روزنامه سیاسی ، اجتماعی ، اقتصادی و فرهنگــی
 -  - 
25 بهمن 1396  |  بین الملل  |  کد خبر: 43903
0
0
سرویس خواب
حسین محمدیانی- پرده اتاق را طوری کنار زد که تو خواب‌وبیداری فکر کردم می‌خواهد از جا درشان بیاورد. نیم‌خیز شدم و نگاهش کردم؛ آناخاله سلام...
زیر لب کلماتی را به جای جواب جوید و رفت سراغ لباس‌های بیرونم که روی صندلی میز توالت کپه شده بود. فارسی و ترکی گفت بالام ظهر شده، چاشت یِمی‌شَی؟ خوابم می‌آمد. تهِ گلویم را انگار موکت کرده بودند و هنوز فاکتورهای سه روز آخر فروش دفتر ملاصدرای شرکت را نگاه هم نکرده بودم. دوباره خزیدم زیر پتو.
به روزی فکر کردم که رفتیم سرویس خواب بخریم، یک صبح تا عصر کل بازار را گشتیم اما بی‌فایده بود و درنهایت از همان فروشگاه بالای خانه خرید کرد... پاشو بیا غذا بخور.
آناخاله از آشپزخانه داد می‌زد و صدایش تا به من برسد تمام گوشه و کنار خانه را پر می‌کرد...
می‌خواستم بالای تختمان تابلوی ونگوگ را قاب کنم که ستاره‌ها را در دل کبود آسمان شب به صندلی‌های کنار خیابان کافه‌ای ناشناس به هم رسانده بود؛ اما قبول نکرد هر چه اصرار کردم.
درنهایت تابلوی گوبلن مادرش را به دیوار زد که در آن اسب‌هایی وحشی و زشت چهارنعل می‌رفتند و مثلاً به دریا زده
بودند.
حتی شب‌هایی که تنها بودم تا خود صبح اسب‌ها در مغزم شیهه می‌کشیدند...نمی‌آیی غذا بخوری؟
آناخاله دست‌بردار نبود. منتظر بودم دوباره بپرسد...اولین لقمه را که قورت دادم پرسید: کی برمی‌گرده؟
همان‌طور با دهان پر فکر نکرده گفتم دو هفته دیگه...آهی کشید و لباس‌های چرک را ریخت داخل ماشین لباسشویی...
تکیه کرد به کانتر آشپزخانه و نگاهم کرد: به مادرت تلفن کن...پارچ را سرازیر کردم توی لیوان و گفتم باشه... اما هنوز مطمئن نبودم.
پا شدم و رفتم در بالکن را باز کردم. غذای نیم‌خورده در بشقاب جهیزیه‌اش انتظار می‌کشید شاید برگردم و برای یک‌بار هم که شده، سهمم را تمام و کمال و با اشتیاق از آن خود کنم.
پشت سرم شاخه گستاخ پیچ پیرمرد همسایه، حریص و مشتاق به تنهایی لیوان چای سرد‌شده آناخاله هجوم می‌برد.
بهمن 96
اخبار مرتبط
دیدگاه کاربران

ارسال دیدگاه
نام :    ایمیل : 

عکس خوانده نمی شود کد امنیتی :      
استفاده از مطالب سایت با ذکر منبع بلامانع میباشد. طراحی و اجرا توسط: هنر رسانه