روزنامه سیاسی ، اجتماعی ، اقتصادی و فرهنگــی
 -  - 
17 مرداد 1397  |  ورزش  |  کد خبر: 51026
0
0
مصائب ما و «دمدمی»ها
مانوشاک خان‌محمدی‪-‬ «اگرچه دردسر می دهم، ‌اما چه می توان کرد نشخوار آدمیزاد حرف است. آدم هم که حرف نزند دلش می پوسد. ما یک رفیق داریم اسمش دمدمی است. این دمدمی حالا بیشتر از یک سال بود موی دماغ ما شده بود که کبلائی، تو که هم ازین روزنامه‌نویس‌ها پیرتری و... پس چرا یک روزنامه نمی‌نویسی؟ می گفتم عزیزم دمدمی اولا همین تو که الان با من ادعای دوستی می کنی آن وقت دشمن من خواهی شد. ثانیا از این ها گذشته حالا آمدیم روزنامه بنویسم بگو ببینم چه بنویسم. یک قدری سرش را پائین می انداخت بعد از مدتی فکر سرش را بلند کرده، می گفت: «چه می دانم از همین حرف ها که دیگران می نویسند، معایب بزرگان را بنویس، به ملت دوست و دشمنش را بشناسان.» می گفتم عزیزم والله بالله اینجا ایران است، در اینجا این کارها عاقبت ندارد. می گفت پس تو هم یقین مستبد هستی، پس تو هم حکما بله... وقتی این حرف ها را می شنیدم می ماندم معطل برای اینکه می فهمیدم همین یک کلمه «تو هم بله»... چقدر آب بر می دارد.
چه دردسر بدهم آن قدر گفت گفت گفت تا ما را به این کار واداشت. حالا که می بیند آن روی کار بالاست، دست و پایش را گم کرده، تمام آن حرف ها یادش رفته.
تا یک فراش قرمزپوش می بیند دلش می طپد. تا به یک ژاندارم چشمش می افتد رنگش می پرد،‌ هی می گوید امان از همنشین بد، آخر من هم به آتش تو خواهم سوخت. می گویم عزیزم من که یک دخو بیشتر نبودم چهارتا باغستان داشتم.
نه بیل می زدم نه پایه انگور می خوردم در سایه
در واقع تو اینکار را روی دست من گذاشتی، به قول طهرانی ها تو مرا روبند کردی. تو دست مرا تو حنا گذاشتی، حالا دیگر تو چرا شماتت می‌کنی، می گوید: «نه، ‌نه، ‌رشد زیادی مایه جوان مرگی است.» می بینم راستی راستی هم که دمدمی است.
خوب عزیزم دمدمی بگو ببینم تا حالا من چه گفته ام که تو را آن قدر ترس برداشته است، می گوید قباحت دارد. مردم که مغز خر نخورده اند (...) این پیکره که تو گرفته ای معلوم است آخرش چه ها خواهی نوشت. تو بلکه فردا دلت خواست بنویسی پارتی های بزرگان ما از روی هواخواهی روس و انگلیس تعیین می شوند. تو بلکه خواستی بنویسی بعضی از (...) (درین جا زبانش طپق می زند، لکنت پیدا می کند و می گوید) نمی‌دانم چه چیز و چه چیز و چه چیز (...) من در دنیا هنوز امیدها دارم.
می گویم عزیزم اولا دزد نگرفته پادشا است. ثانیا من تا وقتی مطلبی را ننوشته ام که قدرت دارد به من بگوید تو! (...) من اگر می خواستم هر چه می دانم بنویسم تا حالا خیلی چیزها می نوشتم (...) مثلا می نوشتم اگر در حساب نشانه «ب» بانک انگلیس تفتیش بشود، بیش از بیست کرور از قرض دولت ایران را می توان پیدا کرد. پنهانی مثلا می نوشتم نقشه ای را که مسیو «دوبروک» مهندس بلژیکی از راه تبریز که با پنج ماه زحمت و چندین هزار تومان مصارف از کیسه دولت بدبخت کشید یک روز از روی میز یک نفر وزیر پر درآورده به آسمان رفت و هنوز (...)
وقتی حرف به اینجا می رسد دستپاچه می شود، می گوید: «نگو نگو حرفش را هم نزن این دیوارها موش دارد، موش ها هم گوش دارند.» می‌گویم چشم هرچه شما دستورالعمل بدهید اطاعت می کنم. (...) من خودم می دانم چه مطالب را باید نوشت، چه مطالب را ننوشت. آیا من تا به حال هیچ نوشته ام چرا روز دوشنبه 26 ماه گذشته وقتی که نماینده وزیر داخله به مجلس آمد و آن حرف های تند و سخت را گفت یک نفر جواب او را نداد؟ (...)
این ها همه سرایر مملکت است. (...) تو آسوده باش هیچ وقت از این حرف‌ها نخواهم نوشت. به من چه که نصرالدوله پسر قوام در محضر بزرگان رجز می خواند: منم که هفتادوپنج نفر زن و مرد قشقایی را به ضرب گلوله توپ و تفنگ هلاک کردم. (...) به من چه که بعد از گفتن این حرف ها بزرگان طهران هورا می کشند و زنده باد قوام می گویند. (...) این حرف ها را که می شنود خوشوقت می‌شود و دست به گردن من انداخته مرا می بوسد، می‌گوید بارک الله همیشه همین طور باش. با کمال خوشحالی به من دست داده، خداحافظی کرده می رود.»
این یادداشت با امضای دخو از کتاب «چرند و پرند» است. شاید کلامی بیش از این نمی توانم برای روز خبرنگار بنویسم، از هفتاد و یک سال پیش تاکنون وضعی این چنین باثبات مایه فخر فروشی و دلگرمی است.
استفاده از مطالب سایت با ذکر منبع بلامانع میباشد. طراحی و اجرا توسط: هنر رسانه