روزنامه سیاسی ، اجتماعی ، اقتصادی و فرهنگــی
 -  - 
20 دی 1396  |  جامعه  |  کد خبر: 42420
0
0
روایت «همدلی» از سفری کوتاه در جاده‌های سنندج، مریوان، بانه و میاندوآب
کردستانی که من دیده‌ام
آسو محمدی - نشسته بودم در آخرین سمند زردِ ردیف سواری‌های ترمینال سنندج. روبرویم خوابگاه رانندگان بود. راننده‌ جلوی در کانکس قلیان چاق می‌کرد. اعداد کیلومترشمار ماشینش نشان می‌دهد که چندین سال است روزی دو بار این جاده 130کیلومتری را طی می‌کند. آخرین مسافر هم می‌رسد و راه می‌افتیم. جاده پیچ و تاب می‌خورد و ماشین با سرعت پیش می‌رود؛ پیچ‌وخم ذات جاده‌های کردستان است؛ جاده‌ای که مشخص است سال‌هاست به آن رسیدگی نشده و هیچ مناسب رانندگی نیست چه برسد به این‌که با سرعت بالا هم رانندگی کرد. بحث شروع می‌شود. اگرچه هیچ کدام از بحث‌ها ارتباط مستقیمی با سیاست ندارند و درباره مسائل اجتماعی و زندگی روزمره مردمان این منطقه است اما تا سر حرف باز می‌شود، صدای راننده در گوشم می‌پیچد که می‌گوید: «حرف سیاسی نزنید!» این عمومی‌ترین جمله‌ای است که از زبان راننده تاکسی‌ها می‌شنوم. صدای راننده در گوش مسافرانی که از حرف زدن بیم دارند، طنین می‌اندازد؛ «حرف سیاسی نزنید!»
چند کیلومتری راه نرفتیم که تاکسی پنچر می‌شود. می‌مانیم وسط راه. در ادامه مسیر سنندج-مریوان سوار یکی از مینی‌بوس‌های قراضه بین‌شهری می‌شویم. کیپ‌تاکیپ آدم نشسته و با سوار شدن ما، ظرفیت تکمیل می‌شود و ماشین به راه می‌افتد. لق‌لق‌زنان مسیر پرپیچ‌وخم تا مریوان را پیش می‌رود و شاید همان بهتر که آهسته می‌رود، این‌طور امنیت جانی هم در جاده بیشتر است. کمتر کسی از زنان و مردانی که با لباس‌های محلی در ماشین نشسته‌اند حرفی می‌زند، حتی بچه‌ها هم. سکوت مطلق حاکم است. ساکت نشسته‌اند، انگار همه ترجیح می‌دهند در میان غریبه‌ها سکوت پیشه کنند. بعضی چُرت می‌زنند و عده‌ای دیگر زل زده‌اند به جاده روبه‌رو. در هر پیچ آدم به خودش می‌گوید اگر مینی‌بوس از این دره پایین بیفتد، چه چیز از ما باقی خواهد ماند، اتفاقی که در جاده‌های کردستان که بیشتر مال‌رو هستند تا ماشین‌رو، امری عادی است. شاید خوش‌شانسی باشد که مینی‌بوس آهسته پیش می‌راند اما سواری‌ها با سرعت بالایی سبقت می‌گیرند و می‌گذرند و گاه نمی‌گذرند.
حال ناخوش دریاچه زریوار
از ترمینال مریوان سوار تاکسی می‌شویم تا به پارک دریاچه زریوار برسم. جایی که گردشگران بسیاری را میزبانی کرده اما حالش این روزها هیچ خوب نیست؛ پسماند و پساب‌های روستاهای اطراف راهی این دریاچه می‌شود؛ دریاچه زریوار بزرگترین چشمه آب شیرین جهان با ارتفاع هزار و 285 متری از سطح دریا و طول 6کیلومتر و عرض متوسط سه کیلومتر با مساحتی برابر با سه هزار و 292 هکتار که 839 هکتار آبی و هزار و 70 هکتار نی زار در سال 86 به عنوان بیست و سومین تالاب عضو کنوانسیون رامسر ثبت شده است و از تنوع بالایی برخوردار است. تالاب زریوار سالیانه پذیرای چند صد هزار نفر توریست و گردشگر از سراسر کشور و حتی در مواردی خارج از کشور نیز هستند که در کل می توان گفت مریوان قطب توریسم غرب ایران و استان کردستان به شمار می رود اما متاسفانه دریاچه زریوار که در نوع خود کم نظیر است بدون هیچ حفاظت و مدیریت علمی با مرگ دست و پنجه نرم می کند.
تویوتا؛ چهارچرخ جاده‌های کردستان
دو پسر جوان همراه ما در تاکسی نشسته‌اند و کردی حرف می‌زنند. کرد سلیمانیه هستند که برای دیدار دوستان و آشنایانش به ایران رفت‌وآمد می‌کنند. از مریوان به سمت سقز می‌رویم سکوت در مسیر طولانی ادامه‌دار شده است، شاید طبیعی باشد چون یک نظامی در تاکسی کنار ما نشسته است. جایی که مردم میان همشهری‌های خودشان به سختی حرف می‌زنند، طبیعی است که وجود یک نظامی کار را سخت‌تر می‌کند اما بالاخره پس از حدود یک ساعت که ماشین از جاده به‌شدت ناهموار با آسفالت خراب حرکت کرد، پسر جوانی که کنار راننده نشسته، شروع به صحبت به زبان کردی می‌کند. اول از جاده حرف می‌زنیم و این‌که ۱۵سال است جاده در دست تعمیر است اما هنوز بخشی از جاده خاکی مانده است و بقیه جاده هم آن‌قدر دست‌انداز دارد که دل و روده آدم به هم پیچ می‌خورد. در مسیر همیشه تویوتاها و لندرورهایی را می‌بینیم که با بار و به سرعت مسیر را طی می‌کنند و این یکی از آشناترین تصاویر در کردستان است. ماشین‌هایی که جنس قاچاق با خود می‌برند. راننده‌های تاکسی‌ها هم مثل همین ماشین‌های قاچاق‌بر هیچ ازسرعت‌شان سر پیچ‌ها کم نمی‌‌کنند.
همه کولبر شده‌اند
زنی کنارم نشسته با کودکی که در بغلش به خواب رفته است. می‌پرسد: از کجا آمده‌ای؟ و بعد که پاسخ می‌دهم از تهران. می‌‌گوید: من هم اهل خرمشهرم و ادامه می‌دهد: این‌جا ازدواج کردم و ماندم بانه. بعد شروع می‌کند از تفاوت سقز و بانه گفتن. می‌گوید: بانه تا زمانی که منطقه آزاد بود، وضع مردم خیلی خوب شده بود و دائم از شهرهای دیگر برای خرید می‌آمدند و شهر پر از پاساژ شد اما زمانی که مرز را بستند، اوضاع خرید و فروش بد شد. می‌گوید آمده بودم سقز دخترم را ببرم پارک، پارک‌های سقز خیلی بهتر از بانه است و درهمین میان، راننده با زبان کردی به او معترض می‌شود که چرا از بانه بد می‌گویی و دختر به تندی به او جواب می‌دهد: چی داره این شهر؟ بعد باز سربرمی‌گرداند و می‌گوید: قاچاق، شده بخشی از زندگی هر روز کردستان؛ از لوازم خانگی و الکترونیک گرفته تا سیگار و برخی کالاهای ممنوعه. طبیعتا اسلحه هم در میان کالاهای قاچاق به کالایی معمول بدل شده است. قبلا وضع ما خوب بود، اما الان همه کولبر شده‌اند. کولبرها هم که امنیت ندارند، هر کسی رسید تیری می‌زند و می‌کشد. بعد ادامه می‌دهد: دیگر عادی شده مردن کولبرها، دیگر کسی تعجب نمی‌کند.
سردشت؛ اولین شهر شیمیایی شده غیرنظامی جهان
به میاندوآب می‌رسم؛ شهری که این روزها یکی از رودخانه‌هایش(سیمینه‌رود) خشک شده است. شهری که مرز پایانی منطقه کردنشین در آذربایجان غربی محسوب می‌شود اما کردها، محدود به یک سرزمین نیستند، این کوچ را انگار پایانی نیست. همین‌طور که مسیر را به سمت آذربایجان غربی می‌روم تا برسم. به سردشت پر از باغ می‌رسم. این‌جا پر از آدم‌های مهربانی است که زخم خورده‌اند. بمب شیمیایی، 30سال پیش افتاده این‌جا اما همه به من می‌گویند کمی بیشتر که حرف بزنم، اعصابم به هم می‌ریزد. همه قرص می‌خورند. مشت مشت قرص و انگار بخش لاینفک زندگی‌شان همین قرص خوردن‌هاست. دلشان پر است. از بیمه نشدن و انتخاب شدن آدم‌های غیر به جای شیمیایی‌های واقعی شهر می‌گویند و بسیاری‌شان می‌گویند که آدم‌هایی اینجا جانباز اعلام شده‌اند که حتی در روز حمله در شهر نبودند. بیمارستان درست و درمانی ندارند. اما مهربانند. سردشت اولین شهر بمباران شیمیایی شده غیرنظامی جهان است. جایی که هر سال روز ۷ تیر مراسمی به یاد کشته‌شدگان این جنایت برگزار
می‌کند و بعد فراموش می‌شود تا سالی دیگر و مردم در این روزمرگی هزاران بار می‌میرند و زنده می‌شوند.
اما اینجا در پایان سفر، وقتی بخواهم تمام کاستی‌های این سرزمین را بشمارم، آن‌قدر زیادند که سردرگم می‌شوم. از مرزی بودن شهر، تا بی‌اعتمادی آدم‌ها به هم، همه و همه نخ تسبیحی است که هر روز زندگی در این سرزمین را سخت می‌کند و مهاجرت به شهرهای دیگر را برای مردمش به‌دنبال داشته است. جمله‌ای که در سراسر مسیر می‌شنوم این است، جاده پر از قاچاق‌بر شده، اصلا با این جاده‌ها نمی‌شود راحت رفت‌وآمد کرد، حتی یک کارخانه هم نداریم، فقر و بی‌سوادی مردم را به سمت کولبری هل داده است. از همه اینها که بگذریم شاید از احزابی هم باید گفت که به جای پیگیری مطالبات و مسائل کردها، به حاشیه‌سازی می‌پردازند. همه اینها نشان از مشکلاتی دارد که باید در این منطقه نگرانش بود.
اخبار مرتبط
دیدگاه کاربران

ارسال دیدگاه
نام :    ایمیل : 

عکس خوانده نمی شود کد امنیتی :      
استفاده از مطالب سایت با ذکر منبع بلامانع میباشد. طراحی و اجرا توسط: هنر رسانه