روزنامه سیاسی ، اجتماعی ، اقتصادی و فرهنگــی
 -  - 
21 شهریور 1397  |  جامعه  |  کد خبر: 52721
0
0
چرا شبیه هم می‌شویم؟
گاهی اوقات ترجیح می‌دهید از درد به خود بپیچید، ولی از یک رابطه بیرون انداخته نشوید
همدلی| شبکه‌های اجتماعی حالا به یکی از اجزای موثر و قابل اعتنای زندگی بسیاری از آدم‌ها بدل شده است؛ آنقدری که برخی معتقدند از آن سبب که کاربران این شبکه‌ها زمان زیادی در این فضاهای مجازی سپری می‌کنند، مناسبات پدید آمده در این تو در تو نه مجازی که واقعی‌تر از مناسبات کاربرانش در دنیای فیزیکی است. گویی برای جمع قابل اعتنایی از آدم‌ها، این دنیای مجازی است که تصاویر ذهنی، خواست‌ها، آرزوها، امیال،... را می‌سازد. با این مقدمه، از جمله تاثیرات با دوام شبکه‌های اجتماعی، شبیه کردن آدم‌ها به یکدیگر است؛ اینکه آدم‌ها در شبکه‌های اجتماعی سعی می‌کنند شبیه یکدیگر رفتار کنند و تفاوت‌های خود را به حاشیه برانند.
این پدیده را در همه شبکه‌های اجتماعی بسته به محتوایی که آن‌ها به اشتراک می‌گذارند می‌توان دید. مثلا در اینستاگرام بسیاری از کاربران علاقه دارند از فیلتر برای عکس‌هایشان استفاده کنند؛ شاید به این دلیل که بسیاری چنین می‌کنند. یا اینکه بسیاری از عکس‌های منتشر شده در اینستاگرام، تصاویر غذا، طبیعت و سفر است. یا مثلا در توئیتر، توئیت‌هایی بیشتر دیده می‌شود (اصطلاحا فیو استار می‌شوند) که در یک ژانر خاص نوشته شده باشند و کاربرش هم عضو یک گروه (یا به تعبیر بدبینانه گنگ) باشد. سوال این است که چرا؟ چرا کاربران شبکه‌های اجتماعی روز به روز بیشتر شبیه هم می‌شوند؟ مگر جز این است که فلسفه ایجاد این شبکه‌ها، توجه به فردیت آدم‌ها، فارغ از هر هژمونی دیگری بود؟ در توضیح این «شبیه‌هم‌شدگی» می‌توان فرضیه جلوگیری از طردشدگی را پیش کشید. اینکه در شبکه اجتماعی مانند هر اجتماع دیگری به مرور زمان هنجارهایی شکل می‌گیرند و همین هنجارهاست که چنین اجتماعات مجازی‌ای را کنترل می‌کند. مطابق این فرضیه، هرکس که می‌خواهد عضو موثر این اجتماع شود، باید هنجارهای آن جمع را بپذیرد و این به معنای نفی تفاوت‌هاست.
ویل استور (Wil- Storr) در کتاب سلفی(selfi) به این موضوع پرداخته است. اینکه طردشدگی چگونه بر آدمی اثر می‌گذارد. مقاله زیر، ترجمه نوشته‌ای است که گزارشی از این کتاب به دست می‌دهد. این مقاله را وب‌سایت ترجمان با ترجمه محمدابراهیم باسط منتشر کرده است. نویسنده پس از توضیح مفهوم طردشدگی، در قسمت پایانی این مقاله می‌نویسد: در فرهنگ امروزی، این پدیده(طردشدگی) را می‌توان اغلب در رسانه‌های اجتماعی، روزنامه‌ها و پردیس‌های دانشگاهی مشاهده کرد. «این را در هر دو جناح می‌بینید، هم در راست‌ها و هم چپ‌ها. فشار سنگینی برای هماهنگ‌شدن تحمیل می‌شود و واکنش مستقیم و فوری این است که پیوندهای افرادِ ناهماهنگ قطع شود یا طرد شوند».
ویل استور‪-‬ سال‌ها پیش، کیپ ویلیامز، استاد روان‌شناسی، در حالی که بعدازظهر خود را در پیک‌نیک می‌گذراند چیزی به‌یادماندنی را تجربه کرد و این تجربه بعدها منجر به نتایجی شد. او با سگش کنار دریاچه‌ای در آیووا نشسته بود که ناگهان یک فریزبی (نوعی وسیله بازی) کنارش افتاد. سرش را بالا گرفت و دید دو مرد منتظرند که او فریزبی را به سمت‌شان پرت کند. ماجرا را برای من این طور تعریف کرد که «من هم بلند شدم و فریزبی را به سمت آن‌ها انداختم. می‌خواستم بنشینم که با کمال تعجب دیدم دوباره آن را به سمت من انداختند. این طور شد که شروع کردیم به انداختن فریزبی برای همدیگر».
این بازی تا مدتی خیلی خوب ادامه پیدا کرد، اما بعد اتفاقی مبتذل و هراسناک رخ داد. او می‌گوید «از یکجا به بعد آن‌ها دیگر فریزبی را برای من نینداختند. هیچ حرفی هم نزدند. حواسشان به خودشان بود و دیگر به من نگاه نکردند». ویلیامز فقط همان جا سر جایش ایستاده بود، کنار سگش، و احساس هراس می‌کرد. «تعجب کرده بودم که این تجربه واقعا کوچک طردشدن چقدر قدرتمند است. با جان و دل آن را احساس می‌کردم. با تمام وجودم آن را حس می‌کردم. من آسیب دیده بودم».
آنچه آن مردان نمی‌دانستند این بود که ویلیامز متخصص علوم اجتماعی است و دنبال راهی برای مطالعه روی طردشدگی می‌گردد. آن‌ها ایده‌ای درخشان در اختیار او قرار داده بودند. او تصمیم گرفت همین موقعیت را دوباره و این بار در آزمایشگاه ایجاد کند: یک نفر را با دو غریبه مشغول بازی‌ای مانند فریزبی می‌کرد و ناگهان این فرد از بازی طرد می‌شد و او هر چه اتفاق می‌افتاد را ثبت می‌کرد. او می‌گوید این کار «اثری فوق‌العاده بر افراد داشت. بر اعتمادبه‌نفس آن‌ها، بر احساس کنترلشان بر محیط و بر آنچه بدان «حضور معنادار» می‌گوییم اثر می‌گذاشت، یعنی اینکه آیا فرد احساس می‌کند تایید شده یا نادیده گرفته شده است. همین‌طور بر احساس خشم و ناراحتی آن‌ها نیز اثر می‌گذاشت». ویلیامز برخی از این آزمایش‌ها را از پشت یک آینه یک‌طرفه مشاهده می‌کرد. «آن‌قدر قدرتمند بودند که گاهی تحمل نگاه کردنشان را نداشتم».
همه این‌ها این حقیقت عامیانه را که «حرف مردم باد هواست» زیر سوال می‌برد. حرف‌ها می‌توانند آسیب برسانند و واقعا هم چنین می‌کنند. ویلیامز می‌گفت «مردم می‌گویند درد اجتماعی فقط در ذهن شماست غافل از اینکه درد جسمانی نیز در ذهن ثبت می‌شود». (واقع مطلب اینکه برخی از پژوهشگران معتقدند این دردها در عمل از شبکه‌های مغزی یکسانی استفاده می‌کنند اما در هنگام نوشتن این مقاله، مباحثی آکادمیک درباره میزان همپوشانی این‌ها جاری است). و درد جسمانی دردناک‌تر از درد اجتماعی نیست. دکتر جورجیا سیلانی از مدرسه بین‌المللی مطالعات پیشرفته در ایتالیا به من می‌گفت «گاهی اوقات شما ترجیح می‌دهید درد جسمانی داشته باشید ولی از یک رابطه بیرون انداخته نشوید. این درد را در بدن خود احساس می‌کنید. مثل این است که بدن شما مریض شده باشد. انگار که یک ویروسی گرفته باشید». گروه پژوهشی او مجموعه مطالعاتی را از طریق اسکنر مغزی روی افرادی انجام داده‌اند که مانند آزمایش ویلیامز از بازی طرد شده بودند، با این تفاوت که این‌بار به آن‌ها شوک الکتریکی هم داده می‌شد تا مقایسه‌ای بین این دو نوع درد صورت بگیرد. «ما دیدیم که درد اجتماعی هم می‌تواند با همان قدرت درد جسمانی احساس شود».
درد اجتماعی انواع بسیار متعددی دارد: خجالت‌زده شدن، مورد خیانت واقع شدن، داغ نزدیکان را دیدن، دشنام شنیدن، طردشدن از یک گروه یا یک فرد، تنها ماندن، دل‌شکستگی. وجه مشترک همه اینها طردشدن است. طردشدگیْ تهاجمی سنگین به خود است و گاهی اوقات آن را «مرگ روان‌شناختی» می‌نامند. (بی‌دلیل نیست که قدیس بندیکت مجازات نهایی برای راهبان متمرد را «داغ تکفیر» می‌دانست). تصور می‌شود دلیل اینکه ما طردشدن را با چنین رنج طاقت‌فرسایی تجربه می‌کنیم به زمانی بازمی‌گردد که به‌صورت قبیله‌هایی آسیب‌پذیر در این سیاره زندگی می‌کردیم. سیلانی می‌گفت «قبیله از شما حفاظت می‌کند و آب و غذا برایتان فراهم می‌آورد. برای شکارکردن، احتمالا به پنج یا شش نفر نیاز دارید. خودتان به‌تنهایی از عهده آن برنمی‌آیید». اگر از گروه طرد می‌شدید، احتمالا معنایش این بود که محکوم به مرگ هستید.
احتمالا دلیل رشدیافتن درد اجتماعی در ما همین است: درد اجتماعی زنگ هشداری بوده که به شما اعلام می‌کرده چیز نادرستی در حیات اجتماعی‌تان وجود دارد و باید بلافاصله برایش کاری بکنید. از این جهت، درد اجتماعی تفاوتی با درد جسمانی ندارد، چون آن هم زنگ هشداری است که برای مثال به شما می‌گوید به زخم باز دست نزن، یا با پای شکسته راه نرو. درد یعنی اطلاعات. ویلیامز می‌گفت «افرادی هستند که توانایی تجربه درد جسمانی را ندارند و معمولا هم در دهه سوم زندگی‌شان از دنیا می‌روند». امروزه، برخی از پژوهشگران معتقدند انزوای اجتماعی برای انسان به اندازه سیگارکشیدن خطری کشنده محسوب می‌شود.
اما درد اجتماعی فقط هشداری به خود ما نیست. وقتی می‌بینیم شخص دیگری طرد می‌شود نیز درد اجتماعی را تجربه می‌کنیم. سیلانی روی مجموعه‌ای از مطالعات کار کرده که واکنش افراد به طردشدن دیگران را بررسی می‌کنند. او می‌گوید «آنچه ما دیدیم بازفعال‌شدن ناحیه‌ای از مغز بود که در تجربه درد به‌صورت اول‌شخص مشاهده کرده بودیم. از این رو مشاهده تجربه طردشدن وقتی برای دیگری رخ می‌دهد می‌تواند همان‌قدر دردناک باشد که خودتان آن را تجربه کنید». درست است، ما به این احساس «همدردی» می‌گوییم. گفته می‌شود ما درد دیگران را به این دلیل احساس می‌کنیم که لازم بوده زندگی قبیله‌ای تداوم پیدا کند، ما مجبور بوده‌ایم که چیزی ما را به مجازات کسانی که با دیگران بد رفتار می‌کردند تحریک کند. او می‌گوید «در یک محیط اجتماعی، اگر شما بی‌عدالتی مشاهده کنید، احتمالا سعی می‌کنید برای آن رفتار مجازاتی در نظر بگیرید تا دوباره رخ ندهد».
ولی ما نسبت به هر کسی احساس همدردی نمی‌کنیم. پروفسور جیمز کوان در دانشگاه ویرجینیا توضیح داده است که ما تنها نسبت به کسانی که متعلق به گروه خودی‌ها هستند همدردی را تجربه می‌کنیم. گروه پژوهشی او گزارش کرده که وقتی شرکت‌کنندگان در یک اسکنر اف.ام.آر.آی باور می‌کنند قرار است یکی از دوستانشان شوک الکتریکی بگیرد، نواحی‌ای از مغز آنان که نوعا در واکنش به تهدید درگیر می‌شود فعالیت بیشتری نشان می‌دهد؛ این همان چیزی است که در آزمون‌های جورجیا سیلانی مشاهده شده بود. اما وقتی آن تهدید روی یک غریبه اعمال می‌شود، فعالیت بسیار کمی در آن ناحیه مشاهده می‌شود.
مطالعات دیگر، توسط پژوهشگران دانشگاه شنژن در چین، نشان داده است که ما به سختی ممکن است در قبال کسانی که جایگاه بالاتری نسبت به ما دارند احساس همدردی کنیم. این اثر را می‌توان در این واقعیت دید که اغلب احساس می‌کنیم حق داریم با سیاستمداران، مدیران و سلبریتی‌ها بسیار سبعانه و ناعادلانه برخورد کنیم، در حالی که آن‌ها هم در نهایت به اندازه ما انسان هستند.
وقتی خشونت اخلاقی آغاز می‌شود، عطش ما برای انتقام هم شعله‌ور می‌گردد. مسلما ما هنوز هم از سلاح طرد کردن برای حمله استفاده می‌کنیم، چنانکه همیشه می‌کرده‌ایم و علم درد اجتماعی می‌گوید این کار گاهی همان‌قدر سبعانه است که گونه‌های جسمانی آن سبعانه هستند. کیپ ویلیامز می‌گفت «انسان‌شناس‌ها تصور می‌کنند طردشدگی بنیاد تمدن بوده است، چون ترس از آن شما را شبیه به دیگران می‌کند. اما اگر در آن زیاده‌روی شود، همه شبیه به هم خواهند شد. چون برای تکثر و خلاقیت مجازات تعیین می‌کند. آن‌قدر گرفتار هماهنگ‌بودن با دیگران خواهید شد که جرئت نخواهید کرد هیچ چیز منحصربه‌فردی ارائه کنید». در فرهنگ امروزی، این پدیده را می‌توان اغلب در رسانه‌های اجتماعی، روزنامه‌ها و پردیس‌های دانشگاهی مشاهده کرد. «این را در هر دو جناح می‌بینید، هم در راست‌ها و هم چپ‌ها. فشار سنگینی برای هماهنگ‌شدن تحمیل می‌شود و واکنش مستقیم و فوری این است که پیوندهای افرادِ ناهماهنگ قطع شود یا طرد شوند».
آنچه در علم درد اجتماعی در حال روشن شدن است خطای پنهانی است که در کانون فردگرایی نهفته است. ما گونه‌ای هستیم که آن‌قدر اجتماعی است که استاد روان‌شناسی، جاناتان هیت، ما را «۱۰ درصد زنبور» دانسته است. ما طوری تکوین پیدا کرده‌ایم که در جامعه رشد کنیم. ما به هم نیاز داریم و وقتی این نیاز برآورده نمی‌شود آسیب می‌بینیم.
استفاده از مطالب سایت با ذکر منبع بلامانع میباشد. طراحی و اجرا توسط: هنر رسانه