روزنامه سیاسی ، اجتماعی ، اقتصادی و فرهنگــی
 -  - 
22 دی 1397  |  دانش و فناوری  |  کد خبر: 57485
0
0
توانایی نه به قامت و زور که به اندیشه است
سعدی که روانش شاد باد، در گلستان در باب در سیرت پادشاهان حکایت شماره 3 آورده است:«ملک‌زاده‌ای را شنیدم که کوتاه بود و حقیر و دیگر برادران بلند و خوب روی باری پدر به کراهت و استحقار درو نظر می‌کرد پسر به فراست استبصار به جای آورد و گفت ای پدر کوتاه خردمند به که نادان بلند نه هر چه به قامت مهتر به قیمت بهتر.
الشاهُ نظیفهٌ و الفیلُ جیفهٌ./ اقلُّ جبالِ الارضِ طورٌ و اِنّهُ
لاَعظَمُ عندَ اللهِ قدراً وَ منزلا/آن شنیدی که لاغری دانا
گفت باری به ابلهی فربه/اسب تازی و گر ضعیف بود/همچنان از طویله خر به
پدر بخندید و ارکان دولت پسندیدند و برادران به جان برنجیدند.
تا مرد سخن نگفته باشد/عیب و هنرش نهفته باشد
هر پیسه گمان مبر نهالی/باشد که پلنگ خفته باشد
شنیدم که ملک را در آن قرب دشمنی صعب روی نمود، چون لشکر از هر دو طرف روی در هم آوردند، اول کسی که به میدان در آمد این پسر بود گفت:
آن نه من باشم که روز جنگ بینی پشت من/آن منم گر در میان خاک و خون بینی سری
کانکه جنگ آرد به خون خویش بازی می‌کند/روز میدان و آن که بگریزد به خون لشکری
این بگفت و بر سپاه دشمن زد و تنی چند مردان کاری بینداخت. چون پیش پدر آمد زمین خدمت ببوسید و گفت
ای که شخص منت حقیر نمود/تا درشتی هنر نپنداری
اسب لاغر میان به کار آید/روز میدان نه گاو پرواری
آورده‌اند که سپاه دشمن بسیار بود و اینان اندک. جماعتی آهنگ گریز کردند پسر نعره زد و گفت: ای مردان بکوشید یا جامه زنان بپوشید سواران را بگفتن او تهور زیادت گشت و به یک بار حمله آوردند. شنیدم که هم در آن روز بر دشمن ظفر یافتند ملک سر و چشمش ببوسید و در کنار گرفت و هر روز نظر بیش کرد تا ولیعهد خویش کرد.
برادران حسد بردند و زهر در طعامش کردند. خواهر از غرفه بدید. دریچه بر هم زد. پسر دریافت و دست از طعام کشید و گفت محالست که هنرمندان بمیرند و بی‌هنران جای ایشان بگیرند
کس نیاید به زیر سایه بوم/ور همای از جهان شود معدوم
پدر را از این حال آگهی دادند. برادرانش را بخواند و گوشمالی به واجب بداد. پس هر یکی را از اطراف بلاد حصه معین کرد تا فتنه بنشست و نزاع برخاست که ده درویش در گلیمی بخسبند و دو پادشاه در اقلیمی نگنجند.
نیم نانی گر خورد مرد خدا/بذل درویشان کند نیمی دگر
ملک اقلیمی بگیرد پادشاه/همچنان در بند اقلیمی دگر.
تفسیر حکایت
روابط آدم‌ها از نگاه سعدی به جایگاه و شان اجتماعی آنها خلاصه نمی‌شود. بسیاری از رفتارهایی را که سعدی در گلستان آورده است، قابل تعمیم دادن به کل فضای اجتماعی است. البته شاید برخی از مناسبات رفتاری به دلیل مناصب و مناسبت‌ها شاید برای همه آدم‌ها قابل تسری نباشد، مثلا شاید فردی که در منصب وزیر یا وکیلی نیست، برخی از کارهای او همتراز کارهای وزرا نباشد، اما این موضوع به نوع مناسبات کاری مرتبط است، اما آن چیزی که در این بین قابل توجه است، احساسات آدمی است که شاید در میان اقشار مختلف هم قابلیت اجرا داشته باشد. آدم‌ها با هر جایگاه‌شان دارای احساسات مشترک مانند حسادت، نمامی، کینه جویی، بدگویی یا خوش رفتاری و امثالهم هستند. در این حکایت فضایی را که سعدی به آن توجه دارد و مکانی را که تصویر می‌کند، فضایی درباری است، اما احساساتی که در این فضا دیده می‌شود و کارهایی را که افراد انجام می‌دهند، از حسادت و دشمنی تا خوراندن زهر همه قابلیت اجرا در میان تمامی اقشار جامعه را دارد. ضمن آنکه سعدی یک موضوع دیگر را در بخش «در سیرت پادشاهان» در نظر دارد و آن این‌که انگار می‌خواهد در این فضا کلاس درسی برای پادشاهان بگذارد. البته سعدی نه شاهزاده بود و نه آنکه زیاد به درباریان وابستگی داشت، اما سلوک و رفتار آنها را خوب می‌شناخت و مسائل روانشناختی آنها را درک می‌کرد به همین دلیل به مثابه روانشناسی بزرگ و اندیشمند، به کنه اندیشه و رفتار آنها ورود می‌کند و راه و رسم مملکت‌داری را هم به آنان می‌آموزد. در اینجا هم سعدی گرچه سخنان اجتماعی فراوانی گفته است و بسیاری از ابیات یا مصاریع این بخش خود در زمره مثال‌های شنیدنی و خواندنی فرهنگ ایرانی تبدیل شده‌اند، اما شک نباید کرد که هدفش بیش از همه به پادشاهان بوده است تا آنها درک کنند که شایستگی افراد به کوتاهی و بلندی و زور بازو نیست. ضمن آنکه از نگاه سعدی کسی که می‌خواهد مسئولیت مملکت‌داری را به عهده بگیرد، باید هم خواص دربارش را خوب بشناسد و هم بداند که عوام در مقابل رفتارهای او چه نظری خواهند داشت.
در باره ویژگی‌های اجتماعی و فرهنگی و ادبی این حکایت بسیار بیشتر می‌توان نوشت. اما یک نکته را تاکید کنم که در این حکایت بیت «هر پیسه گمان مبر نهالی/باشد که پلنگ خفته باشد» هم آمده است. این بیت را اغلب به صورت «هر بیشه» می‌خوانند. در حالی که پیسه درست است و حتی شاعران دیگر قبل از سعدی از این واژه استفاده کردند. مثل مولانا که گفت«فطرهاﷲ چیست رنگ خم هو/پیسه‌ها یکرنگ گردند اندرو».پیسه در لغت به معنای هر چیزی که سفیدوسیاه یا ابلق باشد، گفته می‌شود و دراینجا هم منظور شاعر این است «گمان مکن چیزی- سفره یا پارچه‌ای- را که می‌بینی فقط شیء سیاه و سفید باشد، بلکه ممکن است، پلنگی روی آن خفته باشد.»
اخبار مرتبط
دیدگاه کاربران

ارسال دیدگاه
نام :    ایمیل : 

عکس خوانده نمی شود کد امنیتی :      
استفاده از مطالب سایت با ذکر منبع بلامانع میباشد. طراحی و اجرا توسط: هنر رسانه