روزنامه سیاسی ، اجتماعی ، اقتصادی و فرهنگــی
 -  - 
17 مرداد 1397  |  ورزش  |  کد خبر: 51022
0
0
رفتن همیشگی به سوی خرده‌مقصدها
مهدی فیضی‌صفت‪-‬ به خودت که می آیی، می بینی همیشه در حال رفتنی؛ رفتن به خرده مقصدهای گاهی نفرت انگیز، در جانَت رخنه کرده رفتن ها برای رسیدن هایی معمولی، رفتنی که رسیدنی ابدی و لذتبخش درونش ندارد، در مترو، اتوبوس و تاکسی، فقط می خواهی برسی، به خانه، دفتر، روزنامه و هر جای لعنتی دیگری که استرسِ رفتن نمی گذارد ببینی زیبایی های مسیرش را.
شب و روز در تب و تابی، لحظه هایت گره می خورد با انتظاری بدقیافه، انگار پیشگویی در عمق وجودت، خبر از اتفاقی بد می دهد، نمی دانی چرا ولوله ای درونت برپاست، «ستاره» خسته شده از دیدنِ مردی که شب ها لِه به خانه می آید، شاید روزهای اول کِیف می کرد با برچسب ژورنالیست روی پیشانی مَردش اما غمگین می شود از رفتن‌هایم برای نرسیدن ها، هر بار که دعوای مان می شود، گله می کند از شغلی که روز و شب نگذاشته برای مان، هنوز خو نکرده به روزنامه نگاری که پنجشنبه ها تعطیل است، برخلاف دیگر آدم ها! دیگر اما کنار آمده با روزنامه نگاری که عاشق است؛ عاشقِ نوشتن. هر چند ذوقِ روزهای اول را ندارد. وقتی پایم را گذاشتم درون اولین تحریریه، بی درنگ از جلوی چشمانم گذشت: «مراقب باشید چیزهایی را که دوست دارید، به دست آورید وگرنه ناچار خواهید بود چیزهایی را که به دست آورده اید، دوست داشته باشید». مهم نیست «جرج برنارد شاو» گفته یا شکسپیر، حس فاتحان را داشتم، چیزی را به دست آورده بودم که دوستش می داشتم، مهم نبود چند ماه بدون حقوق کار کنی، وسوسه نوشتن، دیدن اسم و عکست توی روزنامه و صحبت و دیدار با چهره های معروف، لبریزم می کرد از ذوقی کودکانه. امروز اما غمِ نان دلت را خالی می کند از حس های خوب، امنیت شغلیِ خبرنگاران شده چیزی شبیه به آرزو، درآمدهایی که به زور تا سرِ ماه می کشاندشان و هزاران بود و نبود دیگر، شاید کاغذی نباشد که مچاله اش کنی اما انگشتت کِش می آید روی «بَک اسپِیس»، قلمی نباشد که بیندازی اش ولی دستانت به کیبورد نمی رود، می‌شوی مثل یک نانوا که پشت به پشت، کوره می گیرد، می شوی یکی عین خیاط سری‌دوزی که دیگر نمی بیند سوزن و چرخَش را، می افتی به نوشتن های خالی از احساس، خالی از ذوق و خالی از عشق. می نویسی که فقط نانَت حلال شود انگار، خوشحالی که هیچ وقت شرفِ قلمت را نفروختی، شاید هم تهِ دلت حسرتِ قلم فروشانی را بخوری که با نوشتن به نفع و ننوشتن به ضررِ مدیر و مسئولی، بارشان را بسته اند. عزیزانِ دور و برت کارِ نان و آبدارتر پیشنهاد می دهند، می گویند خبرنگاری آخر و عاقبت ندارد، تو اما نمی توانی پا روی دلت بگذاری، نمی‌توانی راضی کنی خودت را به نشستن پشت میزِ یک اتاق، نمی توانی فاصله بگیری از دنیای بی انتهای خبر؛ همان خبری که استرسش، رفتنِ همیشگی را سنجاق می کند به روحِ ناآرامت.
نوجوان بودم، یکی از پسرانِ فامیل استخدام رسمی شد در بانک، خانه خرید و ماشین، ازدواج کرد و شد پُتکی برای پدران و مادرانِ ما که بکوبندش بر سرمان از خوش اقبالی پسرِ بانکی، روزی دیدمش، گفتم: «خوش به حالت، کار داری و زندگی»، آهی کشید از تهِ دل، گفت: «همیشه دوست داشتم روی عرشه کشتی باشم، نگاه کنم به دریا اما حالا نشسته‌ام پشتِ میز». گفت: «دو سوم از هر روزِ عمرت را سرِ کاری، بیشتر از این که مادر و پدر و همسرت را ببینی، همکارهایت را می بینی، پس برو سراغ کاری که دوستش داری تا مثل من یک عمر حسرت نخوری». حالا می نویسم، کاری که دوستش دارم، با تمام سختی‌هایش، کم و کاستی ها و نامهربانی هایش، شاید روزی «ستاره» هم دوستش داشته باشد!
اخبار مرتبط
دیدگاه کاربران

ارسال دیدگاه
نام :    ایمیل : 

عکس خوانده نمی شود کد امنیتی :      
استفاده از مطالب سایت با ذکر منبع بلامانع میباشد. طراحی و اجرا توسط: هنر رسانه