روزنامه سیاسی ، اجتماعی ، اقتصادی و فرهنگــی
 -  - 
22 دی 1397  |  ورزش  |  کد خبر: 57483
0
0
نقد کتاب «وقتی که او رفت» اثر لیزا جوئل
هیجان‌انگیز و هوشمندانه
نسرین قربانی‪-‬ وقتی که او رفت: لیزا جوئل. مترجم: علی شاهمرادی. نشر: خزه
"وقتی که او رفت" رمانی است تریلر با آدم هایی که عشق و نفرت را هم زمان به نمایش می گذارند؛ آدم هایی رازآلود در فضایی آمیخته با غم و حسرت و عشق و تلاش برای ساختن زندگی.
همه ما سال ها با این افکار در کلنجار هستیم که ای کاش دکمه‌ای بود که گذشته را تا جایی که نمی خواهیم، محو می کرد و بعد درست از جایی شروع می کردیم که نیمه تمام باقی مانده بودیم؛ و این بار با کم‌ترین اشتباه و خطایی به زندگی ادامه می دادیم. اما درعین حال در بخش واقعیت های ذهن مان به خوبی می دانیم که چنین چیزی ممکن نیست. آن چه که به بزرگ سالی یک فرد بالغ شکل و هویت می دهد، نحوه رشد و تکامل او در زمان طفولیت است. به عبارتی از کوزه همان برون تراود که در اوست. انسان ها با انواع روش های تربیتی و برخوردهای گونانگون در خانواده بزرگ می شوند، شکل می گیرند و سپس وارد اجتماع می شوند؛ اجتماعی که حالا باید خود را در آن موجه جلوه دهند. اما کاستی های زمان کودکی مثل خاری به ذهن و قلب آن‌ها چسبیده و رهاشان نمی‌کند.
"وقتی که او رفت" داستان خانواده ای معقول و متعادل است که با گم شدنِ ناگهانی دختر نوجوان، زیبا و شاداب، فرو می ریزد؛ گم شدنی که انگار هرگز و هرگز وجود نداشته و تنها هاله ای محو درخانه بوده و حالا همان هم دیگر نیست اما نبودش چنان حس می‌شود که همه اهل خانه را در سرگردانی و گنگی و سکوتی سهمگین فرو برده است؛ سکوتی که هزاران فریاد در خود نهفته دارد و این فریادهای خاموش مانده، نه مربوط به امروز و دیروز، که متعلق به سالیان گذشته است و حالا با تلنگری که به خانواده خورده شده، مثل زخمی چرکین، سرباز کرده است.
نبود دختر خانواده، سرآغاز همه ماجراهای بعدی کتاب است و ریسیدن آدم های داستان در تار و پود زندگی؛ آدم های بزرگ و بالغی که تمام سال های به ظاهر آرامش، با هزاران مشکل عاطفی نهفته دست و پنجه نرم می کرده اند. اما چنان محو و زیرپوستی که هرگز از بیرون احساس نمی شد. انگار این تلنگز لازم بود تا عمیق‌ترین لایه های بسیاری را به لرزه درآورده و سرانجام پوست بیندازند. آدم هایی با ظاهری متین و معقول با درونی ویران شده که گاه به نابودی شان می انجامد. دختری که نه فقط از خانه، که انگار از روی زمین محو می شود و حالا بقیه اعضای خانواده به نوعی خودتکانی می کنند، نوعی خودشناسی و پایان این ماجرا چیزی نیست جز ریشه سستی که از گذشته تا حال ادامه داشته، فقط کسی شهامت بروز آن را نداشته و انگار گم شدن «الی»، کوچک‌ترین فرزند خانواده، مثال عدو شود سبب خیر است. وقتی رگ و ریشه تک تک آدم های داستان را درمی آوریم و بیرون می ریزیم، آن چه که در پایان باقی می ماند، نکاتی عمیق، وحشتناک و البته حسرت بار است. کودکی های تمام نشده، حقارت های لایه لایه انباشه شده روی هم، اگرچه ظاهر آن ها را در اجتماع معقول و منطقی نمایش می دهد، اما مثل آتش زیر خاکستر، گاه به یک جرقه، تمام گذشته، مثل هیولایی بر سرشان آوار شده و آن چه را که سال ها در پنهان نگه داشتن آن حتی برای خود، تلاش کرده بودند، یک باره بیرون می ریزد. آدم‌های رمان "وقتی که او رفت" می توانند همه جا حضور داشته باشند. کنار ما، محل کار، همسایه یا هرجا و هرکسی باشند. شاید هر شخصی درون خود یک هیولا پرورش داده، بدون این که از حضور آن اطلاع یا اطمینان داشته باشد. شاید هم کسانی باشند که فرشته ای در وجودشان رخنه کرده باشد و بعد، وقتی، در جایی سر بیرون بیاورد؛ کسی چه می داند. رمان "وقتی که او رفت" چند ماجرا را به طور موازی پیش می‌برد که در نهایت به یک هدف واحد ختم می شود. داستانی زیبا و هیجان انگیز و به طوری غیرقابل وصف هوشمندانه.
اخبار مرتبط
دیدگاه کاربران

ارسال دیدگاه
نام :    ایمیل : 

عکس خوانده نمی شود کد امنیتی :      
استفاده از مطالب سایت با ذکر منبع بلامانع میباشد. طراحی و اجرا توسط: هنر رسانه