روزنامه سیاسی ، اجتماعی ، اقتصادی و فرهنگــی
 -  - 
30 بهمن 1396  |  ورزش  |  کد خبر: 44066
0
0
یادداشتی بر رمان خاما، نوشته یوسف علیخانی
از اصل خود گریزی نیست
نسرین قربانی ‪-‬ خاما نباید نوشته می شد. یک بار یکی خیلی سال قبل او را زندگی کرد و در شبی، این راز مگو را گفت و دیگر به سخن درنیامد. لال شد....... این بخشی از نوشته پشت جلد کتاب است که در واقع کلید ورود به داستان خلیل، نوجوان کُردی که دل در گرو دختری مبارز و شیردل به نام « خاما» دارد. داستانی عاشقانه با محوریّت کُردهای مهاجر و رنج‌های آن‌ها دارد. انسان‌هایی که در جریان سرکوب جنبش کردها و کوچاندن آن‌ها از سرزمین خود، که آرارات بوده، به زور کوچیده می‌شوند. کوه آرارات در شمال‌شرقی ترکیه و در مرز ایران و نخجوان و ارمنستان قرار دارد. آن ها وادار به ترک دیار خود به طرف مرزهای ترکیه به سمت مرکز و شرق ایران، می شوند.
کتاب‌های یوسف علیخانی پر است از قصه ها و روایت‌ها و خلق زبانی تازه در نوشتن. عبارات و اصطلاحات مرتبط با مردمان بومی و تصویرهایی که متن را با خود همراه می‌کند. نویسنده شاید به‌دلیل امتیازی که از خردسالی داشته که قصه های اصیل و بومی را از مادربزرگ و یا پدربزرگ خود بشنود، به اعتقاد من به نوعی مارکز ایران است. کسی که قصه‌های بومی و واقعیت‌های اجتماعی- سیاسی را در هم می‌تند. گاهی ترس و وحشت می‌آفریند و زبانی با نرم‌ترین زبان ممکن چنان با زمختی‌های کلامی و ر فتاری به ستیز برمی خیزد که سرانجام از آن ها مومیایی هایی دست ساز می سازد.
صفحه 414 مغز داستان است؛ جایی که راوی به خودش اعتراف می کند:» هر آدمی یک جایی، یک زمانی، یک حرف را بهانه می کند که فرار کند. خودش هم نمی داند به کجا و چه وقت و چطور اما فقط گویی قرار است برود و این رفتن هم اصلا دست خودِ آدم نیست.» راوی سرگشته است. از دوریِ خاما. از مهاجرت های اجباری. از زور شنیدن. از رفتار ظالمانه ی اسماعیل ، برادرش که بی دلیل انگار به خون او تشنه است. همه ی این ها عصیانی را در خلیل بید ارمی کند که سرانجام دل به رفتن می دهد. اگرچه پیش از آن یک بار دیگر هم رفته وشب برگشته بود. اما این بار دیگرنه تاب تحمل سیلی مادر را دارد و نه رفتارها و تبعیض هایی که در حقش می شود. او دل به ماندن ندارد و همه بهانه هم خامایی است که رفته و حالا دور از او، طاقت نمی آورد. اگرچه هرگز او را نمی یابد اما همه عمر با خیالش زندگی می کند. عصیان راوی او را تا صفحه 436 می‌کشاند. جایی که دیگر یارای پنهان کردن هویتش را ندارد. حسن، باید آشکارشود. باید که خلیل از دل حسن مهاجر بیرون بیاید تا او ارام گیرد. می گوید:» یک عمر دنبال سر کسی بگردی و دستِ آخر به خودت بگویی، اصلا می دانست دنبالش هستم؟» راوی حالا از خود گسسته و به خامایی پیوسته که فقط بخش بزرگی از زندگی ذهنی او را دربرمی گرفت. خلیل باید حرف بزند تا رها شود از بندی که سال ها خودخواسته به ذهنش بسته بود. با حرف زدن و بعد ارام بگیرد. گویی این همه دغدغه سال هاش بوده!
انسان هرگز نمی تواند از اصل خود بگریزد اگرچه سال های زیادی دور بماند از آن چه که بوده. کوچ اجباری کردها از منطقه آرارات به برخی شهرهای ایران مثل قزوین- زنجان- تاکستان و.. از خلیلِ سیزده ساله، مردی پنجاه ساله می‌سازد که درجریان افت و خیزهای زندگی، سرانجام مثل دو سر دایره، به هم می رسد. عشق اثیری خلیل به خاما به مرور زنده تر می شود. در جایی، در انتهای داستان می‌گوید:» یک عمربا قدم بخیر زندگی کردم اما با تو نفس کشیدم.» برخی از بخش‌های داستان، خاطرات داستان‌های قبلی یوسف علیخانی را برای خواننده تداعی می کند. مثل قدم بخیر که نام یکی از مجموعه داستان هایش است. و زنی که سرِ خورِ دو شوهر قبلی بوده، حالا یادآورِ بیوه کُشی است؛ زنی که سرخور شوهرهاش بوده. در این داستان هم قدم بخیر به نوعی سرخورِ حسن یا همان خلیل هم هست. زنی که کوچک‌ترین ارزشی برای شوهر قائل نیست و با بزرگ‌شدن فریدون، فرزند ارشد، حالا او را در همه امور جانشین پدری می کند که هیچ شکایتی ندارد. حسن متعلق به آن جا نیست. روح او در پیِ خاما است.
نویسنده شاید با زیرکی تمام از دو حرف مشترک « خ» استفاده کرده و درنهایت حل شدن آن ها در هم. خاما، نمادی از تاریخ است. نمادی از واقعیتی که زمانی وجود داشته. روزگار تلخی که برمردمان آن خطه گذشته. کردهای مهاجری که تا سال های طولانی دریک منطقه ساکن نمی شوند و بعدها و در زمان پادشاهی محمد رضا پهلوی که سپاهی دانش و بهداشت و ترویج و آبادنی پا به دهات ایران می گذارد، نظم و انضباطی را به همراه می آورند که اوایل مورد انتقاد قرار می گیرند. داستان از زمان ابتدای سلطنت رضا شاه شروع می شود و به زمان برانداختن خان خانی می رسدو انقلاب سفید و تقسیم اراضی. از بین رفتن ارباب- رعیتی.
خلیل بعد از پشت سرگذاشتنِ خانواده، و پس از مدت کوتاهی حتا هویت خود را هم کتمان کرده و به حسن مهاجر تبدیل می شود. هویتی که تا پایان کتاب و درست جایی که دیگرنمی تواند عاریه ای زندگی کند، با او همراه است. او در طی این سال ها قابلیت‌های زیادی از خود نشان می دهد که مورد اعتماد و علاقه ی بسیاری قرار می گیرد. زبان کردی، زبان مادرش است اما به سرعت زبان ترکی. قزوین و الموتی را هم یاد می گیرد. کتاب پر است از جملات زیبا و عمیق. یوسف علیخانی ذاتا قصه گوست. زبان در داستان های او در خدمت داستان پیش می رود. خاما، زن اثیری راوی، سرانجام در مقابل شیفتگیِ خلیل سرتعظیم فرود می آورد. و سرانجام وقتی گمشده ای داری ، وقتی روح و روانت یک عمر با کسی زندگی می کند که سال ها از زمانِ بودنش می گذرد، تن می دهی به ذهنی که با او دَم خورمی‌شود و به او می پیوندد.
استفاده از مطالب سایت با ذکر منبع بلامانع میباشد. طراحی و اجرا توسط: هنر رسانه