر آدمی بتواند انگشت روی من بگذارد، پس بهتر بود خودم را به دست تقدیر می‌سپردم و برای ر‌هایی از درد نبودن بهرام، کوله‌بارم را جمع می‌کردم و در خانه مردی پهن می‌کردم که چیزی از بهرام کم نداشته باشد.
منصور اولین خواستگار هفده‌ سالگی من بود که اسمش را از زبان بی‌بی شنیده بودم:
- حاجی، زن آقای صولتی دیروز آمده سراغ پروانه...
- کدوم صولتی؟
- وا مگه چند تا صولتی داریم! همون که یه وقتی ناظم مدرسه رضا بود و بعد بیرونش کردن از مدرسه.
- ‌ها، نادر صولتی که یه وقتی باباش اینجا چرخ طحافی داشت و تو مدرسه رضا اینا سر و صدایی از او بلند شد و با تیپا انداختنش بیرون.
- آره حاجی.
- چه رویی دارن مردم! آخه با چه جراتی می‌خواد پاشو بذاره اینجا! اصلاً مگه پسر بزرگ داره؟
- حاجی، حالا من که جوابی ندادم. دختر دم‌بخت مثل میوه رسیده‌ می‌مونه. هرکی از راه برسه، می-خواد یه قیمت بگیره بلکم سهمی ببره. نمیشه که در رو بست و گفت ما اینجا به همه کس دختر نمی‌دیم. خب، این طفلکم که به امید بهرام بود و آخرش معلوم نشد که اون بچه چرا پا جلو نذاشت.
- دیگه اسم این پسره بهرام رو تو این خونه نشنوم. دل این بچه مگه کاروانسراست که هر نره‌خری بیاد توش اتراق کنه و صبح که شد بزنه به چاک.
- حاجی، خدا می‌دونه این دختر چطوری داره غصه می‌خوره و آب میشه و دم برنمی‌آره. حتماً با خودش می‌گه بی‌بی و اقوام ناراحت نشن.».
اخبار مرتبط
دیدگاه کاربران

ارسال دیدگاه
نام :    ایمیل : 

عکس خوانده نمی شود کد امنیتی :      
استفاده از مطالب سایت با ذکر منبع بلامانع میباشد. طراحی و اجرا توسط: هنر رسانه