روزنامه سیاسی ، اجتماعی ، اقتصادی و فرهنگــی
 -  - 
17 مرداد 1397  |  ورزش  |  کد خبر: 51023
0
0
سرنوشت تلخ روزنامه‌نگاری
رضا نحوی‪-‬ امر فرموده‌اند راجع به روز خبرنگار بنویسیم! آخر چه می شود نوشت! یعنی واقعا خودشان نمی دانند که وضعیت این طیف نسبتا مفلوک بر چه قرار است؟ خب دیگر امر فرموده‌اند و باید نوشت! از‌‌آنجایی که خود را خبرنگار نمی‌دانم و هنوز باید سالیان سال در محضر اساتید مختلف تلمذ کنم تا بتوانم به این وادی نورانی قدم بگذارم، به ذکر خاطره‌ای بسنده می‌کنم. شاید با خواندن این نوشته بخواهید نوازنده این سطور را سرزنش کنید که آخر این خاطره چه ربطی به روز خبرنگار دارد اما باید به شما یادآور شوم که در یک تصمیم جمعی، قرار براین شد که هرچه دل تنگ‌مان می خواهد بگوییم و بنویسیم!
شاید تصویری صریح، از تجربه 2خرداد 76در ذهن نداشته باشم اما با کمی تمرکز و لجاجت اتفاقاتی برایم زنده می‌شوند که به نظر اکنون قرن‌ها با آن فاصله داریم. همه نوجوانی من که مصادف بود با 2خرداد 76در شهری کوچک و حاشیه‌ای گذشت. شهری در بن‌بست کامل؛ تنها جاده‌ای آن را به شهر بهبهان وصل می‌کرد تا این‌گونه شاید خودش را به خوزستان چسبانده باشد. بچه که بودیم، می‌گفتند، از آن جایی که نقشه کلی شهر را از روی شهری در آلمان برداشته‌اند؛ هیچ کوچه بن‌بستی در این شهر وجود ندارد. اگر گذرتان به دکانی می‌افتاد، می‌توانستید هر چه را که در آنی به ذهن‌تان می‌رسید، خریداری کنید. دقیق‌تر بگویم در آن سال‌ها به همان اندازه که می‌توانستید در دکانی بستنی یا سیگار بخرید، می‌شد خریدار یک کلنگ، بیل، فرچه، نخ و میل بافتنی هم باشید. ازاین تصاویر مخدوش که بگذرم اجتماعات جوانان و بحث و جدل‌هایی را به خاطر می‌آورم که همیشه نزدیک غروب درست در میدان اصلی شهر همهمه‌ای را ایجاد می‌کرد که چون خونی در رگ‌های سربی آن شهر مرده جاری و ساری می‌شد. در سال‌هایی که تنها یک صدای واحد از تلویزیون به شکلی سرگیجه‌آور تکرار می‌شد، در وسط میدان اصلی آن شهر کوچک، یک دکه روزنامه فروشی قرار داشت که تازه، دم غروب، روزنامه‌های صبح ایران به دستش می‌رسید و اگر بخواهم دقیق‌تر بگویم یکی از دلایل اصلی شکل‌گیری این اجتماعات، وجود مبارک همین روزنامه‌فروشی، معروف به دکه تباری بود. در واقع ساعت‌ها قبل از رسیدن روزنامه، مردم، میدان اصلی و دورتا‌دور دکه تباری را به اشغال خود در می‌آوردند و این‌گونه، نفس انتظار جوانان برای آمدن و هر چه زودتر خریدن روزنامه‌هایی چون سلام و... سنتی مبارک را به وجود آورد که شاید بتوان نامش را سیاست‌ورزی به معنای دقیق کلمه نامید. خلاصه کلام آن‌که تشعشعات رخداد 2خرداد به شکلی کلی همه لایه‌های اجتماعی را تحت تاثیر قرار می‌داد. در همان سال‌ها بود که آن شهر کوچک شاهد برگزاری جلساتی با موضوع شعر حافظ، شاملو، فروغ و صادق هدایت بود. شاید برایتان عجیب به نظر آید اما همه این جلسات (البته به جز نشست صادق هدایت با حضور دکتر صنعتی که در کاروانسرای باستانی شهر برگزار شد) دقیقا در میدان اصلی شهر برگزار می‌شد تا این‌گونه بسیاری از زنان و مردان به میدانی آشنا بیایند و ندایی ناآشنا را بشنوند. درست به یاد دارم که در همان سال‌ها کتاب‌خوانی‌هایی شکل گرفت که مسیر زندگی بسیاری را تغییر داد. فعالیت‌ جوانان آن‌چنان سکون و بی‌حرکتی شهر را متاثر ساخته بود که برخی را ترسانده و از همین رو برای مهار این جوانان پرشور، القابی چون شیطان پرست، دیوانه، جن زده و ... را نثار آنان کردند تا شاید کمی بترسند و آرامش غریزی شهر را بر هم نزنند. در همان میدان بود که یک بار کسی از من پرسید: «می دانی آزادی یعنی چه؟» و در حالی که مات و مبهوت بودم گفت:«یعنی اینکه هر کسی حق فکر کردن دارد». خوب به یاد دارم، گروهی از جوانان آن شهر خانه‌ای اجاره کردند تنها برای یک هدف؛ کتاب‌خوانی. اما‌این‌همه در آنی دود شد و به هوا رفت! در سال 84 در آن شهر کوچک اتفاقی افتاد که برای بسیاری از ما جوانان به وضوح مرز میان شکوفایی فرهنگی و فروبستگی به حساب می‌آید.( همه چیز با کشتن یک راننده تاکسی آغاز شد) از پی آن اتفاق، اتفاقات هولناک دیگری به وقوع پیوست و این تصور را برای بسیاری از پیرمردان و پیرزنان ایجاد کرد که گویی شهر نفرین شده است. بر‌این‌همه آغاز یک دوره طولانی خشکسالی را نیز بیفزایید، درست است چونان نمایشنامه‌های یونان باستان تراژدی آغاز و راه گریزی از آن نبود. بعد از آن سال در آن شهر کوچک، دیگر نه از اجرای تئاتر خبری بود، نه جلسه‌ای برگزار و نه شعری خوانده می‌شد. هسته اساسی این جریان یعنی دکه روزنامه فروشی تباری به حاشیه رانده و دیگر از آن اجتماعات پرهیاهو خبری نبود.مثل این می‌ماند شب بخوابی، صبح بیدار شوی ببینی، جنگی آغاز شده است.
استفاده از مطالب سایت با ذکر منبع بلامانع میباشد. طراحی و اجرا توسط: هنر رسانه