روزنامه سیاسی ، اجتماعی ، اقتصادی و فرهنگــی
 -  - 
23 اسفند 1396  |  بین الملل  |  کد خبر: 45151
0
0
روایت آنهایی که گناهشان طلاق است (2)
زنانی سفید در قاب سیاه!
معصومه رشیدنیا‪-‬ سعی می کردم آرامشم را حفظ کنم اما غمی که از مدت‌ها قبل روحم را می آزرد برای هزارمین بار گلوله سوزناکش را به میانه سینه ام شلیک کرد و به اشک هایی بدل شد که راه فرو ریختن از چشمانم را به یاد از این به بعد از بر می کرد.
بریده بریده جواب دادم: جناب قاضی به گمانم به مشکلات بعد از طلاق تا آنجا که امکانش بوده، فکر کرده ام، نه اینکه با شوق به رویارویی با مشکلات بروم، امروز به انتخاب این جبر ناگزیرم. زندگی با مردی خائن ابهت مردانگی تکیه گاهی که در این لحظه همه چیز هست به جز همسر را برایم فرو ریخت. من عاشقش بودم و ماندم تا روزی که کاش خیال بود و توهم. روزهای اول آشنایی مان به خیالم تحسین برانگیزترین و رویایی ترین مرد جهان بود اما خانواده ام به خاطر اختلاف سنی زیادمان، به شدت با ازدواج مان مخالف بودند. پدر و مادرم، خواهر و خاله و عموهایم مدام شماتتم می کردند که اگر عقل داشتی لج نمی کردی که الا و لله فقط با این آدم ازدواج می کنم. برای چه؟ به شوق مال و اموالش؟ 13سال اختلاف سنی را نادیده می گیری؟ اشتباه فکر می کردند درباره دلیل عشقم به مرد رویاهای آن روزم. شاید جوانی و خامی ام، حس کنجکاوی را در لباسِ عشق عرضه کرد. او امروز در نگاه من، نه تنها باورم به عشقش را، که حرمت مردانگی را شکسته است. پول و خانه و ماشینش دلیل ایستادگی ام برای ازدواج نبود. آن روزها حس خوبی داشتم از توجهش به من، عاشق شیرین زبانی ها و آنچه آن روزها رومانتیک بودن می نامیدم، شده بودم. قد و قواره کوتاهش با شکم بزرگ و برآمده اش در نگاهم بامزه ترش می کرد و موهای کم پشتش برایم نشانی بود از جذابیت مردانه. بالاخره زیر بار ازدواج رفتند خانواده ام و تن دادند به انتخابم. همه چیز خوش و خرم بود و زندگی زیر یک سقف با مردی که دوستش می داشتم، شبیه خوابی بود که دو سال طول کشید تا از آن بیدار بشوم. کم کم سردتر می شد، حال و حوصله قدیم را نداشت و برخلاف روزهای خوش عشق و عاشقی در خانه بند نبود. هنوز اما اوضاع مشکوکم نکرده بود. مادرم آن روزها حامی اش شده بود و می گفت سن و سال آدم که بالا می رود یکهو فروکش می کند شور اشتیاق و تو، جوانی و پرجنب و جوش.
دو سال از فروکش شور و شوق مرد عاشق پیشه رویاهایم گذشت و چهار سال بعد از رفتن مان زیر یک سقف، کم کم قانع شده بودم که این وضع با توجه به اختلاف 13 سال سن بین من و او طبیعی است. یک روز صبح ساعت حدود هشت صدای محکم کوبیدن در خانه، چرت نصفه نیمه ام را پاره کرد و برم داشت از روی تخت. با عجله و هول و ولا پله های اتاق خواب تا در ورودی را سه تا یکی دویدم. با دیدن سیما از پشت چشمیِ در جا خوردم. آخر ساعت هشت بود و دو ساعت بعد، او باید در دفتر سیاوش که آن روزها در خیابان گیشا بود، سر کار حاضر می شد.
امروز بیش از من یا هر کس دیگری ماجرای فرزند بی گناهی است که دارد رشد می کند و به همین زودی ها به دنیا می آید. من زنم، پس حس مادر و فرزندی را شاید بیش از مردان درک کنم. بچه بی گناه هم پدر می خواهد هم مادر. دیگر جای من در این مدار کجاست؟ نمی توانم همسر مردی باشم که دیگر تکیه گاه این زندگی نیست. گاهی بهترین شیوه ایستادن، نایستادن است. نگاه قاضی رفت به آن سوی اتاق. سیاوش سرش را برای لحظه ای برگرداند به این طرف، شاید برای پرتاب سنگِ مفت آخری باشد، برای انداختن گنجشکی مفت اما سرم را انداختم پایین و آخرین سنگ هم به خطا رفت و فهمید کار تمام شده است. رو به قاضی کرد و گفت: مگر می شود به زور زندگی کرد؟ قسمت را نمی شود تغییر داد. راستش آقای قاضی به همسرم حق می دهم و شاید طلاق تنها راه مانده پیش روی مان باشد. از شنیدن این حرف ها چشم هایم سیاهی رفت و سرم سنگین شد. ازدواجی که همراه رویاهای عاشقانه جوان شاد و آرزوپردازی مثل من شکل گرفت، پنج سال بعد در همان محضری که عقد کرده بودیم، به پایان رسید. خودم این تصمیم را گرفته بودم و ثبت مهر طلاق پای شناسنامه ام را می خواستم اما مرور حرف های مرد عاشق پیشه قبل از ازدواج که گناه او قصه ما دو نفر را تمام کرده بود، خودباوری و اعتماد به نفس او که شمرده شمرده شد راه نهایی پیش روی مان! و خم به ابرویش نیاورد، تنفرم به او و هرآنچه را درباره اش در ذهنم از او ساخته بودم را عمیق تر کرد. مردی که تا همین چند سال قبل عشق آتشینی از او در دل داشتم، خودش را رهسپار دره کینه و دشمنی کرد و دختر پر جنب و جوش سال های نه چندان دور را تبدیل کرد به بیوه زنی که از لحظه ثبت طلاق، رهسپار خیابان های شهری سرد شده است؛ خیابان ها و کوچه هایی که به مردان چند زنه رشک می برند و اگر طمع لذت جویی گاهگاهی از زنانی با سرنوشتی مشابه را نداشته باشند، دست کم خوب می توانند دل بسوزانند و یاس بکارند و ظفرمندیِ بعد از انتقام را درو کنند؛ انتقامی برای جبران شکست ها، رنج ها و نرسیدن هایی که دیگری مسببش بود اما زن تنها و بی پناه همین حوالی تاوانش را پس می دهد.
استفاده از مطالب سایت با ذکر منبع بلامانع میباشد. طراحی و اجرا توسط: هنر رسانه